النوبة الثالثة
«وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ»
کرامت امام حسین (ع)

برادران یوسف بسبب نیاز و درویشى بمصر آمدند، یوسف بایشان نگاه كرد از راه فراست بدانست كه برادران وى ‏اند بسته بند آز، خسته تیغ نیاز، بر سبیل امتحان عقیق شكر بیز را بگشاد، گفت: جوانان از كدام جانب مى‏آیند؟
هر چند كه یوسف مى‏دانست كه ایشان كه اند و از كجا مى ‏آیند، لكن همى خواست كه ذكر كنعان و وصف الحال یعقوب از ایشان بشنود، و آن عهد بر وى تازه شود كه حدیث دوست شنیدن و دیار و وطن دوست یاد كردن غذاء جان عاشق بود و خستگى وى را مرهم.

برادران گفتند اى آفتاب خوبان ما از حدود كنعان مى ‏آئیم،
گفت: بچه كار آمده‏ اید؟
گفتند بتظلّم ازین گردش زمانه تلخ بى وفا، همانست كه گفت: «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» اى عزیز ما مردمانى باشیم بذل غربت خو ناكرده، باضطرار بولایت تو آمده‏ ایم و روزگار نامساعد پرده تجمّل از روى ما فرو كشیده و بارى كه آورده ‏ایم نه سزاى حضرت تو است، بكرم خود ما را بنواز و ببضاعت ما منگر، ما را خشنود باز گردان كه پدرى پیر داریم، تا بنزدیك وى باز شویم.

یوسف چون نام پدر شنید بسیار بگریست امّا نقاب بر بسته بود و ایشان ندانستند كه وى مى گرید. آن گه غلامان خویش را بفرمود كه بارهاى ایشان جز بحضرت ما مگشائید و پیش از آنك ما در آن نگریم در آن منگرید، ایشان همه تعجب كردند كه این چه حالست و چه شاید بودن، چندان بارهاى قیمتى از اطراف عالم بیارند، جواهر پر قیمت و زر و سیم نهمار و جامهاى الوان هرگز نگوید كه پیش من گشائید و این بار محقّر، بضاعتى مزجاة، خرواركى چند ازین پشم میش و موى گوسفند و كفشهاى كهنه مى‏گوید پیش تخت ما گشائید لا بدّ اینجا سرّى است.
سرّش آن بود كه هر تاى موى حمّال عشقى بود، حامل دردى از دردهاى یعقوبى، اگر نه درد و عشق یعقوبى بودى یوسف را با آن موى گوسفند چه كار بودى و چرا دلّالى آن خود كردى؟!
مرا تا باشد این درد نهانى
ترا جویم كه درمانم تو دانى‏


اى جوانمرد ربّ العزّه هفتصد هزار ساله تسبیح ابلیس در صحراء لا ابالى بباد برداد تا آن یك نفس دردناك درویش بحضرت عزّت خود برد كه: انین المذنبین احبّ الىّ من زجل المسبّحین،

پس بفرمود یوسف كه ایشان را هر یكى شتروارى بار بدهید و بضاعتى كه دارند هیچ از ایشان مستانید و ایشان را گفت: «ائْتُونِی بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِیكُمْ» شما را باز باید گشت و بنیامین را بیاوردن. و یعقوب، بنیامین را ببوى یوسف مى ‏داشت، یوسف او را بخواند تا غمگسارى باشد او را و هواى یعقوب مى ‏دارد.

و گفته‏ اند بنیامین را بدان خواند كه بگوش وى رسید كه همه انس دل یعقوب بمشاهده بنیامین است، او را دوست مى ‏دارد و بجاى یوسف مى ‏دارد، یوسف را رگ غیرت برخاست گفت دعوى دوستى ما كند و آن گه دیگرى را بجاى ما دارد و با وى آرام گیرد! او را از پیش وى بربائید و نزدیك من آرید تا غبار اغیار بر صفحه دوستى ننشیند كه در دوستى شركت نیست و در دلى جاى دو دوست نیست، ما جعل اللَّه لرجل من قلبین فى جوفه.
آمد بر من كارد كشیده بر من
گفتا كه درین شهر تو باشى یا من؟


«وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ» چون سر بار باز كردند و بضاعت خویش در میان بار دیدند، یعقوب گفت من در آن عزیز مصر جوانمردى تمام و كرمى عظیم مى ‏بینم، بضاعتى از شما بستد شفقت را، باز پنهان رد كرد نفى مذلت را كه اگر در ظاهر رد كردى، طعام كه دادى بر سبیل صدقه بودى و صغار صدقه ستدن شما را نه پسندید.
اینت كرم لایح و فضل لامح، نفى مذلّت از بخشنده و رفع خجالت از پذیرنده و باین معنى حكایت بسیار است: مورّق عجلى بخانه درویشان شدى و ایشان را زر و درم بردى، گفتى این نزدیك شما ودیعت مى ‏نهم تا آن گه كه من طلبم، بعد از سه روز كس فرستادى بر ایشان و خواهش نمودى كه از من سوگندى بیامده كه آن ودیعت باز نخواهم و بكار من نیاید، اكنون شما اندر خلل معیشت خویش بكار برید تا سوگند من راست شود و من سپاس دارم و منّت پذیرم و صدقه‏ ها بدرویشان ازین وجه دادى.

و گفته ‏اند حسین بن على (ع) چون درویشى را دیدى گفتى ترا كه خوانند و پسر كه اى؟
درویش گفتى من فلانم پسر فلان،
حسین گفتى نیك آمدى كه از دیر باز من در طلب توام كه در دفتر پدر خویش دیده ‏ام كه پدر ترا چندین درم بر وى است، اكنون میخواهم تا ذمّت پدر خود از حقّ تو فارغ گردانم
و بدین بهانه عطا بدرویش دادى و منّت بر خود نهادى.



متن و ترجمه آیات کریمه در النوبة الاولى
«وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ» آمدند برادران یوسف، «فَدَخَلُوا عَلَیْهِ» بر او در شدند، «فَعَرَفَهُمْ» یوسف ایشان را بشناخت، «وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ » (58) و ایشان او را نشناختند.

«وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ» چون ایشان را بساخت گسیل كردن را، «قالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِیكُمْ» گفت آن برادر هم پدر خویش بر من آرید، «أَ لا تَرَوْنَ» نمى ‏بینید، «أَنِّی أُوفِی الْكَیْلَ» كه من بهره حاضر كیل او تمام مى ‏سپارم، «وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ » (59) و نیك میزبانى من نمى ‏بینید.

«فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ» اگر آن برادر را با خود نیارید به من، «فَلا كَیْلَ لَكُمْ عِنْدِی» شما را بنزدیك من بردن را بار نیست، «وَ لا تَقْرَبُونِ » (60) و نزدیك من میائید.

«قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ» گفتند آرى بكوشیم با پدر و بخواهیم ازو، «وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ » (61) و چنین كنیم.

«وَ قالَ لِفِتْیانِهِ» یوسف گفت غلامان خویش را، «اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِی رِحالِهِمْ» آن چیز كه ایشان آورده ‏اند ببهاى گندم، آن در میان گندم پنهان كنید، «لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَها» تا مگر آن را بشناسند، «إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ» چون با خانه و كسان خود شوند، «لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ » (62) مگر باز آیند.

«فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِیهِمْ» چون با پدر شدند، «قالُوا یا أَبانا» گفتند اى پدر ما، «مُنِعَ مِنَّا الْكَیْلُ» بار از ما باز گرفتند، «فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا» بفرست با ما برادر ما، «نَكْتَلْ» تا بار او بستانیم، «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ »(63) و ما او را نگه بآنانیم.

«قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَیْهِ» یعقوب گفت استوار دارم شما را برو، «إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى‏ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ» مگر هم چنان كه شما را استوار داشتم بر برادر او پیش ازین، «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً» اللَّه خود به است بنگهبانى، «وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» (64) و او مهربان تر مهربانانست.

«وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ» چون بار خویشتن بگشادند، «وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ» آنچ برده بودند یافتند، «رُدَّتْ إِلَیْهِمْ» كه با ایشان داده بودند، «قالُوا یا أَبانا» گفتند اى پدر ما، «ما نَبْغِی» ما دروغ نمى‏گوئیم، «هذِهِ بِضاعَتُنا» اینك بضاعت ما، «رُدَّتْ إِلَیْنا» بما باز دادند، «وَ نَمِیرُ أَهْلَنا» و كسان خویش را طعام آریم، «وَ نَحْفَظُ أَخانا» و برادر خویش را نگه داریم، «وَ نَزْدادُ كَیْلَ بَعِیرٍ» و شتر وار او بیفزائیم، «ذلِكَ كَیْلٌ یَسِیرٌ» (65) آن شتر وار فزودن ما را آسان،

«قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ» گفت بنفرستم با شما، «حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» تا مرا پیمان دهید از زبان خویش از اللَّه تعالى، «لَتَأْتُنَّنِی بِهِ» كه او را با من آرید، «إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِكُمْ» مگر كه همه هلاك شوید و ناتوان مانید، «فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ» چون او را از خویشتن پیمان دادند و ببستند، «قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِیلٌ » (66) گفت اللَّه تعالى بر اینچ گفتیم یار است و گواه.

«وَ قالَ یا بَنِیَّ» یعقوب گفت اى پسران من، «لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ» چون آنجا شوید از یك در در مروید، «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» از درهاى پراكنده در شوید، «وَ ما أُغْنِی عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» و من شما را در آن بكار نیایم و با خواست او چیز نتوانم، «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» هیچ نیست خواست و كار مگر خداى را، «عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ» كار باو سپردم و پشت باو باز كردم، «وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ » (67) و كار سپاران كار باو سپارند.

«وَ لَمَّا دَخَلُوا» و آن گه كه در شدند، «مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» از آن درهاى پراكنده كه پدر فرموده بود ایشان را، «ما كانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» سود نداشت آن حذر ایشان را هیچیز از خواست خدا و بكار نیامد، «إِلَّا حاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها» مگر آنك چیزى در دل یعقوب افتاد خواست تا از دل وى بیرون شود، «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ» و یعقوب با دانش بود، «لِما عَلَّمْناهُ» كه ما آموخته بودیم او را «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» (68) لكن بیشتر مردمان نمیدانند.


نکاتی تفسیری از النوبة الثانیة
«وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ»
مفسران و اصحاب اخبار پیشین گفتند كه چون ملك مصر بر یوسف راست شد و مملكت را ترتیب داد همان سال آثار بركت وى پیدا گشت، رود نیل وفا كرد و نعمت فراخ گشت، جبرئیل آمد و گفت امسال اوّل آن سال هفت گانه است كه خصب و فراخى نعمت بود، یوسف بفرمود تا همه صحرا و بوادى تخم ریختند، آنجا كه چشمه آب و رود بود بآب آن را بپروردند و آنجا كه آب نبود یوسف دعا كرد تا ربّ العزّه باران فرستاد و آن را بباران بپروردند، آن گه كندوها و انبارها از آن خوشهاى غلّه پر كردند و همچنین هفت سال پیاپى جمع همى كردند.

پس ابتداء سال قحط آن بود كه ملك ریّان در خانه خفته بود در میانه شب آواز داد كه یا یوسف الجوع الجوع. فقال یوسف هذا اوان القحط پس هفت سال برآمد كه درخت برنیاورد و كشته خوشه نپرورد،
اهل مصر سال اوّل طعام از یوسف خریدند بنقد تا در مصر یك درم و یك دینار بدست هیچ كس نماند مگر كه همه با خزینه ملك شد.
دوم سال هر چه چهارپایان و بار گیران بودند همه دربهاى طعام شد.
سوم سال هر چه پیرایه و جواهر بود،
چهارم سال هر چه بردگان بودند از غلامان و كنیزكان،
پنجم سال هر چه ضیاع و عقار و مسكن بود،
ششم سال فرزندان خود را ببندگى بفروختند.
هفتم سال مردان و زنان همه تنهاى خویش ببندگى به یوسف فروختند تا در مصر یك مرد و یك زن آزاد نماند،
پس ملك با یوسف مشورت كرد در كار مصریان و یوسف را وكیل خود كرد بهر چه صواب بیند در حقّ ایشان، گفت اى یوسف راى آنست كه تو گویى و صواب آنست كه تو بینى و هر چه تو كنى در حقّ ایشان پسندیده منست.

پس غربا و قحط رسیدگان از هر جانب قصد مصر كردند و هر كه رسیدى یوسف شتروارى بار بوى دادى، این خبر بكنعان رسید و اهل كنعان از نایافت طعام و گرسنگى بغایت شدّت رسیده بودند و بى طاقت گشته.
... مى‏گوید آمدند برادران یوسف بمصر تا طعام برند مردمان خویش را، «فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ» یوسف، «وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» یوسف ایشان را بشناخت و ایشان یوسف را نشناختند،
ابن عباس گفت از آن نشناختند كه از آن روز باز كه او را در چاه افكندند تا این روز كه او را دیدند چهل سال گذشته بود و در دل ایشان هلاك وى مقرر بود.
و گفته ‏اند كه یوسف خود را بزىّ ملوك بایشان نمود، تاج بر سر و طوق زر در گردن و جامه حریر بر تن بر تخت ملك نشسته، از آن جهت او را نشناختند.

چون برادران در پیش وى شدند بعبرانى سخن گفتند، یوسف چنان فرا نمود كه سخن ایشان نمى‏داند، ترجمان در میان كرد تا كار بر ایشان مشتبه شود، آن گه گفت: شما كه باشید و بچه كار آمدید؟ چنان دانم كه جاسوسانید تا احوال بلاد ما تعرّف كنید و پوشیده هاى ما را بغور برسید و انگه لشكر آرید،
ایشان گفتند: و اللَّه ما نحن بجواسیس ...
یوسف بتدریج سخن با ایشان بآنجا رسانید كه گفت اگر آنچ مى‏گوئید كه ما نه جاسوسانیم كه پسران پیغامبریم آن برادر هم پدر بیارید تا صدق گفت شما پدید آید.

و گفته ‏اند یوسف ایشان را هر یكى شتروارى بار بفرمود، ایشان گفتند آن برادر هم پدر ما را نیز شتروارى بفرماى، یوسف بفرمود، آن گه گفت آن برادر را با خود بیارید تا دانم كه راست مى‏گوئید، پس اگر نیارید دروغ شما مرا معلوم گردد و شما را هیچ بار پس از آن ندهم.

اینست كه ربّ العالمین گفت: «وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ»...

و گفته ‏اند كه یوسف چون برادران را دید و احوال یعقوب شنید گریستن بر وى افتاد برخاست و در سراى زلیخا شد، گفت برادران من آمده ‏اند و مرا نمى ‏شناسند و من ایشان را مى ‏شناسم، زلیخا گفت مرا دستورى ده تا براى ایشان دعوتى سازم و از پس پرده ایشان را ببینم، یوسف او را دستورى داد و زلیخا ایشان را از پس پرده مى ‏دید و یوسف خبر پدر از ایشان همى پرسید تا روبیل بخندید و گفت سبحان اللَّه پندارم این عزیز یكى است از ما كه از دیرگاه باز غایب بوده اكنون خبر خانه خود همى پرسید، یوسف گفت مرا این عادتست كه دوست دارم با غربا حدیث كردن و استعلام اخبار از ایشان كردن. پس آن شب ایشان را بمهمانى باز گرفت، بامداد بار ایشان بفرمود و غلامان خود را گفت، آن بضاعت كه ایشان آورده‏ اند ببهاى گندم در میان گندم نهید پنهان ایشان.
...
پس ایشان باز گشتند بكنعان، دل شاد پیش یعقوب در آمدند و باز گفتند آن اكرام و احسان كه عزیز با ایشان كرد، گفتند اى پدر مردى دیدیم بصورت پادشاهان، بخلق پیغامبران، مهمان دارى غریب نواز، خوش سخن، متواضع، مهربان، یتیم پرور، مهر افزاى، لطف نماى، خوب دیدار، همایون طلعت، سعد اختر، مبارك سیما، با سیاست پادشاهان، با تواضع درویشان، با خلق پیغامبران، با لطافت فریشتگان.

اى پدر و ازین عجب تر كه ما را دید گویى غریبى بود گرامیان خود را باز دیده، از بس كه شفقت همى نمود و پرسش همى كرد.
یعقوب گفت دیگر باره كه آنجا روید، سلام و شكر من بعزیز رسانید و گوئید: انّ ابانا یصلى علیك و یدعو لك بما اولیتنا.
پس گفت شمعون چرا با شما نیست گفتند عزیز او را باز گرفت از بهر آنك ما را گفتند شما جاسوسانید و ما احوال و قصّه خود بگفتیم، آن گه از ما بنیامین را طلب كردند و شمعون را بنشاندند تا ما بنیامین را ببریم.
...
یعقوب گفت نفرستم بنیامین را با شما تا آن گه كه پیمان دهید و عقدى استوار بندید، خداى را بر خویشتن گواه گیرید و بحقّ محمد خاتم پیغامبران و سیّد مرسلان سوگند یاد كنید كه با این برادر غدر نكنید و او را با من آرید، ...

چون این عهد و پیمان برفت یعقوب، بنیامین را حاضر كرد، پیراهنى پشمین از آن خود بوى داد، عمامه ‏اى كتان از آن اسماعیل و میزرى از آن ابراهیم علیهم السّلام، گفت آن روز كه پیش عزیز شوى این پیراهن بپوش و عمامه بر سر نه و میزر بر دوش افكن و من این از بهر كفن نهاده بودم كه یادگار گرامیان است مرا،
بنیامین عصائى بدست گرفت و با برادران روى سوى مصر نهاد، پدر بتشییع ایشان بیرون شد تا بزیر آن درخت كه با یوسف تا آنجا رفته بود، یعقوب چون بدان جاى رسید دست بگردن بنیامین در آورد و زار بگریست، گفت اى پسر با یوسف تا اینجا بیامدم وز آن پس او را باز ندیدم. آن گه پسران را وداع كرد و ایشان را این وصیّت كرد كه ربّ العزّه گفت: «وَ قالَ یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» اى پسران همه بهم از یك دروازه در مروید بلكه هر دو تن از یك در در شوید تا از چشم بد شما را گزندى نرسد.
...
«وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ»... ربّ العالمین یعقوب را تصدیق كرد بآنچ گفت...مى‏گوید تفرّق ایشان بر آن دروازهاى مصر سود نداشت و بكار نیامد قضایى را كه اللَّه تعالى بر سر ایشان رانده بود و حكم كرده كه یعقوب آنچ از آن مى‏ترسید بدید،...«وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ» ...معنى آنست كه یعقوب آنچ گفت نه از گزاف میگفت كه آن از یقین و معرفت مى ‏گفت كه ما او را آموخته بودیم، دانست كه حذر از قدر نرهاند، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» ...


مطالب مرتبط :
... مباحث قرآنی رمضان (01)
... مباحث قرآنی رمضان (05)
... مباحث قرآنی رمضان (11)
... دلیل تقدم سوره مبارکه حمد
... نظری به سوره مبارکه ناس
... خیر در نیوشیدن است
... سوره مبارکه بینه




سوره فاتحه و بقره
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (001)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (005)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (010)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (015)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (020)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (025)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (030)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (035)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (040)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (045)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (050)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (055)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (060)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (065)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (070)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (075)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (080)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (085)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (090)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (095)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (100)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (105)
كشف الأسرار و عُدة الأبرار (110)
           **********
سوره آل عمران
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (111)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (115)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (120)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (125)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (130)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (135)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (140)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (145)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (150)
تفسیر آل عمران.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (152)

           **********
سوره نساء
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (153)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (155)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (160)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (165)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (170)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (175)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (180)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (185)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (190)
تفسیر سوره نساء.كشف الأسرار و عُدة الأبرار (195)

           **********
سوره مائده
تفسیر سوره مائده 01 (196)
تفسیر سوره مائده 05 (200)
تفسیر سوره مائده 10 (205)
تفسیر سوره مائده 15 (210)
تفسیر سوره مائده 20 (215)
تفسیر سوره مائده 25 (220)
تفسیر سوره مائده 29 (224)


           **********
سوره انعام
تفسیر سوره انعام 01 (225)

تفسیر سوره انعام 05 (229)
تفسیر سوره انعام 10 (234)
تفسیر سوره انعام 15 (239)
تفسیر سوره انعام 21 (245)
تفسیر سوره انعام 26 (250)
تفسیر سوره انعام 31 (255)
تفسیر سوره انعام 36 (260)
تفسیر سوره انعام 37 (261)

           **********
سوره اعراف

تفسیر سوره اعراف 01 (262)
تفسیر سوره اعراف 05 (266)
تفسیر سوره اعراف 10 (271)
تفسیر سوره اعراف 15 (276)
تفسیر سوره اعراف 20 (281)
تفسیر سوره اعراف 25 (286)
تفسیر سوره اعراف 30 (291)
تفسیر سوره اعراف 35 (296)
تفسیر سوره اعراف 40 (301)


           **********
سوره انفال

تفسیر سوره انفال 01 (302)
تفسیر سوره انفال 05 (306)
تفسیر سوره انفال 07 (308)


           **********
سوره توبه

تفسیر سوره توبه 01 (309)
تفسیر سوره توبه 05 (313)
تفسیر سوره توبه 10 (318)
تفسیر سوره توبه 13 (321)


           **********
سوره یونس

تفسیر سوره یونس 01 (322)
تفسیر سوره یونس 05 (326)
تفسیر سوره یونس 09 (330)


           **********

سوره هود
تفسیر سوره هود 01 (331)



           **********
سوره یوسف
تفسیر سوره یوسف 11 (350)



           **********
سوره علق
تفسیر سوره علق

           **********
سوره قدر
تفسیر سوره قدر




مطالب اخیر وبلاگ :




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.