دنیا و نظم و ترتیب هستی از ازل تا ابد بر این مدار قائم بوده و باشد که؛ آنچه در مقدمه بافتی در موخره یافتی ! آنچه در سنین ماضیه در خدا عالم غیب و شهادتزمین باطن خویش کاشته ای، حالیه محصول آن پیدا شود ! گندم کاشته ای گندم ؛ لیک جوکار را تمنای گندم نبایست ! بر همین سبیل، نظام دو جهان را خداوند دانای حکیم ، نظم بخشید و تغییری در آن ندهد، که نه مشیت حضرت باری باشد و نه حکمت وی و نه هم وعده وی بود؛ پس نیک گفته اند که طمع خوشه گندم مکن ار جو کاشتی !

زمان ، سوای از آنکه سرمایه هر آدمی است برای هر کار و کاشتی و هر تغییر و تحولی ؛ لیک یکی از بارزترین صفت آن ، آشکارسازی است ! دست قدرتمند وی؛ چرخ را چنان بامر الهی بگرداند، که هم بالا را پایین آورد و هم پایین را بالا برد.

▫️دمِ قدرتمند زمان در آشکار سازی تمام پنهانی ها که زیر خاکستر آتش های رندی و زیرکی ابناء بشر ؛ نانموده مینمود ، بسیار کاراست ! من بادبیزنی بزرگ از قدرت و صبر در آستین زمان دیدم که گفت در سرمد کاشته اند و در دهر بافته اند و اینک بیافشانم آنرا تا پنهانیها آشکار سازم ! گفتم خود کارگزار قیامتی مگر ؟! گفت چنان دان که چنینم اینک !

▫️گفتم چرا چنین کنی ؟! گفت در مشیت حضرت باری شرط انصاف نباشد که مروارید بر عُنُق خوکان باشد و جواهر در زیر خاکستر و خرمهره بر جای گوهر ! اندکی در این زمان روشن کنم و نیمه ای در دهر و بسیاری در سرمد ! گفتم بقیتی ماند؟! گفت اگر ماند همه در قیامت کبری با روشنایی « یوم » آشکار گردد بتمامه !

▫️گفتم کنون با ما چگونه ای ؟! گفت آنچه تا یک چله پیش در انبان داشتی ، اینک برملا کنم ! آنچه کسب کردی اینک این توان تا بنمایی ! آنچه پنهان میکردی اینک دستانت را می بندم و پنهانیایت را بر بام آفتاب نهم تا همگان بتوانند دید ! آنچه از تو پنهان میکردند؛ اینک دستان آن کسان که می بستند را بعقد عجز درآرم تا بتوانی آشکار کنی !

▫️گفتم که چه شود ؟! گفت که معلوم شود ! چه چیز ؟! گفت اول آنکه بنای هستی بر تجلی است و من مامورم تا کار خویش بی کم و کاست بانجام برم تا شمس حقیقت بتابد و بصیران بینند و کوران هم اگر خواهند توانند ! گفتم بعد ؟! گفت تا حجتی بر تو نماند و این دیگر از من مپرس که بر عقل مامور کرده اند !!!

فهمیدم چه گفت !
گفتم از پیری شود بند علایق سست‌ تر
گفت قامتِ خم حلقه ‌ای افزود بر زنجیر تو

▫️گفتم چاره چیست ؟! گفت چندی بر تو بگذرم ؛ من میگذرم تو میگردی ! من زمانم، تو مهلت ! من بیقرارم و تو فرصت ! گر عشق داری، رو بر در احوال ؛ و سلام ما بر او رسان و با او نیز همدمی کن ! ...

▫️گفتم مدتی است با من بوده ای؛ ایستاندمت ! گفت تو بفریفت بودی نه من ؛ من ترا با خود میبردم و اینک سر برگیر تا ببینی که کنون کجایی که تا رسیدن به احوال بسیاری راه داری که برگردی !!

▫️بر سبیل عادت مالوف گفتم وقت مفارقت از دوستان اهل ؛ گاه میخواستم بسفارشی مرا بدرقه کنند ! گفت : چرا دانم ؛ گاه دفتری داشتی و از کسان میخواستی که بنویسند ! گفتم آری اما اگر تو را مجاز به عنایتی در حق مصاحبانت کرده اند ؛ رازی را بر من بگشای ! گفت بنویس که :

آرزو در طبع پیران از جوانان هست بیش
در خزان یک برگ چندین رنگ پیدا میکند

در پیری بجای روشنی ضمیر و آرامش باطن و پاک کردن همه کدورت ها ( تاریکی ها ) از باطن؛ اگر همانند جوانان در عنفوان و ابتداء ؛ هنوز دربند نفس و قید غرور و هوای کبر و موج لجاجتی ؛ بر دیگران خرده نگیر که این کار منست و ترا بتو نمودم ! و تنها مانع سیر و رفتنم ؛ چنانکه بسهولت دانی و دانید ؛ رقیبی است که شمایان آنرا « برگشت » گویید و در سرمد بدان « توبه » میگویند ! و این همان رازیست که خواستی ! « انابه » رقیب قدرت منست ! با بال نیایش بسراغ آستان دعا برو ! - غفر الله لکم

بدنامی حیات دوروزی نبود بیش
آنهم «کلیم» باتو بگویم چسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد باین وآن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

21 /آبان/97
محمود – ساری



آخرین مطالب وبلاگ :


توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.