ساری , گاهنوشتهای محمود زارع : سلام بدوستان مخاطب و پاک طینت و علی دوست ! شب شهادت آقا نمیتوانستم چیزی ننویسم . بدون مقدمه صفحه را باز کردم و دارم مینویسم .
کلام اول : گفتم جمله و تکه کلام همیشگی بابام مرحوم احمد آقای زارع را مطلع کلامم قرار دهم . مرحوم احمد زارع استخرپشتی در زمانی که زنده بود و ما گاهی به او یا به کسی دیگر در خطاب میگفتیم : آقا ! بابا میفرمود : " آقا مرتضی علی است " ! من در کودکی فکر میکردم بابام شوخی میکند و بقول ما مازندرانی ها میخواهد " خوش داوی " - خوش گویی , شاد کردن _ کند ؛ ولی وقتی بزرگتر که شدم در نوجوانی و جوانی دیدم که نه ایشان بطور جد اعتقاد دارند که فقط یک آقا در عالم است و آنهم ( بقول خودش ) مرتضی علی است .
مرحوم پدر واقعا اعتقاد داشت که اگر آقایی یک ارزش خاص در این عالم است هیچ کس شایسته تر به این عنوان جز مولا علی علیه السلام نیست . منم بعدها و بخصوص در بعد رحلتش همیشه سعی داشتم که آقا بمفهوم ارزشی و خاص آنرا فقط و فقط برای مولای بابا و بابای مولا مرتضی علی علیه السلام بکار ببرم و منظور داشته باشم. و مابقی را علی الاطلاق و حسب ضیق زبان و بمفهوم عام و عرفی آقا خطاب کنم. خسیس نیستم ولی اگر به هر که جنسا مذکر است را میتوان آقا نامید , پس به یک مرد با آنهمه آقایی و بزرگی و والایی چه خطابی باید داشت . من منطق پدرم را قبول دارم و آقایی را در شآن فقط مرتضی علی (ع) میدانم و بس !


کلام دوم : حسب نقل قول مادر عزیزم بانو شهربانو شفاهی تیلکی که بارها به اصرار جریان تولد و خاطرات کودکی هایم را از ایشان خواستم که تعریف و تشریح نماید. زمان تولد من دهه سوم ماه مبارک رمضان سال 1342 شمسی بود. چون مراسم دهه بعد از تولد که زائو را بحمام میبرند و غسل مستحبی که دارند را تحت عنوان ( دهه حموم ) در یکی دو روز بعد از ماه رمضان در حمام روستای برارده برگزار کردند,در روستایی بنام سوربن ( تمشک کوتی ) ! ولی در شناسنامه پدرم بخاطر اینکه مرا به اجباری - اصطلاحی بود که مردم دوران قبل برای سربازی میگفتند - نبرند و برای رد گم کردن ماموران پهلوی , محل تولدم را در جایی بنام نکا نارنج باغ ذکر کردند ولی من اصلا در آنجا نبودم زیرا یک منطقه پرتی در حومه نکاء فعلی بود!
تمشک کوتی ( جایی که بوته های تمشک زیاد دارد ) حد فاصل روستای سوربن کنونی و جاده گهرباران ( روبروی پارک ملی حیات وحش منطقه در مسیر همین جاده ) که فعلا در زمینهای مربوط به بنیاد جانبازان واقع شده است , بوده است. در قبل از انقلاب برادر پهلوی سابق بقصد یکپارچه سازی زمینهای منطقه و در واقع تصرف عدوانی و زوری زمینهای مردم ( آباء و اجداد ما ) مردم تمشک کوتی را به روستای سوربن کنونی ( سه کلیومتر فاصله داشت ) کوچاند . روستای سوربن آنموقع فقط دو طایفه بزرگ داشت ( قاسمیانها و دوستدارها ) ! خلاصه هر سال من در این دهه حال عجیبی هم پیدا میکنم و اگر خداوند لطف فرماید و شیطان ولم کند حال و احوالی را پیدا میکنم. مادر بزرگ مادری ام مرحومه فاطمه صغری رنجبر تیلکی ( رحمت ا... علیهم ) که باعتراف دوست و غیر دوست زنی فاضله و فوق العاده متدین و از تبار حضرت آیت الله شریعتمدار تیلکی بوده است تربیت دوره کودکی ام را متقبل شده بودند و هم ایشان بودند که مرا بنام ( محمود ) نامیدند. ایشان قصد داشتند ترکیب اسمی خانواده ما را بترتیب به احمد - محمود - محمد - ابوالقاسم , مسمی کنند که البته با مخالفت بعضی از ارباب زاده ها بعدها نگذاشتند که برادرهامان بهمین ترتیب وصیت مادر بزرگ مرحوممان نامیده شوند! استدلالشان هم این بود که چنین نامی را آنها قبلا بنام آباء و اجداد خویش داشتند! حتی نام مرا که محمود بود بنا به مخالفت همسر یکی از حشم داران بزرگ( ابراهیم چوپانی )که نام پدرش محمود بود , پیغام داد که عوض کنند ولی مادرم شدیدا مخالفت کردند و بهیچ قیمتی حاضر نشدند که تعویض نمایند و اظهار داشتند که محمود یادگاری نامگذاری و وصیت مادرش هست و تحت هیچ شرائطی عوض نمیکنند که گویا کار بجنجال هم کشیده بود ولی خلاصه خدا نخواست اسمم چنگیز - اسمی که آنها اصرار داشتند ما داشته باشیم - شود !
کلام سوم: بابا آقا را خیلی دوست داشت . پدرم گرچه خیلی متدین بود ولی بسیار از تظاهر و ریاء نفرت داشت و حتی من بعدها بدقت و فراست متوجه شدم که تا حدودی بدون آنکه خود دقیقا بداند از فرقه ملامتیه بود! فرقه ای که دوست داشتند مردم آنها را خیلی خوب و متدین ندانند و برای مبارزه با نفس حاضر هستند که بنحوی مشی داشته باشند تا اگر همواره مورد ملامت قرار بگیرند , بگیرند اما خدایشان از آنها راضی باشند ! مرحوم پدر خیلی در مرعی و منظر خود را بمذهب نمی چسباند و اصلا حاضر نبود که از راه دین , نون , بخورد. بهمین جهت از چنین انس و جن هایی نفرت داشت و با بعضی از روحانیون منطقه که چنین روحیه ای را زیاد داشتند همیشه کنتاک داشت و بگو و مگو با آنان ! ما هم آقا را خیلی خیلی دوست داریم و تنها هم ایشان را آقا میدانیم و بس و این صفت را جز به منظور مراعات ادب عمومی , برای کسی بغیر از مرتضی علی (ع) بکار نمیبریم. و بخاطر همین هم عنوان مطلبم را در این پست چنین گذاشتم تا هم یادی از مرحوم ابوی شود و هم از روح آقا مرتضی علی مدد جویم برای پدر طلب شفاعت نمایم و برای باقی بازماندگان طلب عنایت!
کلام چهارم: در این شب شهادت آقا مرتضی علی جان , بی مناسبت ندیدم که آخرین کلامهای آن امام کلام را که بعنوان وصیت ایشان به فرزندش امام حسن علیه السلام ( قربان امام حسین شویم ) بعنوان حسن ختام درج نمایم:

وصیت امام علی (علیه السلام) به امام حسن (ع)
از پدرى در آستانه فنا و معترف به گذشت زمان ، كه عمرش روى در رفتن دارد و تسلیم گردش روزگار شده ، نكوهش كننده جهان ، جاى گیرنده در سراى مردگان ، كه فردا از آنجا رخت برمى‏بندد ، به فرزند خود كه آرزومند چیزى است كه به دست نیاید ، راهرو راه كسانى است كه به هلاكت رسیده‏اند و آماج بیماریهاست و گروگان گذشت روزگار . پسرى كه تیرهاى مصائب به سوى او روان است ، بنده دنیاست و سوداگر فریب ، و وامدار مرگ و اسیر نیستى است و هم پیمان اندوه‏ها و همسر غمهاست ، آماج آفات و زمین خورده شهوات و جانشین مردگان است .

اما بعد . من از پشت كردن دنیا به خود و سركشى روزگار بر خود و روى آوردن آخرت به سوى خود ، دریافتم كه باید در اندیشه خویش باشم و از یاد دیگران منصرف گردم و از توجه به آنچه پشت سر مى‏گذارم باز ایستم و هر چند ، غمخوار مردم هستم ، غم خود نیز بخورم و این غمخوارى خود ، مرا از خواهشهاى نفس بازداشت و حقیقت كار مرا بر من آشكار ساخت و به كوشش و تلاشم برانگیخت كوششى كه در آن بازیچه‏اى نبود و با حقیقتى آشنا ساخت كه در آن نشانى از دروغ دیده نمى‏شد . تو را جزئى از خود ، بلكه همه وجود خود یافتم ، به گونه‏اى كه اگر به تو آسیبى رسد ، چنان است كه به من رسیده و اگر مرگ به سراغ تو آید ، گویى به سراغ من آمده است . كار تو را چون كار خود دانستم و این وصیت به تو نوشتم تا تو را پشتیبانى بود ، خواه من زنده بمانم و در كنار تو باشم ، یا بمیرم .

تو را به ترس از خدا وصیت مى‏كنم ، اى فرزندم ، و به ملازمت امر او و آباد ساختن دل خود به یاد او و دست زدن در ریسمان او . كدام ریسمان از ریسمانى كه میان تو و خداى توست ، محكمتر است ، هرگاه در آن دست‏زنى ؟ دل خویش به موعظه زنده دار و به پرهیزگارى و پارسایى بمیران و به یقین نیرومند گردان و به حكمت روشن ساز و به ذكر مرگ خوار كن و وادارش نماى كه به مرگ خویش اقرار كند . چشمش را به فجایع این دنیا بگشاى و از حمله و هجوم روزگار و كژ تابیهاى شب و روز برحذر دار . اخبار گذشتگان را بر او عرضه دار و از آنچه بر سر پیشینیان تو رفته است آگاهش ساز . بر خانه‏ها و آثارشان بگذر و در آنچه كرده‏اند و آن جایها ، كه رفته‏اند و آن جایها ، كه فرود آمده‏اند ، نظر كن . خواهى دید كه از جمع دوستان بریده‏اند و به دیار غربت رخت كشیده‏اند و تو نیز ، یكى از آنها خواهى بود . پس منزلگاه خود را نیكو دار و آخرتت را به دنیا مفروش و از سخن گفتن در آنچه نمى‏شناسى یا در آنچه بر عهده تو نیست ، بپرهیز و در راهى كه مى‏ترسى به ضلالت كشد ، قدم منه . زیرا باز ایستادن از كارهایى كه موجب ضلالت است ، بهتر است از افتادن در ورطه‏اى هولناك . به نیكوكارى امر كن تا خود در زمره نیكوكاران در آیى . از كارهاى زشت نهى بنماى ، به دست و زبان ، و آن را كه مرتكب منكر مى‏شود ، بكوش تا از ارتكاب آن دور دارى و در راه خدا مجاهدت نماى ، آنسان ، كه شایسته چنین مجاهدتى است . در كارهاى خدایى ملامت ملامتگران در تو نگیرد . و در هر جا كه باشد ، براى خدا ، به هر دشوارى تن در ده و دین را نیكو بیاموز و خود را به تحمل ناپسندها عادت ده و در همه كارهایت به خدا پناه ببر . زیرا اگر خود را در پناه پروردگارت در آورى ، به پناهگاهى استوار و در پناه نگهبانى پیروزمند در آمده‏اى . اگر چیزى خواهى فقط از پروردگارت بخواه ، زیرا بخشیدن و محروم داشتن به دست اوست . و فراوان طلب خیر كن و وصیت را نیكو دریاب و از آن رخ بر متاب . زیرا بهترین سخنان سخنى است كه سودمند افتد و بدان كه در دانشى كه در آن فایدتى نباشد ، خیرى نباشد و علمى كه از آن سودى حاصل نیاید ، آموختنش شایسته نبود .

اى فرزند ، هنگامى كه دیدم به سن پیرى رسیده‏ام و سستى و ناتوانیم روى در فزونى دارد ، به نوشتن این اندرز مبادرت ورزیدم و در آن خصلتهایى را آوردم ، پیش از آنكه مرگ بر من شتاب آورد و نتوانم آنچه در دل دارم با تو بگویم . یا همانگونه كه در جسم فتور و نقصان پدید مى‏آید ، در اندیشه‏ام نیز فتور و نقصان پدید آید . یا پیش از آنكه تو را اندرز دهم ، هواى نفس بر تو غالب آید و این جهان تو را مفتون خویش گرداند . و تو چون اشترى رمنده شوى كه سر به فرمان نمى‏آورد و اندرز من در تو كارگر نیفتد . دل جوانان نوخاسته ، چونان زمین ناكشته است كه هر تخم در آن افكنند ،

بپذیردش و بپروردش . من نیز پیش از آنكه دلت سخت و اندرزناپذیر شود و خردت به دیگر چیزها گراید ، چیزى از ادب به تو مى‏آموزم . تا به جدّ تمام ، به كارپردازى و بهره خویش از آنچه اهل تجربت خواستار آن بوده‏اند و به محك خویش آزموده‏اند ،

حاصل كنى و دیگر نیازمند آن نشوى كه خود ، آزمون از سرگیرى . در این رهگذر ، از ادب به تو آن رسد كه ما با تحمل رنج به دست آورده‏ایم و آن حقایق كه براى ما تاریك بوده براى تو روشن گردد .

اى فرزند ، اگر چه من به اندازه پیشینیان عمر نكرده‏ام ، ولى در كارهاشان نگریسته‏ام و در سرگذشتشان اندیشیده‏ام و در آثارشان سیر كرده‏ام ، تا آنجا كه ، گویى خود یكى از آنان شده‏ام . و به پایمردى آنچه از آنان به من رسیده ، چنان است




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.