النوبة الثالثة
وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی ...
خدا غافل از ما نیست
یوسف (ع) آن گه كه گفت ذلك لیعلم انّى لم اخنه بالغیب، توفیق و عصمت حق دید،
باز چون گفت و ما ابرّئ نفسى، تقصیر در خدمت خود دید،
آن یكى بیان شكر توفیق است و این یكى بیان عذر تقصیر است
و بنده باید كه پیوسته میان شكر و عذر گردان بود، هر گه كه با حق نگرد نعمت بیند بنازد و در شكر بیفزاید، چون با خود نگرد گناه بیند بسوزد و بعذر پیش آید، بآن شكر مستحق زیادت گردد، باین عذر مستوجب مغفرت شود.

پیر طریقت ازینجا گفت:
الهى گاهى بخود نگرم گویم از من زارتر كیست؟
گاهى بتو نگرم گویم از من بزرگوارتر كیست؟!

گاهى كه بطینت خود افتد نظرم
گویم كه من از هر چه بعالم بترم
چون از صفت خویشتن اندر گذرم
از عرش همى بخویشتن در نگرم‏


فضیل عیاض را دیدند از خلق عزلت گرفته و در آن زاویه‏ اى از زوایاى مسجد تنها نشسته و ذكر حق را مونس خود كرده، خلوتى كه جوانمردان را بر بساط انبساط در خیمه « وَ هُوَ مَعَكُمْ » با حق بود با دست آورده، دوستى فرا رسید او را تنها دید، بدیدار وى تبرّك گرفت، پیش وى بنشست،
فضیل گفت: یا اخى ما اجلسك الىّ، چه ترا بر آن داشت كه درین خلوت ما زحمت آوردى، نهمار فارغى كه بما میپردازى،
درویش گفت معذورم دار كه من ندانستم و از وقت و وجد تو بى خبر بودم، اكنون از وقت خویش ما را خبرى باز ده و از روش خویش نكته ‏اى بگوى تا از صحبت تو بى ‏نصیب نباشیم.
فضیل گفت آنچ ترا سزاست بگویم: بدانك فضیل را از گزارد شكر نعمت منعم و از عذر خواست زلّت خویش با دیگرى پرداخت نیست و در دل وى نیز چیزى را جاى نیست، گاهى بخود نگرم عذر زلّت خواهم، گاهى بدو نگرم شكر نعمت گزارم، فضیل آن گه روى سوى آسمان كرد گفت:
الهى آن طاقت كه دارد كه بخود شكر نعمت تو كند؟
آن كیست كه بسزاى تو ترا خدمت كند؟

الیه مغبون كسى كه نصیب او از دوستى تو گفتارست،
او را كه درین راه جان و دل بكارست، او را با وصل تو چه كارست؟

الهى
ما را از نعمت تو این بس كه هرگز در مهر تو شكیبا نبودیم و بجان و دل خاك سر كوى تو مى‏بوئیم. و بدست امید حلقه در دوستى مى‏كوبیم و هر جاى كه در جهان گم شده ‏ایست قصّه خود با او مى‏گوییم،
آن گه روى با درویش كرد گفت: اخف مكانك و احفظ لسانك و استغفر اللَّه لذنبك و للمؤمنین و المؤمنات.

قوله «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ»
بدانك نفس را چهار رتبت است:
اول نفس امّاره، پس نفس مكاره، سیم سحّاره، چهارم مطمئنّة.

نفس امّاره
آنست كه در بوته ریاضت نگذشته پوست هستى از وى بدباغت باز نیفتاده و با خلق خدا بخصومت برخاسته و هنوز بر صفت سبعیّت بمانده، پیوسته در پوستین خلق افتاده، همه خطبه بر خود كند، همیشه قدم بر مراد خود نهد، در عالم انسانیّت مى‏چرد و از چشمه هوا آب میخورد، جز خوردن و خفتن و كام راندن چیزى دیگر نداند، ربّ العزّه خداوندان این نفس را میگوید « ذَرْهُمْ یَأْكُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ » آدمى رنگست بصورت، اما شیطان بود بصفت، اینست كه گفت شیاطین الانس و الجنّ، حجاب عظیم است و قاطع دین است، معدن فسقها و مركز شرّها، اگر كسى از وى بتواند رست بمخالفت وى تو اندرست، كه قرآن مجید خبر چنین میدهد: « وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏ فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوى‏» و جمله انبیاء و رسل كه آمدند ایشان را بقهر و جهاد این نفس فرمودند. مصطفى (ص) گفت: « رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر، اصعب الجهاد جهاد النفس، جاهدوا فى اللَّه حق جهاده»، حقّ مجاهدت آنست كه صفات نفس امّاره چون حرص و شهوت و شره و حقد و كبر و عداوت و بغض آن را پرورش ندهى و زیر دست خود دارى، هر گه‏ كه سر برزند آن را بسنگ جهد از خود باز میدارى چنانك آن جوان مرد گفته:

مار نفست بر سر گنج دلت ساكن شدست
سنگ جهد از عهد دل بر تارك آن مار زن‏
ور كسى بیمار جانست از نهیب هزل چرخ
شربتى از جام جدّ بر جان آن بیمار زن‏


امّا نفس مكّاره
فروترست از نفس امّاره، قوّت آن ندارد كه مقاومت مرد كند، اما پیوسته در كمین بود تا كى دست یابد، و مثالش آنست كه چون مرید را در راه مجاهدت و ریاضت در مقام جمعیت بیند، سفرى از سفرهاى طاعت چون حجّ و غزا و زیارت در پیش وى نهد، گوید این بهتر و در منازل طاعات این قدم عالیتر، و وى در آنچ گفت راستگوى است، امّا مكرست كه میكند و تلبیس كه میخواهد تا مرید را از مقام جمعیّت بیفكند و او را در این سفر پراكنده خاطر و سرگردان كند و باشد كه بمقصود رسد و باشد كه نرسد، و اگر رسد باشد كه این جمعیت هرگز باز نبیند، جنید از اینجا گفت: هزار مرید با ما قدم درین راه نهادند همه فرو شدند و من بر سر آمدم، و مریدان را در راه ارادت، پیر از بهر این میباید كه پیران منازل این راه شناخته باشند و كمین گاه نفس مكّاره بر ایشان پوشیده نماند تا احوال مریدان را تتبع میكنند و آنچ سازگار قدم ایشان بود بر آن دلالت مى‏كنند. بزرگان دین گفتند مرد تا صاحب تمكین نشود از نفس مكّاره ایمن نگردد، و آب اندك بقدرى نجاست پلید گردد اما بحر هرگز پلید نگردد، حال اهل بدایت باریك بود، خاطر ذمیمه از نفس مكّاره خیزد، او را بجنباند، اما حال اهل تمكین و ارباب نهایت كوه باشد و باد كوه را نتواند جنبانید،

و بعد از نفس مكاره نفس سحّاره است،
گرد اهل حقیقت گردد چون او را بر طاعات و انواع ریاضات محكم بیند، گوید بر نفس خود رحمت كن انّ لنفسك علیك حقّا، چون مرد نه محقق باشد او را از مقام حقیقت با مقام شریعت آرد، رخصت پیش وى نهد و هر جا كه رخصت آمد آرام نفس پدید آمد از آنجا نفس قوّت گیرد و او را بقدم اوّل باز برد، نفس امّاره باز دید آید.
ابراهیم خواص گفت: چهل سال با نفس در منازعت بودم كه از من نان و ماست‏ میخواست، روزى مرا بر وى رحمت آمد، درمى سیم حلال بچنگ آوردم، در بغداد مى‏رفتم تا نان و ماست خرم، در خرابه‏ اى شدم پیرى را دیدم در آن گرما گرم افتاده و زنبوران از هوا در مى ‏پریدند و از وى گوشت بر میگرفتند، ابراهیم گفت مرا بر وى رحمت آمد، گفتم مسكین این مرد، سر برداشت و گفت اى خواص در من چه مسكینى مى ‏بینى، نه تاج اسلام بر سر منست و گوهر معرفت در دل من، مسكین تویى كه به چهل سال شهوت نان و ماست از نفس خود منع نمى‏توانى كرد.

در جمله بدانك نفس سحّاره مرد را به معصیت نفرماید، بطاعت فرماید، چون مرد قدم در كوى طاعت نهد از عین طاعت وى رنگى برآرد، گوید آخر تو بهترى از آن مرد شراب خوار فاسق، مرد در خود این اعتقاد كند، خود را بچشم پسند نگرد و دیگران را بچشم حقارت تا هلاك از وى برآید...

از آنجا نفس مطمئنّه آغاز كند
و این نفس انبیاء و اولیاست، در پرده رعایت بند عصمت دارد، آنها كه انبیااند در سراپرده عصمت‏ اند و آنها كه اولیااند در پرده حفظ و رعایت‏ اند، اگر یك لحظه بند عصمت ازیشان برداشتندى، ازیشان همان آمدى كه از فرعون و هامان، و اگر یك نفس حفظ و حیاطت و رعایت از اولیا منقطع گشتى همه اولیا زنّار در بستندى! اگر هزار سال احمد عربى میرفتى اگر «دَنا فَتَدَلَّى» نبودى كجا رسیدى؟

پیر طریقت گفت:
الهى شاد بدانم كه اوّل من نبودم تو بودى، آتش یافت با نور شناخت تو آمیختى، از باغ وصال نسیم قرب تو انگیختى، باران فردا نیّت برگرد بشریّت ریختى، بآتش دوستى آب و گل بسوختى تا دیده عارف بدیدار خود آموختى.


متن و ترجمه آیات کریمه در النوبة الاولى
« وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی » من خویشتن را بى گناه ندارم و ندانم، « إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» كه تن آدمى نهمار بدفرمایست و بدآموز، « إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی» مگر آنچ خداوند من ببخشاید و نگاه دارد، « إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ » (53) خداوند من عیب پوشست و آمرزگار، بخشاینده و مهربان.

«وَ قالَ الْمَلِكُ» ملك گفت: «ائْتُونِی بِهِ» بمن آرید او را، «أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی» تا او را خاصه نفس خویش گیرم، «فَلَمَّا كَلَّمَهُ» چون سخن گفت او با وى، «قالَ إِنَّكَ الْیَوْمَ لَدَیْنا» گفت تو امروز نزدیك ما، «مَكِینٌ أَمِینٌ » (54) پایگاه دارى استوارى و پسندیده‏.

«قالَ اجْعَلْنِی عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ» یوسف گفت مرا بر خزانهاى این زمین گمار، «إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ » (55) كه من آن را نگاه دارنده ‏اى داناام.

«وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ» و هم چنان جاى ساختیم و پایگاه دادیم یوسف را و توان در آن زمین، «یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ» تا جاى مى‏گیرد هر جاى كه خواهد، «نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ» رسانیم بخشایش خویش باو كه خواهیم، «وَ لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» (56) و ما ضایع نكنیم مزد نیكوكاران.‏

« وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ» و براستى كه مزد آن جهان به است، « لِلَّذِینَ آمَنُوا » ایشان را كه بگرویدند، « وَ كانُوا یَتَّقُونَ » (57) و از بد بپرهیزیدند.


نکاتی تفسیری از النوبة الثانیة
« وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی »
معنى این كلمات آنست كه نفس آدمى ببدى فرماید و آنچ در آن رضاء اللَّه نبود خواهد و من نفس خود را از آن منزّه نمى ‏دارم كه آن در طبع بشرى سرشته اگر چه من آن را مطاوع نبودم و بر تحقیق آن همّت و حركت طبعى عزم نكردم.

آن گه گفت: « إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی »
اشارتست كه این برحمت خداوند منست كه هر كه اللَّه تعالى بر وى رحمت كند او را از آن معصوم دارد.

جماعتى مفسّران گفتند كه این همه سخن زلیخاست متّصل بآنچ گفت: « الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ»
... انّ اللَّه لا یهدى كید الخائنین.
این اقرار كه دادم بر خویشتن بآن دادم كه تا یوسف بداند كه من بظهر الغیب با وى خیانت نكردم و اقرار باز نگرفتم...

« وَ قالَ الْمَلِكُ ...: «ائْتُونِی بِهِ»
چون عقل و علم یوسف بدانست و امانت و كفایت وى او را معلوم شد و عذر وى ظاهر گشت گفت: «ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی»

پس خاصگیان خود فرستاد بزندان تا یوسف بیرون آید، یوسف چون خواست كه بیرون آید زندانیان را دل خوشى داد و بفرج اومیدوار كرد و از بهر ایشان این دعا كرد:
« اللهم اعطف علیهم بقلوب الاخیار و لا تغم علیهم الاخبار»
بار خدایا دلهاى نیكان و نیك مردان بر ایشان مشفق گردان و خبرها بر ایشان مپوشان،
از اینست كه در هر شهرى زندانیان خبرهاى اطراف بیشتر دانند و در میان ایشان اراجیف بسیار رود.

چون از زندان بدر آمد بر در زندان بنشست و گفت هذا قبور الاحیاء و بیت الاحزان و تجربة الاصدقاء و شماتة الاعداء،
پس غسل كرد و اسباب نظافت بكار داشت و جامه نیكو در پوشید و قصد سراى ملك كرد، چون بدر سراى ملك رسید بایستاد و گفت:
حسبى ربّى من دنیاى، حسبى ربّى من خلقه عزّ جاره و جلّ ثناؤه و لا اله غیره،
پس در سراى ملك شد گفت:
اللّهم انّى اسئلك بخیرك من خیره و اعوذ بك من شرّه و شرّ غیره.
چون بر ملك رسید بر ملك سلام كرد بزبان عربى،
ملك گفت ما هذا اللسان؟
قال لسان عمّى اسماعیل ، آن گه او را بعبرانى دعا گفت، ملك گفت این چه زبانست؟
گفت زبان پدران من یعقوب و اسحاق و ابراهیم.

و گفته ‏اند كه ملك زبانها و لغتهاى بسیار دانست، به هفتاد زبان با یوسف سخن گفت و یوسف بهر زبان كه ملك با وى سخن گفت هم بآن زبان جواب وى میداد، ملك را آن خوش آمد و از وى بپسندید و یوسف را آن وقت سى سال از عمر گذشته بود، ملك با ندیمان و نزدیكان خود مى‏نگرد و مى‏گوید: جوانى بدین سن كه اوست با این علم و عقل و زیركى و دانایى عجبست و طرفه ‏تر آنست كه ساحران و كاهنان روزگار از تعبیر آن خواب كه من دیدم درماندند و او بیان كرد و از عاقبت آن ما را خبر كرد!
آن گه ملك گفت خواهم كه آن خواب و تعبیر آن بمشافهت از تو بشنوم، یوسف آن چنان كه ملك دیده بود بخواب از اوّل تا آخر بگفت و تعبیر آن بر وى روشن كرد،
ملك گفت اكنون رأى تو اى صدّیق درین كار چیست و رشد ما و صلاح ما در چیست؟
یوسف گفت باین هفت سال كه در پیش است بفرماى تا نهمار زرع كنند و چندانك توانند جمع كنند در انبارها و دانهاى قوت همه در خوشه ‏ها بگذارند تا هم مردمان را قوت بود و هم چهار پایان را علف. و نیز چون جمع طعام كرده باشند بروزگار قحط كه از اطراف خلق روى بتو نهند، چنانك خود خواهى توانى فروختن و از آن گنجهاى عظیم توان نهادن، ملك گفت: و من لى بهذا و من بجمعه؟
فقال یوسف: «اجْعَلْنِی عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ» ...
یوسف دانست كه در روزگار قحط مصالح مردمان چنانك وى نگه دارد هیچ كس نگه ندارد، از بهر آن گفت: «اجْعَلْنِی عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ»

پس از آنك این سخن میان ایشان برفت یوسف یك سال در خانه ملك مى‏بود، عزیز و مكرّم و محترم و ملك مى‏گفت تو از خاصگیان و مقرّبان منى، در مملكت من هیچیز از تو دریغ نیست و هر چه انواع اكرام و احسانست ترا مبذولست مگر آنك با تو طعام نخورم.
یوسف گفت چرا نخورى با من طعام؟
گفت از بهر آنك بنده بوده ‏اى،
یوسف گفت من سزاوارترم كه از تو ننگ دارم كه من پسر یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم ‏ام، و مقصود ملك آن بود تا بحقیقت بداند كه وى كیست. چون بدانست با وى طعام خورد و اكرامهاى عظیم كرد.

ابن عباس گفت چون آن یك سال بسر آمد ملك بفرمود تا شهر را آیین بستند و سراى ملك بیاراستند و تخت زرّین بجواهر مرصّع كرده بنهادند و یوسف را بر تخت نشاند بعد از آنك وى را خلعت گرانمایه پوشانید و تاج بر سر نهاد و مملكت مصر بوى تسلیم كرد و امیران و سرهنگان و سروران لشكر همه را بخدمت وى بداشت و اظفیر را معزول كرد و یوسف را بجاى وى بنشاند و بر آنچ او داشت بسیار بیفزود. چون روزى چند برآمد اظفیر بمرد و ملك زلیخا را بزنى بیوسف داد، آن گه ملك مصر بوى راست شد، اینست كه ربّ العالمین گفت: «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ».

بروایتى دیگر گفته ‏اند كه پس از مرگ اظفیر، زلیخا عاجز گشت و مالى كه داشت از دست وى بشد و در یمن برادران داشت كه ملوك یمن ایشان بودند، دشمن بر ایشان دست یافت و همه را بكشتند و مملكت بدست فرو گرفتند، زلیخا تنها و بیچاره بماند مال از دست شده و مرگ گرامیان دیده و روزگار دراز اندوه عشق «3» یوسف كشیده پیر و نابینا و عاجز گشته و ذل و انكسار درویشى بر وى پیدا شده و با این همه هنوز بت مى‏پرستید، آخر روزى در كار خویش و بت پرستیدن خویش اندیشه كرد، از كمین گاه غیب كمند توفیق درو انداختند، روى با آن بت خویش كرد گفت اى بتى كه نه سود كنى نه زیان و عابد تو هر روز كه برآید نگونسارتر و زیانكارتر! از تو بیزار گشتم و از عبادت تو پشیمان شدم و بخداى یوسف ایمان آوردم.

آن گه بت را بر زمین زد و روى بآسمان كرد، گفت:
اى خداى یوسف
اگر عاصى‏ مى‏پذیرى اینك آمدم بپذیر،
و اگر معیوبان را مینوازى منم معیوب بنواز،
ور بیچارگان را چاره میكنى منم درمانده و بیچاره چاره من بساز،

اى خداى یوسف

دانى كه بجمال بسى كوشیدم و بمال جهد كردم و در چاره و حیلت بسى آویختم و سیاست و صولت نمودم و بمقصود نرسیدم وز آن پس مرگ گرامیان دیدم و فراق خویشان چشیدم و رنج درویشى و عشق یوسف بر دلم هر روز تازه تر و جوان تر،
بار خدایا بر من ببخشاى و یوسف را بمن نماى كه از همه حیلتها و چارها عاجز گشتم و خیره فرو ماندم.

زلیخا این تضرع و زارى بر درگاه عزّت همى‏ كرد و یوسف آنجا كه بود تقاضاى دیدار زلیخا از دلش سر برمى‏زد. اندیشه و تفكر زلیخا بر دل یوسف غالب گشت، با خود همى ‏گفت كاشكى بدانستمى كه زلیخا را حال بچه رسید و كجا افتاد تا اگر در حال وى خللى است من با وى احسان كردمى و فساد معیشت وى بصلاح باز آوردمى كه او را بر من حقهاست.
و آن روز كه یوسف این سخن گفت و زلیخا آن دعا كرد پانزده سال گذشته بود كه یوسف، زلیخا را ندیده بود.
یوسف آن روز از سر آن اندیشه برخاست با خیل و حشم كه من امروز سر آن دارم كه تماشا را گرد مصر برآیم و تنزّه كنم، بظاهر تنزّه مینمود و بباطن احوال زلیخا را تعرّف همیكرد، بهر كویى كه همى ‏رسید از احوال درویشان همى ‏پرسید تا مگر زلیخا بمیان برآید، آخر بسر كوى زلیخا رسید و زلیخا شنیده بود كه یوسف همى ‏گذرد بسر كوى آمده و انتظار رسیدن وى مى‏كرد، چون در رسید او را گفتند اینك زلیخا درویش و نابینا و عاجز گشته،
یوسف آنجا توقف كرد، زلیخا را دست گرفتند و فرا پیش وى بردند، حوادث روزگار در وى اثر كرده از اشك دیده مژگانش همه بریخته و نابینا گشته، شماتت اعداش گداخته و فراق گرامیانش مالیده.

یوسف كه وى را دید آب در چشم آورد و اندوهگن گشت و با وى ساعتى بایستاد و زلیخا آواز ركاب داران و صهیل اسبان و بردابرد چاووشان همى ‏شنید و میگریست و دست بر اسب یوسف همى ‏مالید و مى‏گفت سبحان الّذى اعزّ العبید بعزّ الطّاعة و اذلّ الملوك بذلّ المعصیة.

آن گه گفت اى یوسف مرا بسراى خود خوان كه با تو حدیثى دارم، یوسف فرمود تا او را بسراى بردند و خود برآمد و بسراى آمد، زلیخا بیامد و پیش یوسف بنشست گفت
اى یوسف از خاندان نبوّت حرمت داشتن و حق شناختن بدیع نبود و ممتحن را نواختن عجب نبود،
اى یوسف اوّل بدانك من ایمان آورده ‏ام بیگانگى خداى آسمان و كردگار جهانیان، او را یكتا و یگانه دانم بى شریك و بى انباز و بى نظیر و بى نیاز، از آن دین كه داشتم برگشتم و دین حق پذیرفتم و ملّت اسلام گزیدم و پسندیدم،
اكنون بتو سه حاجت دارم:
یكى آنست كه من دانم تو بر خداوند خود كریمى و بنزدیك وى پایگاه بلند دارى از من بوى شفیع باشد تا چشم روشن بمن باز دهد، یوسف زبان تضرّع بگشاد و دعا كرد گفت: الهى بحقّ محمّد و آله ان تردّ على هذه الضّعیفة بصرها و لا تخجلنی عندها و عند النّاس.
زلیخا گفت یا یوسف الحمد للَّه كه حاجت روا شد و چشم من بدیدار تو روشن كرد و دل من به معرفت ایمان نورانى كرد.
یوسف گفت دیگر حاجت چیست؟
زلیخا گفت دعا كن تا جمال بمن باز دهد،
یوسف رداء خود بر وى افكند و دعا كرد، زلیخا چنان شد كه از نخست روز كه یوسف را دید.
حاجت سوم آن بود كه گفت مرا بزنى بخواه، سر در پیش افكند باین اندیشه تا جبرئیل آمد و گفت ملك جلّ جلاله مى گوید: زلیخا تا اكنون بحیلت و چاره خود ترا میطلبید لا جرم بتو نمى‏رسید، اكنون ترا از ما طلب كرد و بسبب تو با ما صلح كرد، حاجت وى روا كن،
یوسف بفرمان اللَّه تعالى او را بزنى بخواست، ...



مطالب مرتبط :
... مباحث قرآنی رمضان (01)
... مباحث قرآنی رمضان (05)
... مباحث قرآنی رمضان (11)
... دلیل تقدم سوره مبارکه حمد
... نظری به سوره مبارکه ناس
... خیر در نیوشیدن است
... سوره مبارکه بینه




سوره فاتحه و بقره
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (001)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (005)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (010)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (015)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (020)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (025)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (030)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (035)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (040)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (045)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (050)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (055)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (060)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (065)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (070)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (075)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (080)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (085)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (090)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (095)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (100)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (105)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (110)
           **********
سوره آل عمران
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (111)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (115)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (120)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (125)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (130)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (135)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (140)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (145)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (150)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (152)

           **********
سوره نساء
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (153)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (155)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (160)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (165)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (170)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (175)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (180)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (185)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (190)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (195)

           **********
سوره مائده
تفسیر سوره مائده 01 (196)
تفسیر سوره مائده 05 (200)
تفسیر سوره مائده 10 (205)
تفسیر سوره مائده 15 (210)
تفسیر سوره مائده 20 (215)
تفسیر سوره مائده 25 (220)
تفسیر سوره مائده 29 (224)


           **********
سوره انعام
تفسیر سوره انعام 01 (225)

تفسیر سوره انعام 05 (229)
تفسیر سوره انعام 10 (234)
تفسیر سوره انعام 15 (239)
تفسیر سوره انعام 21 (245)
تفسیر سوره انعام 26 (250)
تفسیر سوره انعام 31 (255)
تفسیر سوره انعام 36 (260)
تفسیر سوره انعام 37 (261)

           **********
سوره اعراف

تفسیر سوره اعراف 01 (262)
تفسیر سوره اعراف 05 (266)
تفسیر سوره اعراف 10 (271)
تفسیر سوره اعراف 15 (276)
تفسیر سوره اعراف 20 (281)
تفسیر سوره اعراف 25 (286)
تفسیر سوره اعراف 30 (291)
تفسیر سوره اعراف 35 (296)
تفسیر سوره اعراف 40 (301)


           **********
سوره انفال

تفسیر سوره انفال 01 (302)
تفسیر سوره انفال 05 (306)
تفسیر سوره انفال 07 (308)


           **********
سوره توبه

تفسیر سوره توبه 01 (309)
تفسیر سوره توبه 05 (313)
تفسیر سوره توبه 10 (318)
تفسیر سوره توبه 13 (321)


           **********
سوره یونس

تفسیر سوره یونس 01 (322)
تفسیر سوره یونس 05 (326)
تفسیر سوره یونس 09 (330)


           **********

سوره هود
تفسیر سوره هود 01 (331)



           **********
سوره یوسف
تفسیر سوره یوسف 10 (349)



           **********
سوره علق
تفسیر سوره علق

           **********
سوره قدر
تفسیر سوره قدر




مطالب اخیر وبلاگ:
پس نپندارم که اینها مردمانند، ای رسول
  • برچسب ها: یوسف، خزائن، تعبیر رویا، ملک، ذلیخا، دعا، الله،
  • لینکهای مرتبط: حرامخواران (دیرکردهای بانکی مصداق حرامخواری است) ،
  • نظرات()
  •  
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر
    نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.