بسم الله الرحمن الرحیم
دشمن متبسم بیشتر مواقع دلبر ؛ معتمدنما ؛ اطمینان برانگیز ؛ بی موضع ؛ و همیشه نزدیک ؛ منافق
پنهان ترین  و کشنده ترین
معنی واقعی پنهانی نفاق چیست ؟

ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:حسب برداشت از متن و محتوای معارف دینی ؛ نفاق ، از امراض قلبی بسیار پنهان و در عین حال فوق محمود زارعالعاده کشنده برای ابناء بشر بخصوص متدینین معرفی شده است . آخر مساله و مشکل در همین پنهانی است . منظور از پنهانی صرفا اختفاء بمفهوم معمولی آن نیست بلکه نوعی نهانی است که در طول تمام عمر کسی که حتی فکر میکرده و میکند که اهل نماز و روزه و حج و جهاد هست و مراعات تقوی و تدین را میکرده و مراعات شعائر شرعی را مینموده و باصطلاحی که این اواخر بذهنم زده یعنی همیشه صف اولی در عبادتهای بزمی است نه رشادتهای رزمی ؛ که مثلا حتی معمولا پذیرش – بخوان سگ دو زنی برای – پستی و مقامی را نیز عبادت میداند ( بخوانید میگوید ) و همیشه برای این نوع از عبادتهای نون و آب دار باز هم در صف اول و جلوتر از دیگران هست و درجماعتها و صف اول همه روز ملاقات کننده مدیرکل و مافوق و صف اول سعایت کننده از همکار بدبخت خویش برای حفظ ! اسلام و مسلمینی که البته خود بدان اعتناء و تعریف خود را از آن دارد ، در صف اول گزارش کنندگان دلسوز بحال بیت المال به حراستها و بازرسی ها ؛ البته اکثر بدروغ قطعی اگر نگوییم اما بصرف روان متراکم شده از ظنون سیاه متراکمه ( حالا بگذریم از اینکه بدلیل ناکارآمدی خویش بیشترین تلفات را بخاطر بهره وری بسیار قلیل کارش به بیت المال وارد میکند. خوب اینها معرفتی عمیقتر میخواهد تا اولا درک شود و بعد در حساب آید و ملاک قرار گیرد ) و چه بگویم دیگر بس است !



آری این نوع از پنهانی ایی در نفاق هست که درمانی دردناک را شاید بایسته باشد ، البته اگر بخواهی که درمانی بپذیری ! یک جراحی شدید که فکر بعیدی است که رسوب سی ساله این رذائل را بتوانی بدون یک جراحی جدی روان , معالجتی کرد .

مشکل آنستکه ، در هر مقامی که هستی و در هر لباسی چه آستین کوتاه و چه با آستین بلند و گشاد ، خود نمیتوانی متوجه شوی که « منافقی » ! و اتفاقا شیوع یافته تر در لباسهای داعیه داران تقوی و تدین و بخصوص آنهائیکه لباس دینی تر دارند ؛ میباشد ! چون

آنرا که حساب پاک است
 از محاسبه چه باک است ؟!


حالا این حساب پاک هم دو جهتی است . از یک جهت در سمت یمین و راستش پاک است و خوش بحالشان و از یک جهت دیگر که قرینه آن هم میتواند باشد در سمت چپ و یسارش پاک است ؛ منظور از پاکی یساری ؛ روشنی و معلوم بودن و آشکار بودن هست ، پاک ( یعنی صاف و مشخص ) است و باصطاح پیرهن از جلو دریده و مدعی چیزی هم نیستیم و تنها دل به کرامت رب کریم داریم و شاید هم بهمین دلیل هم مغرور بودیم!

دیگر آنکه « نفاق » شدت و ضعف دارد !
و نیز مختص گروهی خاص هم نیست گرچه فراوانی آن در بین شهره گان به امر دینداری و شریعت قابل قیاس با مابقی خلق الله نیست ، ولی اختصاص به همه میتواند داشته باشد منتها با شدت و ضعف !

حتی جدای از مسلم ؛ دامن مؤمن و ایمان داران را هم گرفته و میگیرد ، فراوان و بسیار ! خوانده ام که بخصوص برای آنهاییکه خود را به تدین بیشتر می چسبانند ، این صفت میتواند آنها را به خلود در آتش ( نار) بکشاند !

خوانده ام که استمرار این صفت ؛ اصرار بر آن و بی توجهی به آن و نشنیدن از دیگرانی که متذکر میشوند ، غضب و جحود در برابر ناهیان به آدمی ؛ میتواند انسان متدین و مؤمنی را هم حتی به محرومیت از رحمت الهی هم برساند ! و حتی در اواخر عمر – مثلا در دوران بازنشستگی – روزنه های هدایت الهی را بروی آدم ببندد . آدمی که شنید و اتفاقا فرصتی دارد و باصطلاح مبسوط الید تر از هر زمانی دیگر هست ؛ باید چاره کند و از فرصتی که دارد حتی بقیمت چرخش کامل از روند موجود ، بی ملاحظه این و آن ، ولی نه امیالی ، تدارک کند !

اینها را خوانده ام ، نه آنکه ترهاتی خود سروده باشد ! اینکه مخاطب خاصی برنگزیده ام ، تو بدان که در بسیاری از موارد خود مخاطب خویشم . ولی خدا را شکر که بیشتر مبقوض الید بوده ام حالا یا به بی عرضگی ( که شاید مشمول آن شوم که اکثرالجنه البله .. ) و یا آنکه دستمان را رقبای خدوم و توانا ، بسته بودند و ما را نیز صرفا و یحتمل حشرات الارضی بحساب می آورند لابد وگرنه از جایی تعاملشان با امثال ماها اصلاحی می پذیرفت ! حتی همین آلان نیز بنوعی مشی باطنی و حتی مشی ظاهری – یعنی بقول همکارانمان نوع راه رفتنشان – حرف میزند که شما حشراتی در ارض خداوندی هستید . خوب اینهم بخشی از تکبری است که بیشتر دامن دین داران را میگیرد و بماها که در صف اول نیستیم با دیده سوم می نگرند ! حالا چون بزرگند حرفش را در لفظ نمی آورند اما عملا واقعا اینگونه اند .

آرام و با طمانینه خاصی خرامان خرامان باتاق بسیار شیک کارشان می روند و هیچ دغدغه ای را هم برای کارکنانی که حتی برای حفظ ظواهر نوامیشان در این روزگار سختی که برای دینداری بی اداء و اطوار سخت شده است ؛ نمیتوانند هر ده سال یکبار یک چادر بخرند و بر سر دخترشان بکنند هم را ندارند . خودشان که حداقل گاهی تا پنجاه برابر کل دریافتی یک کارمند همیشه مقروض به دولت و بانک و ... تنها از یک قلم فوق العاده ماموریت میگیرند   ، نهار و خورد و خوراکشان و دسرشان هم با توجه به زحماتی را که برای مملکت میکشند ، در آشپزخانه بیت المال می پزند. خودروهای شیک با راننده های شیک پوشتر در جای مخصوصی در حیاط ادارات پارک است و ما عکس رخ خود را تنها در برق رنگ متالیک خودروهای آنها می بینیم . دغدغه بنزین و روغن و بیمه و مالیدگی های گاهگاهی هم ندارند ؛ چون باید برای مملکت فکر کنند و توسعه ایجاد کنند و رفاه ایجاد کنند و بالاخره باید آرامش داشته باشند!! آخر هفته  هم خانوادگی به کنار دریایی   و ویلایی و تفرجگاهی که یخچالش را البته قبلا با میوه جات و گوشت و ... پر میکنند میروند و فرزندانشان در چمن می چمند   و ما هم از زور مشکلات مالی پنکه روشن نمیکنیم و طفلک فرزندانمان با عرق و گرما و ... در زیر چادرهای مندرس خویش نماز بخوانند و دستانشان را در قنوت بلند کنند و لابد انتظار دارند که رؤسای پدرشان را در اداره دعا کنند که عاقبت بخیر باشند که دارند عدل علی را پیاده میکنند ( تفو بر شما و اداء و اطوارهای شما ؛ باشید تا چند سال دیگر گند مملکت داری شما معلوم شود ... !!! 


بعضی از آثار سوء نفاق بخصوص در جنبه های شخصی تر آن

نفاق و کاری که با قلب آدمی میکند
مهمترین مرکز آدمیت انسان ، قلب اوست . اثر خوب و بد ابتداء در قلوب وارد شده و بعد از پدیرش یا رد ، به دیگر اعضاء تسری می یابد . یعنی اول در آنجا موارد آدابته میشود و بعد بقیه فرمانبر میشوند . بگذارید یک روایتی از معصوم (ع) نقل کنیم و پیرامونش مقداری بتامل بنشینیم :

از امام باقر علیه السلام نقل شده است كه :
 
« ان القلوب اربعه : قلب فیه نفاق و ایمان و قلب منكوس و قلب مطبوع و قلب ازهر اجرد؛....فاما القلب المطبوع فقلب المنافق و اما زهر فقلب المومن .... و اما المنكوس فقلب المشرك »  
 
« همانا قلوب بر چهار قسم است :

1. قلبی که در آن نفاق و ایمان است
2. قلبی که وارونه و مقلوب است
3. قلبی که مهر خورده و ظلمانى است
4. قلبی که نورانى و صافى است

 
اما قلب مطبوع ظلمانى قلب منافق ، قلب نورانى قلب مومن و قلب واژگونه قلب مشرك است »

اگر الله وکیلی و وجدانا بدون هیچ پیشفرض ذهنی با یک نگاه به این انواع بنگرید ؛ شما کدام نوع از قلب را بدتر از همه تصور میکنید ؟!!
میدانم در بادی امر قلب منافق را با قید « ظلمانی » مقید شده ، دو قلب دیگر یکیش که نورانی و آن مؤمن است و دیگری حتی قلب مشرک « واژگونه » که بار منفی کمتری از صفت « ظلمانی » یعنی قلب منافق ، را در خود دارد ، تاریکی محض ( ظلمانی ) کجا و واژگونگی کجا ؟!!

ضمنا برای خود من هم در خصوص بکار رفتن واژه مطبوع در قلب منافق سوالی ایجاد شده بود که توضیحش را در پاورقی بخوانید   
قرآن کریم هم مى فرماید:

« و نطبع على قلوبهم فهم لایسمعون » 

در واقع اصرار بر فکر و راه و روش خود باعث میشود که کم کم « از فکر خود ممنون » شده و تصور کند که تمام انتخابهایش درست تر بوده و لذا حتی با مشاهده چند نمونه از اشتباه در تصمیم گیری باز می بینیم که تنها بر همان سبیل هست که بوده است و این مگر جز همین است که مهری بر قلب ( بمعنی ماهوی آن ) این بزرگواران نهاده شده و گرچه خود نمیدانند و نباید هم بدانند چون اگر واقعا میدانستند که اینگونه نمیکردند و اصرار هم نمیکردن و ظاهر بین نبودند و خوش آمد و بد آمد نفس خود را بخصوص در رابطه با انتخابها ملاک قرار نمیدادند !
پس قلب آنها نمی شنود چون مهری در آن نهاده شده و هر چند که خود ندانند و نبینند و نباید هم ببینند چون خدا مهر نهاد . هر موقع که تغییر روش داده و برخلاف نفس و روال معمول عمل نمایند تازه درواقع اقدام به باز کردن این مهر آنهم باذن الهی خواهند نمود . خلاصه نمیشود بدون خلاف عادت کردن بجایی رسید ؛ خلاص! حرف همین است آقا جان ! تو هم میخواهی همچنان بر روش قبلی اصرار بورزی و آنوقت تصور میکنی که تقوی راه برون رفتت از مشکلات و روزهای سخت هست ؟!! دست از فریب خود لااقل بردارید اگر خلق الله برایتان خر الله هم بحساب نمی آیند !

نفاق و عدم توفیق استغفار و غفران الهی
یک منافق چنان کدورتی در روحش ایجاد میشود که بسیار بعید می نماید که توفیق بازگشت از راه غلطی را که در پیش دارد ، پیدا کند . طوری میشود که با توجیه نفس دنی خود به عدم انعطاف در برابر خواست این و آن ( احتمالا ) راه رسوخ حق و انعطاف لازم برای پذیرش خلاف عادت نفس را می بندد .

جایی خواندم که این فرد تا جایی پیش میرود که حتی استغفار پیامبر خدا نیز در حق آنان مقبول نمى باشد . شما به این آیه نگاه کرده و در متنش تاملی کنید :

« استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعین مرة لن یغفر الله ذلك بانهم كفروا بالله و رسوله و الله لا یهدى القوم الفاسقین »  

« ( اى پیامبر ) چه براى ایشان ( منافقین ) آمرزش بخواهى و چه نخواهى تفاوتى نمى كند، خداوند هرگز آنان را نخواهد آمرزید هر چند هفتاد مرتبه برایشان آمرزش بخواهى . این بدان جهت است كه آنها به خدا و رسولش ‍ كافر شدند و خداوند مردم فاسق را هدایت نمى كند. » 

تنها یک توجه را ضروری میدانم که شما با مشاهده معنی آیه تصور نکرده و نگویید که ما که کافر نیستیم تا مشمول این آیه واقع شویم ؛ خیر مهم این است که تا کفر را چه معنی کنی !
اگر صرف ظاهر آنرا مدنظر قرار دهی آری ولی نه ؛ کافرانی بسیار در لباس اسلام و بنظرم حتی در کسوت ایمان نیز داریم که میتواند مشمول این خطاب خداوندی قرار گیرد !!
در یک نگاه باید به این نکته هم توجه نماییم که هر گونه پوشش حقیقتی را میتوان کفر دانست و پوشیدن بسیاری از حقایقی که بنوعی تو در آن نقش داری را از نظر دور نداشته باش !

یک اشتباهی شاید در برداشت از این آیه و بخصوص توضیح آن برای بعضی پیش آید و آن اینکه شرک در قرآن مساله ای مهمتر و از جانب خدا سخت گیرتر بیان شده که حتی آمده خداوند آنها را نخواهد بخشید ولی این توجه را داشته باشیم که یک منافق در عین حال مشرک هم هست . و قلب ظلمانی اش در برابر قلب واژگونش در روایت امام باقر (ع) بهمین دلیل هست .

قرآن كریم بخشش افراد گناهكار را موكول به استغفار رسول خدا - صلى الله علیه وآله - براى ایشان نموده ، مى فرماید:

« و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤ وك فاستغفرو الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا الرحیما » 

«  هرگاه كسانى كه به خود ظلم كرده اند، به حضور تو بیایند و از خدا طلب مغفرت كنند و رسول نیز درباره آنها استغفار نماید، خدا را توبه پذیر و رحیم خواهند یافت »

اما خداوند این مقام شفاعت و استغفار در حق دیگران را به خصوصیتى تقیید كرده و آن عبارت است از شرك :

« ما كان للنبى و الذین امنوا ان یستغفروا للمشركین » 

« پیامبر و افراد با ایمان نباید درباره افراد مشرك طلب آمرزش كنند.» 

همچنین در قرآن وعده آمرزش تمامى گناهان داده شده به جز شرك :

« ان الله لا یغفر ان یشرك و یغفر دون ذلك » 

« خداوند از شرك در نمى گذرد و كمتر از آن را مى بخشد

و اگر خداى متعال پیامبر را از استغفار براى منافقین نهى مى كند به علت همین شرك است 

همچنین منافقین در اثر تكبر و اصرار بر گناه و فرحناكى از آن از رجوع به اولیاى خدا براى طلب مغفرت سر باز مى زنند. هر چه بایشان بگویی که دست از طعنه و توهین به دیگران بردار و دست از توجیهات مزخرف حتی فقهی دال بر ادای تکلیف بردار اما باور ندارد چون ادامه میدهد و نفسش را خوش آید از اینکه او را راضی کند که به مخالف سیاسی خویش فحش داده و تیکه انداخته و ... چه بدبخت و بد عاقبتند اینان که حتی نمیخواهند لحظاتی به چنین اعتقادات خویش شکی از سر تحقیق نمایند ... :

« و اذا قیل لهم تعالوا لكم رسول الله لووا رؤ وسهم و رایتهم یصدون و هم مستكبرون » 

 « و هر گاه به آنها گفته شود، نزد رسول خدا بیایید تا براى شما آمرزش بطلبد، سربپیچند و بنگرى كه با تكبر روى بر مى گردانند

 این آیه درباره عبدالله بن ابى منافق نازل شد كه سعى در ایجاد فتنه و آشوب داشت و سخنانى مبنى بر بیرون راندن پیامبر - صلى الله علیه وآله - از مدینه گفته بود كه آیات قرآن او را رسوا كرد. پس از آنكه خداى تعالى رسول خویش را از این ماجرا خبر داد، قوم و قبیله اش نزد او آمدند و گفتند، واى بر تو، رسوا شدى ، نزد رسول خدا برو تا برایت طلب مغفرت كند. اما او سرى تكان داد كه هرگز نخواهم رفت و رغبتى به استغفار نشان نداد و خداوند این آیه را درباره او نازل كرد.

البته این مساله را نیز باید یادآور شد كه قبول نشدن استغفار براى منافقین و عدم قبول توبه آنها به این معنى نیست كه اصلا امكان باز گشت از نفاق نیست ؛ بلكه به این مفهوم است كه بسیار به ندرت اتفاق مى افتد كه كسى در نفاق باقى بماند و سپس برگردد.
بله ، اگر كسى از كرده خود پشیمان شود و بر پشیمانى استقرار یابد، بطورى كه دیگر تزلزلى نداشته باشد، توبه او قبول مى شود و از همین روست كه خداوند توبه منافقین را مقید به قیدهایى كرده كه دیگر مجالى براى تزلزل و دگرگونى باقى نگذارند.


نفاق و محرومیت منافق از قرآن کریم

« و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمومنین » 

« و ما نازل كردیم از قرآن چیزهایى كه مایه شفاى ( دلها ) و رحمت بر مومنین است »

شفای دلها و رحمت بر ایمان آورندگان همان چیزی است که از طریق قرآن و خود قرآن نزول آنرا بهمراه داشته و خداوند بوسیله قرآن این شفا و رحمت را نازل فرموده است .

همچنین از امام صادق علیه السلام روایت شده كه فرمودند:

« علاج تمام دردهاى انسان در علم قرآن است »   

با این توصیف میتوان چنین نتیجه گرفت که گرایش انسان به قرآن با رویکردی علمی ( فهم و ادراک ) اگر حاصل نشود در واقع آدمیزاده صحتی نخواهد داشت و همچنان بیمار و مریض خواهد بود زیرا علاج کل آلام انسان در علم قرآن است .

بخود نظر کن اگر رغبتی به تامل و تدبر در قرآن داری و اهلش عملا هستی و تحقیقاتی کردی ؛ پس خوش بحالت و انشاء‌الله این توفیق خداوندی مستدام باد . وگرنه لااقل شک کن که دچار بیماری قلبی یا همان نفاق در مرتبه ای از مراتب آن هستی . خود تدبر ( نه صرف قرائت قرآن ) در آیات این سیدالکتاب ، نشانه ای از توفیق و عنایت حضرت حق در حقت هست .

همین قرآن که مایه شفای دلها و رحمت و علاج و درد معرفی شده و بواقع هم چنین است ؛ آیا برای کسانی استثناء هم شده است ؟!
باید گفت که آری در خود قرآن برای دسته ای مساله مستثنی شده است . و این دسته همان منافقین هستند که بواقع هم دچار شک ، هم شرک و هم نفاق هستند . باید بخود قرآن مراجعه کرده و نظر او را جویا شد .

او ( قرآن ) میفرماید :

« و اذا ما انزلت سورة فمنهم من یقول ایكم زادته هذه ایمانا فاما الذین امنوا فزادتهم ایمانا و هم یستبشرون . و اما الذین فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و عم كافرون » 
  
« و چون سوره اى نازل شود، بعضى از ایشان مى گویند، این سوره ایمان كدامیك از شما را افزون ساخت ، اما در این میان كسانى كه ایمان آورده اند ایمانشان فزونى مى یابد و از رحمت خدا مسرور مى شوند و كسانى كه بیماردلند، پلیدى دیگرى بر پلیدیشان افزوده مى شود و بمیرند، در حالى كه كافر مى باشند. »

اگر قلب منافق ظلمانی نبود که هست ، دیگر جزو این کسان مورد اشاره قرآن کریم نمیشد . آنان چون خودشان در واقع ایمانشان را که ندارند ،‌ نمی افزاید ،‌در راه قیاس بنفس چنین حرفی را میزنند و و مرض قلبی خویش را در اینجا مشخص می نمایند . هر چند که منافقین جدید و هم عصر ما اینگونه نگویند اما عملا فرقی در آنانی که قبلا آنگونه گفتند ندارند و واقع قضیه آن است که آن باور عمیق را در این مساله که نزول سور و آیات بر ایمانشان می افزاید را نمی مشامند و آلان هم کثیری از متدینین ( ظاهری ) چنین اند اما اصلا خود را در محک تجربه آن قرار نمی دهند و تنها توهماتی را بعضا دارند و بیشترشان روی به صرف خواندن قرآن آنهم با شرائط خاصی داشته و منتهای همتشان نیز در همین امر است که آنهم احتمالا نصفه و نیمه کاره است .

البته عده ای هم چیزکی شنیده اند و با برداشت بچگانه خویش تصور و یا توهم میکنند که قرآن را فقط باید افراد خاصی از جهت معنایی خوانده و بیان نمایند . ولی ما این نظر را نداریم و فقط یک شرط را قائلیم که برداشت خود از آیات را عین منظور نظر قرآن ندانیم و همواره تاکید داشته باشیم که وسع ما و میزان فهم و درک ما بجهت توفیقی که خداوند داده ، چنین است . همین شاخص و محور و شرط اگر باشد و باید هم باشد وگرنه در تمامی موارد دیگر قرآن برای مطالعه و تدبر و تامل و در ادامه انشاء الله توفیق عمل به آن نازل شده است آنهم نه انحصاری برای گروهی خاص ؛ بلکه برای همه مردم .

مرزبندی برای عدم خلط و انحراف از برداشت پیرامون موضوع نفاق
همیشه در راستای هر بحثی و موضوعی هم امکان خلط مبحث و امیزش بی ربط موضوعات موجود میباشد و هم آنکه از روی جهالت و شاید هم لجاجت باشند که چنین برداشتهای انحرافی از موضوع حاصل شود که خدا میداند چه میزان خسران را به شخص و شخصیت وارد نموده و می نماید و مهمتر آنکه این انحراف در برداشت در طول سالیانی مستمر موجبات انحراف در باورهای عمومی را نیز موجب شده و میشود . در ارتباط با نفاق نیز باید یک مرزبندی مشخص و دقیقی را برای تحدی حدود و روشن ساختن کنه موضوع با بیان حتی المقدور مصادیق آن روشن سازیم و این رسالتی مهم در جای خویش میباشد و عملی نیکو و پسندیده خواهد بود انشاء الله موجب رضای حق خواهد شد!

در یک دیدگاه تاکید شده است که در بررسی جریان نفاق بایستی سه محور یا جریان را از هم جدا کرد و تفکیک قائل شد .

این سه جریان را که میتواند در نگاه ناآگاهانی چند و نیز مغرضینی چند مشابهاتهایی را موجب شود عبارت میدانند از :

1-    نفاق
2-    تقیه
3-    کتمان البته ممدوح 


چنانچه بصورت تک بعدی با توجه به تعریفی که در بخشی از مطالب گذشته بطور فشرده از نفاق ارائه دادیم ، نباید هر نوع تفاوت در ظاهر و باطن را متصل به نفاق دانست و آنرا بحکم نفاق محکوم کرد !

در درک ماهیت نفاق ما بایستی با توجه به آنچه که در بالا بنظر گذراندیم به شاخص و یا کلید واژه اصلی تعریف نفاق عطف توجه نماییم . آن شاخص تمییز دهنده همان ؛ وجود یا دخول عاملی بنام سوء نیت ، در ماهیت نفاق است . یعنی نفاق علاوه بر برداشت ظاهری آن که تفاوت ظاهر و باطن را در بردارد متضمن یک وجه ممیزه دیگر بنام نیت و آنهم نیت سوء یا همان سوء‌نیت را نیز در خود دارد .

حال اعمالی را ما میتوانم از آنجهت که عین عمل است  پیدا کرده که شبیه به عمل نفاق آمیز باشد ؛ مانند تقیه که در ظاهر و در عمل عین نفاق است اما در ماهیت خود عنصر یا شاخص یا کلید واژه دوم یعنی همان سوء نیت را دارا نیست و آنرا شامل نمیشود .

تقیه فی الواقع عملی شبیه عمل نفاق بوده یعنی تفاوت در بین سرً و علان هست اما قصد و نیت در اینجا سوء نیست .
اتفاقا در تقیه نیت عمل برعکس نفاق« خیر » و با « حسن نیت » بطهور می رسد . در اینجا اعمال ( نفاق و تقیه ) از جهت ذاتی با هم مغایرند . نفاق قصدا بد ، سوء و بمنظور فتنه و آشوب و .... سامان می یابد اما تقیه در واقع برعکس بقصد خیر و برای جلوگیری از شر و آشوب و فتنه آنهم در مواردی خاص و با حفظ شئوناتی بایست مباح شمرده شود که اینگونه هم هست . مصلحتی مهم بخصوص در اموری مهم مانند مصالح عمومی ، جان و مال و آبروی مردم بخصوص مؤمنین و مسلمین و امثالهم موجب جواز برای تقیه میشود و قبل از آنکه شرع به تایید آن بپردازد می بینیم که عقل نیز به تایید آن گواهی و اسناد خواهد داد . ( تداعی قاعده معروف ؛ کلما حکم به الحق حکم به الشرع و بالعکس )

کتمان ممدوح - البته نوع دیگرى از تفاوت ظاهر و باطن را هم میتوان سراغ گرفت كه در کلام مرحوم شهید استاد مطهرى از آن به كتمان ممدوح تعبیر و یاد شده است . این مساله البته تحت این عنوان همانند واژه های نفاق یا تقیه در متون اصلی دینی (منظور ، من مشاهده نکرده ام ) بصراحت مشاهده نمیشود مگر اشاراتی که در بعضی از موارد به محتوای اعمالی که میتوان از آن عمل چنین سوژه ای را یا چنین واژه ای را استخراج کرد ، اشاره نمود ، مانند فقرپواشنی بجهت عفت و عزت نفس که در جایی از قرآن کریم از آن به بایستگی و نیکی یاد شده است. اما با توجه بوجود ارزشهایی بخصوص در بعد اخلاقی آنهم با گرایشات عرفانی میتوان آنرا بهمین نامی که مرحوم استاد شهید بیان فرموده اند ، نام برد . از کلام خود ایشان عینا نقل شود که فرمودند : 

... نمونه اى از این كتمان این است كه انسان به كمالاتى معنوى رسیده باشد كه اگر دیگران از آنها اطلاع پیدا كنند، در میان مردم قرب و مقام پیدا مى كند، اما او این مقامات را كتمان كند و این صفت بسیار پسندیده اى است كه باطن انسان از ظاهرش بهتر باشد و همیشه كوشش كند كه ظاهرش یك درجه از باطنش پایین تر باشد.

قرآن به نمونه دیگرى از این نوع كتمان اشاره مى كند و مى فرماید:

« یحسبهم الجاهل اغنیاء من التعفف » 
  
یعنى بعضى از فقرا بواسطه اینكه عفیف هستند، آنچنان فقر و نادارى خود را مى پوشانند كه كسى كه آنها را نشناسد، خیال مى كند كه از اغنیاء هستند ...   

خلاصه با توجه به مروری که در رابطه با این سه محور داشتیم ؛ عجیب و جالب آن می نماید که چگونه صرفا با یک انگیزه ؛ و نیت ، میتوان از عزیز به حضیض سقوط کرد و یا آنکه از حضیض بسمت عزت بالا آمد . خیلی مرزها نزدیک و باریک و لطیف هستند و اینجا باز این روایت تداعی شد برایم که « انماالاعمال بالنیات »

اینکه چه در دل داری ، چه در سر داری مهم و شرط اصلی مشروعیت و مقبولیت عمل است و در این ارتباط اصل عمل پس فی نفسه و ذاتا ارزشی ماهوی ندارد بلکه این روح عمل است که بدان اعتبار میبخشد. روح عمل هم همان انگیزه و قصد و آهنگ و نیت هر یک از ما در هر نوع عملی بخصوص اعمالی عبادی مانند نماز و روزه و ... میباشد .
 
در مساله نیت هم که فعلا محل بحث و فحص ما نیست بنظرم میرسد که خود دارای درجاتی باید باشد و آن میتواند دارای شراکت بوده و در نهایت بصورت شرک آمیزی انجام شود . همانند مثلا نمازی را که ما در مرعی و منظر انجام میدهیم .

شاید نیت اصلی ما از شرکت در مثلا نمازهای فرادا یا جماعت  و بخصوص حضور در صفوف جلویی خیر و ثواب و صواب و خلاصه خدایی باشد و قربة الی الله ؛ اما متاسفانه از اینکه بدت هم نیاید که دیگران ببینندت و بخصوص آنهاییکه عامل و کارگزار تشویقات مادی و سبب ارتقاء در موقعیت های اداری اند ، را بپسندی که ببینند و یا بفهمند که تو در نمازی و ... همین آلودگی یعنی شرک محض و عبادت را اگر با نیت واقعی ات بسنجیم باید نیت ترا واقعا اینگونه بزبان حال در هنگام نیت نماز بازخوانی کرد که :

( مثلا ؛ ... چهار رکعت نماز ظهر میخوانم « یا اقتداء‌ میکنم به پیشنماز حاضر » قربة الی الله و قربة الی الرئیس

 و خدا را گواه میگیرم که در آسمانها هنگام انعقاد نماز و ذکر نیت عینا چنین صدایی از ضمیرت شنیده و ثبت میشود و بایستی بدانی که عزیز آنکسی که داری برایش باصطلاح خودت نماز میخوانی – همانگونه که قبلا عرض کردم – جنس قاطی دار و بنجل بخر نیست و بی نهایت کراهت از شرک دارد و نهی شدیدی را در کلامش در وحی و قرآن کریم بتعدد داریم که هر گناهی آمرزیده اگر شود ؛ شرک مستثنی است و خدا نخواهد بخشید و این تمسخر و استهزاء به ساحت حضرت دوست ( العیاذ بالله ) بسی سیاه کننده ضمیر و افزون کننده بر گره های قلبی و مسدود کننده روزنه های حکمت و دانش و معرفت ؛ و مهمتر غفلت زایی در این موضوع که توی مشرک یا شریک قرار داده در عبادت خدا ؛ بدون آنکه امکان فهم و درک و اطلاع آنرا داشته باشی ، منافقی بتمام معنا و بدی کار همانگونه که عرضه شد در این است که آدمی نمی فهمد که نمازش نماز نیست .

عبادتش مسخره خودش هست ، اصلا به بالا که صعود نکرده هیچ بر سر نمازگذار خواهد خورد و هزار سیاهی که یواش یواش از انسان دیوی و ددی البته بچهره مسلم و مؤمن نما میسازد و می بینی که بیش از پنجاه دهه از عمرت گذشته و تو هنوز در پیچ و خم هیمن یک کوچه ای و کارت شده مزاحمت حیثیتی و تجسس بندگان ریز و درشت خدا و ... بدترین آدم کسی است که از توفیق و مقبولیت رقیب در رنج و سوز و حسد باشد ... اینجاهاست که میتوانی درون خودت را که شیطان از تو پنهان میکرد بشناسی  !

و میخواهم یک تذکری هم به محبوبین و بت های زمینی این نمازگزاران و عابدین متظاهر؛ مشرک و منافق بدهم که شما نیز بی تقصیر نیستید و با دادن پاداش در ترویج و تشویق و در واقع ربایش و ایمان و اخلاص افراد نقش داری و سوال من این است که ؛‌ مگر نقش شیطان رجیم در عالم چیست ؟! و او چه قسمی را بعزت و جلال خدا یاد کرده بود و تو چه همکاری صمیمیانه ای را با وی داری و تو نیز گیری باز بدون آنکه متوجه شوی !!!

من خدا میداند در حد وسعم و در همان میدان کوچکی که دارم و متاسفانه مجالی را در اجتماع غیر خدایی اداری که همین بت های مافوق البته برایم نگذشته اند گامی را بدون توجه به این امورات نمی زنم و همواره در این افکار و اگر خدا قبول کند اذکارم و بهمین دلیل است که مشکلاتی را هم بلحاظ شخصی و هم بلحاظ اجتماعی پیدا میکنم . که اگر ادعایی نباشد و بصداقت قتیل ماه رمضان قسم که بی تناسب با فهمم دارم زندگی میکنم ! آزار دهنده هست و رنج آور اما بی اندازه تنها و بخصوص از وقتی که در نمازخانه ای بویی از این .... استشمام کردم و خودم نیز کم مانده بود که عینا منافقی و مشرکی تمام عیار شوم بدون آنکه بدانم چون آرام آرام در آدمی رسوخ میکند ... معاون دستگاه بودم و توجهاتی را جلب میکرد ... رئیس بودجه و اعتبارات بودم ... معاون برنامه ریزی در سازمانی با هزاران نفر کارمند ریز و درشت از نظر مدرک و تحصیل و ... کم کم متوجه شدم و تفطن باین امر پیدا کردم که دشمن اصلی - شیطان نفس اگر او را نپایی چها که نمیکند ... – حالا نه که بصواب بلکه از سر استیصال و اجبار ی که نمیدانم چرا – نمیتوانم در جمع در آن فضایی که مظاهری را استشمام میکنم حضور یابم و کاش خودم هم این فهمی را که فعلا شاید نفسم مدعی آن است نداشتم و نادانسته نفاق می داشتم و می آمدم و زیارتی میشدم و مراسمی و صف اولی و ... اما نمیتوانم و نمیتوانم مگر آنکه خود فریبی کنم و ننگ نفاق را همچو داغی بر پیشانی بنخوت و تبختر خویش بنشانم. و تا زمانی که در پس لرزه های این وحشتم بخودم میگویم مرا رها کنید .

گویا چند تایم و بخودم میگویم رهایم کن ... تا این پس لرزه ها را از سر بگذرانم و ...

تو چه میگی ؟! دیگه و چه خبر داری از گرفتاریهایی که دارم و رنجهایی که مثل یخ دارند ذوب میکنندم حالا متلک می پرانی که مثلا گاهی سیگار چرا میکشی ؟

در همون جبهه جنگی که شمایان بیشتر به بازدید می آمدید ؛ اما ما در عزای چند تن از دوستان ... خوب به جاهلی و بچگی بشوخی میگفتیم که مفسر عینی سورة الدخانیم ... یادش بخیر ... ناراحت میشدیم که دوست عزیزمان کنارمان پرپر شد با دود سیگاری بی اختیار خویش را مثلا تسکین میدادیم و تو فقط همین را عیب ما می دیدی و ... بگذریم ... !

کاش همین یک عیب را داشتم که بدین جا ختم میشد و چرا دعا نمیکنید که از این مخمصه ها و بقول تکه کلام اون آقایی که داره بزرگی میکنه عملا ؛ گیر و گور هایم را دستی بدعا بلند نمیشود و ناراحت از این عیبی که من خدا را بر این عیب بشکر میگویم که لااقل باجبار زمینه ای شد تا همان ناشسته رو هایی که نه از ایمان خبری دارند و نه از شرف ؛ به اتهاماتی هم که بیشتر عادت بر و بچه های سازمان ما شده و بخصوص بچه های مدعی نهاد  ... ذمه سنگین گناهان ما را سبکتر نموده اند قطعا ..

 و ... مدت پنج سال هست که بعلل نامعلومی بیمارم و عاقبت الامر پزشک سی و سومین من بعد از نه بار مراجعه بمن گفت فلانی بیوگرافی برام بنویس ؛ نوشتم و چند سوال مطرح کرد که مثلا

در منطقه جنگی هم بودی ؟ نوشتم بلی

و گفت از بک و بوهای گازهای شیمیایی هم خبری بود گفتم بلی در جزیره مجنون ما مجنونان حسینی را حتی ماسک برای چهره داده بودند و من هرگز آن ماسک جز در نخستین بار آنهم برای آموزش بر چهره ننهادم

و بارها و بارها توپها و گلوله هایی از توپ در نزدیکیهایمان منفجر میشد که مدتها از آن دودهای بخصوص سربی رنگ و سفید و گاهی کمی هم به بنفش میزد منتشر میشد اما ما بادپایان در پشت مسیر باد بوده و تماشا میکردیم که دود بسمت ما نمی آمد اما بو چرا !!

در آخر بمن گفت : ... مریضی تو که گاهی به سلسله اعصابت میزند و مثل ماری از روی شانه هایم بکمرم و نهایتا به سرم می چرخد و روزگارم سیاه میکند و چشمم را بی نور و تمام وجودم پر از دردهایی جانکاه ؛ فتوا داد که ؛

سلسله اعصابت بهم ریخته و این تنها بهمان دلیله و تو راهی جز بیخیالی ، آرامش ، بی ... و کمی هم چاشنی پفیوزی !!! که .... 
بتو چه؟! مگه حسن غصه خواری ؟ مگه پیامبری که غم امت بخوری
؟! میگفت :

 محمود احمق ! شاد باش و حتی اگر این شادی با در پیش گرفتن پروژه خر کردن این و آن هم شده ؛ اگر میخواهی جان بسلامت ببری و لااقل تا بزرگ کردن چار تا توله ای که پس انداختی از برکت سر سیستم ؟!! سرپا بمانی برو بیخیال و فقیر و صغیر و کبیر و .. نکن ..
و خری اگر بخری پرید و تو اگر میتوانی دست بزن بالاتر بره و ...


خلاصه پروسه پفیوزیگری را برای جبران خسارتهای جنگی که ما هنوز آنرا دفاع مقدس می نامیم و دریغ از یکبار توجه و تشویق و عنایت از سوی عنایت الله که سالمتر از بقیه می دانستیمش ؛ که مثلا بارک الله دستت درد نکنه زمانی .... زمان را ساختید و ...

و یا سهمی داشتید در تدارک میز و صندلی و حکم ریاست و قائم مقامی همین قائم مقامات فعلی که حالا تا میتوانند بجرم آموزش بنظرم و بنظر همه آموزش گیران خوب ؛ بجرم برنامه ریزی ایی که میرفت کاری پایه ای در چند چیز بشود ؛ اول با هول و ولا اداره ای با سرعت برق و باد تشکیل داد و بعد هم هنوز کلاس ما تموم نشده بما گفت ببخشید تشکر و تشکری که از هزار تا فحش بدتر بود و
میدانید که نه پستی بود و نه اتفاقا فوق العاده ماموریتی و فقط عشق بود و تنها نمره ای در آموزش که در ورقه ارزشیابی پایان سال مرا 10 رقم بالا برد که آنرا هم مدیر کل سازمان لابد برای رضای خدا و بدون هیچ ... بنام مدیری که تازه عذرش را خواسته بود و برای بدست آوردن دلش ؛ بدیگری  یعنی هم او هبه کرد و البته خدا را هم دیدیم که آن آقا هم عزت یا بنفرت و ... نه گرفت و نه ...

حالا من باور کنم که حداقلی از صداقت و فلان و... هست که حالا مثلا چکار کنم ... ؟!!

خدایا تو شاهد باش که این اسناد را بگواهی نزد ولیت در روی پل صراط به همان فاطمه ای که دخترم را بعشقش فاطمه نامیدم و هر چهارشنبه بهمراه مادرش هم نمازشب میخواند و دعا میکند بشکایت خواهم برد از اینهمه نامرادی ها و ....

من فقط شکایتم اینه که دنیایی از استعداد خدادادی را داشتم و همین عرب و عجم های محترم و معزز بجز کشتن آن نعمت  ( خدا داده ای که مال اجتماع بود نه من عاریه دار ؛ ) و تخفیف آن کاری دیگر نکردند و تاسف میخورم در چاله ای بنام سارمان .... زندانی شده بوذم که نه روحیه چاپلوس مآبانه ای را داشتم که خودنمایی کرده و خویشتن آرایی کنم و نه آن شیر را از مادر پاکم خورده بودم و دنیایی از هنر و استعداد که مال خداست و بودیعت نهاده در ضمیرم و نگذاشتند و نگذاشتند و نگذاشتند و این چنین در من تاسفی پدید آورد که حالا هزار گونه مرض – بدلیلی که پروژه پفیوزگری – را نمیتوانم مجری باشم ؛ پیدا کردم ...

و این آخر بار باز همین آقایی که بسیار بزرگ و محترم هم هست ؛ هم جوانه ای در آموزش را دید و باز عملا دیدم تیغی بران این بار
نیزتر بعد از ربع قرنی دیگر که یکی از کسانی را که میشناختم و صداقتش را دیده بودم 25 سال پیش بعلت 4 ساعت دیر کردن در طول یکماه کاری در کارتی که هیچوقت به دوستان سفارش نمیکرد بجایش بزنند ؛ به هیات بدوی کشاند و پرونده برایش ساخت ( آلان میتوانم بگویم و علت آن بود که صحبها می بایست همسرش را برای کلیه ای که به فقیری برایگان هدیه کرده بود برای امورات آزمایشگاهی دو روز در میان ناشتا به آزمایشگاه میبرد و صبحها دیر میشد ... و این در همان سالی بود که همین آقای بسیار محترم داشت خودروهای بیت المال را بین خود و مدیران دور و بری هایش تقسیم میکرد )
{  خود سانسوری
.................................................................................

خودسانسوری
}
و بدی کار بیشتر از آنجایی برای من کشنده میشد که مسئول ب... واحد ... می فهماند که فلانی حالا سیستم دارد تغییر میکند و دارند پستهای مدیرت معاونت شده را تقسیم میکنند تو چرا یکدفعه از نماز جماعت چشم بستی و گاهی بعد از وقت در اتاقت یا در همان مکان جداگانه بنماز می ایستی و .... هم ثواب اخروی کمی را انتخاب کرده و هم صواب دنیوی را که مثلا بیا تا عرب و عجم ترا ببینند و ...کنند ؛ خدایا چه دنیای مشمئز کننده ای را ترسیم میکنند ؛ مگه نه آقا ؟!!

 خوب تصور کنید .... چه دعوتی ؟ شما را بخدا در چه جوی و جریانی باید باشم و تنفس کنم . این آقای مظلوم نفس دنی ؛ چه قربانی خوشبختی میتواند باشد که انشاء الله اینگونه نیست و مرا بشرع مصطفی چنین امر میکنند و تذکر میدهد که .... آقا دارند سرنوشت تقسیم میکنند و همه چشمها هم همین را میخواهندش

 که تو منافق باشی و دین و شرع را بسخریه بگیری و ای بدا به آن سیستم و صاحب سیستمی که برای این روح  ها و روحیه ها پاداشهایی نون و آب داری نیز همانند پستهای مدیرتی منظور دارند و این یعنی که همه شما بشوید مانند این آقا و مشابه آن !

اینجاست آن اس و اساس بحث ماهوی نفاق که نه گاهی خود منافق در اثر استمرار می فهمد که منافق است و نه مخاطب وی ! و هر دو آنقدر تقوی راستین نه تقوای پوستین ، ندارند که با بصیرتی ببینند . این مقدار کورسو را چشمهای بعضا گریان در نیمه شبها اگر هست باید ببینند که !؟! مگر نه محمود ؟!!

تحت هجوم چنین مسائل مواردی دیگر چقدر گوشت از تو باقی میماند و پاک میشوی مثل پوست و استخوانی تکیده و خوش بحال کثیری که از ترس خدا ، صورتهای گوشت آلوده و پهلوهایی ورآمده و آماسیده از خوشی و بهشتی که در آن زیست میکنند و .... کاش من احمق نیز در این نیمه راه گیر نمیکردم و این وسط نمیماندم ... یا میبایست اینور و یا آنور می غلطیدم .

دیگر شورش را درآوردم ؛ دیگر کلماتت مشمئزکننده شده اند و تهوع آور از اینهمه ادعا و آنهمه ... ؟!! ولی خدایا تو شاهدی که تنها توصیفی از آنچه که نقش شده در درون و حک شده در ضمیر آنهم بناخودآگاهی نمیدانم چرا رفت ؛ راستی چرا گفتم و این خود ریایی است پیچیده و نادانسته در دام شیطانی قویترکه مرا به بندی محکمتر اگرنه به بندی که منتقد آنم ؛  بسته است لابد و چرا کسی بمن نمیگوید . چرا بجای آنکه دائم محسود این و آن باشم و یا در دائره غضب و نفرت همانانی که خودشان نمیدانند چرا با من جور نیستند باشم ، مورد انتقاد صادقانه کسی واقع نشدم ؟! و نمیشوم .

من این مقال بعد از صفحاتی که گذشت نیت کرده و صرفا برای فرزندانم نوشتم و لا غیر ؛ - بدلیل چرای یک شکم سیر شیطانی حیوان صفت در درون و .. – و چه تعریفهایی که از سر ملامتی نمایی نه ملامتی گری که آب ساده در جام باده بگیرم تا که در نظر خلق قدری نداشته و بقولی که در بالا داشتم تشریح میکردم کتمانی ممدوح را داشته باشم اما باز نه ... !!

بگذریم که اگر کمی افسار قلم محکم نگیرم بکرات راه خود رفته و فاش میکند از مافی الضمیر سیاهم و چاله و چوله های تو در توی ... درونم !

داشتم چی میگفتم ؟! کتمان ممدوح که باستناد آیه ای که حضرت رفیق اعلی عفت فقیرانی را که با سیلی صورت سرخ میکنند تا خلق ندانند که و نخواهند که ترحم کنند ... و چه خدای چیزفهمی داریم و قدرش را نمیدانیم ! گاهی هم کفربگویم چه باک که باز سر ضمیر فاش میکنم و خود بر آفتاب .. !

... ادامه دارد ...

محمود زارع
www.mzare.ir

....... ادامه دارد ......




... قسمتهای مختلف این مطلب :
...  منافق , دشمن متبسم ( قسمت اول )
...  منافق , دشمن متبسم ( قسمت دوم )
...  منافق , دشمن متبسم ( قسمت سوم )
...  منافق , دشمن متبسم ( قسمت چهارم )



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.