در بیان آنکه روح چیست
ساری,گاهنوشتهای محمود زارع:بدان که روح نباتی جوهر است و مکمّل و محرّک جسم است بالطبع، و روح حیوانی جوهر است و انسان کامل / عزیزالله نسفی - تارنمای ساری گاهنوشتهای محمود زارعمکمّل و محرّک جسم است بالاختیار، و روح انسانی جوهر بسیط است و مکمّل و محرّک جسم است بالاختیار و العقل. و اگر این عبارت را فهم نمیکنی بعبارت دیگر بگویم. بدان که روح حیوانی مدرک جزئیات است و روح انسانی مدرک جزئیات و کلیات، و روح حیوانی دریابندۀ نفع و ضرّ است و روح انسانی دریابندۀ نفع و ضرّ است و انفع و اضرّ است.

ای درویش! روح انسانی حیّ و عالم و مرید وقادر و سمیع و بصیر و متکلّم است، ونه چنان است که از موضعی میبیند و ازموضعی دیگر میشنود و از موضعی دیگر میگوید چنانکه قالب که این چنین متجزّی و قابل قسمت باشد، و روح انسانی متجزّی و قابل قسمت نیست روح انسانی در وقت دانش همه داناست و در وقت دیدن همه بیناست و در وقت شنیدن همه شنواست و در وقت گفتن همه گویاست ودر همه صفات هم چنین میدان و بسایط هم چنین باشد.


در بیان ترقی روح انسانی

بدان که اهل شریعت میگویند که انسان چون تصدیق انبیا کرد و مقلّد انبیا شد، بمقام ایمان رسید و نام او مؤمن گشت و چون با وجود تصدیق و تقلید انبیا عبادت بسیار کرد و اوقات شب و روز را قسمت کرد و بیشتر بعبادت گذرانید، بمقام عبادت رسید و نام او عابد شد و تمام گشت. و چون با وجود عبادت بسیار روی از دنیا بکلّی گردانید و ترک مال و جاه کرد و از لذّات و شهوات بدنی آزاد شد، بمقام زهد رسید و نام او زاهد گشت؛ و چون با وجود زهد اشیا را کماهی و حکمت اشیا را کماهی دانست ودید چنانکه در ملک و ملکوت و جبروت هیچ چیز بر وی پوشیده نماند، و خود را و پروردگار خود را شناخت، بمقام معرفت رسید و نام او عارف گشت. و این مقام عالی است و از سالکان اندکی بدین مقام رسند که سرحد ولایت است. و چون با وجود معرفت او را خدای تعالی بمحبت و الهام خود مخصوص گردانید بمقام ولایت رسید و نام او ولی گشت. و چون با وجود محبت و الهام او را حق تعالی بوحی و معجزۀ خود مخصوص گردانید و بر پیغام بخلق فرستاد تا خلق را بحق دعوت کند، بمقام نبوت رسید ونام وی نبی گشت. و چون با وجود وحی ومعجزه او را حق تعالی بکتاب خود مخصوص گردانید، بمقام رسالت رسید و نام او رسول گشت. و چون با وجود کتاب شریعت اوّل را منسوخ گردانید و شریعتی دیگر نهاد بمقام اولوالعزم رسید ونام او اولوالعزم گشت. و چون با وجود آنکه شریعت اوّل را منسوخ گردانید و شریعتی دیگر نهاد، او را خدای تعالی ختم نبوّت گردانید و بمقام ختم رسید ونام او خاتم گشت. این بود ترقی روح انسانی.

ای درویش! روح مؤمن یک مرتبه ترّقی کرد و روح خاتم نه (9)مرتبه ترّقی کرد. چون اول و آخر را دانستی اکنون باقی را همچنین میدان. چون ترقی روح انسانی معلوم کردی اکنون بدان که اهل شریعت میگویند که ترقی روح انسانی همین نه مرتبه بیش نیست، و این هر نه مرتبه اهل تقوی و علماند. امّا هر کدام مرتبهئی که بالاتر است و آخرتر، علم و تقوی او بیشتر است چنانکه علم و تقوی هیچکس بعلم وتقوی خاتم نرسد و هر کدام آخرتر بالاتر است، مقام او که بعد از مفارقت قالب بازگشت اوبدان خواهد بود عالیتر و شریفتر است. چنانکه مقام هیچ کس بمقام خاتم نرسد، عرش خاص مقام خاتم انبیاست. و بنزدیک اهل شریعت این هر نه مرتبه عطائیاند و هر یک را مقامی معلوم است و بسعی و کوشش از مقام معلوم خود درنتوانند گذشت، از جهت آنکه بنزدیک اهل شریعت ارواح را پیش از اجساد آفریده اند، هر یک را در مقام معلوم، هم از روی مکان هم از روی مکانت. چون بقالب آیند و عمر خود ضایع نکند و بسعی و کوشش مشغول باشند بمقام خود رسند، و از مقام معلوم خود درنتوانند گذشت. و اهل حکمت هم میگویند که ترقی روح انسانی همین نه مرتبه بیش نیست و این هر نه مرتبۀ اهل علم و طهارتاند، و هر کدام مرتبه که بالاتر است علم و طهارت وی بیشتر است، و مقامی که بعد از مفارقت قالب بازگشت وی بآن خواهد بود عالی تر و شریف تر است، امّا اهل حکمت میگویند که این هر نه مرتبه کسبیاند وهیچ کس را مقام معلوم نیست، مقام هرکس جزاء علم و عمل وی است، هر که علم و طهارت بیشتر کسب می کند مرتبۀ وی بالاتر میشود و مقامی که بازگشت وی بدان خواهد بود عالیتر و شریفتر میگردد، از جهت آنکه نزدیک اهل حکمت ارواح را پیش از اجساد نیافریده اند ارواح را با اجساد آفریده اند؛ پس هیچ کس را مقام معلوم نبوده باشد، هر یک مقام خود را اکنون پیدا میکند و دیگر اهل حکمت میگویند که هیچ چیز را ختم نیست و اگر همه چیز را ختم هست باز آغاز هست، یعنی در آخر دور قمر همه چیز بکمال خود رسد و هر چیز که بکمال خود رسید ختم آن چیز شد، باز در اول دور دیگر همه چیز را ابتدا باشد تا باز بتدریج بکمال خود رسند. و اهل وحدت میگویند که ترقی روح انسانی را حدّی پیدا نیست از جهت آنکه اگر آدمی مستعد را هزار سال عمر باشد و درین هزار سال بتحصیل و تکرار و مجاهدات و اذکار مشغول بود هر روز چیزی داند و چیزی یابد، که پیش از آن روز ندانسته باشد و نیافته بود از حکمت، از جهت آنکه علم و حکمت خدای نهایت ندارد و دیگر اهل وحدت میگویند که هیچ مقامی شریفتر از وجود آدمی نیست تا بعد از مفارقت قالب بازگشت روح آدمی بآن مقام باشد. جمله افراد موجودات در سیر و سفراند تا بآدمی رسند. چون بآدمی رسیدند بکمال رسیدند و معراج همه تمام شد و آدمی هم در سیر و سفر است تا بکمال خود رسد چون بکمال خود رسید معراج آدمی هم تمام شد، و میوۀ موجودات بکمال خود رسید و بنزدیک اهل وحدت کمال آدمی وجود ندارد، از جهت آنکه آدمی بهر کمالی که برسد نسبت باستعداد وی و نسبت بعلم و حکمت خدای هنوز ناقص باشد. پس آدمی را که کامل گفته میشود بنسبت گفته میشود، و بنزدیک اهل شریعت و اهل حکمت کمال وجود دارد. کمال آدمی در چهارچیز است: اقوال نیک، افعال نیک و اخلاق نیک و معارف. و مراد از معارف معرفت چهارچیز است، معرفت دنیا، و معرفت آخرت و معرفت خود و معرفت پروردگار خود.

در بیان آنکه یک آدمی چند روح دارد
بدان که اهل شریعت و اهل حکمت میگویند که بعضی از آدمیان سه روح دارند، و اینها ناقصاناند، و بعضی از آدمیان چهار روح دارند و اینها مقتصداناند، و بعضی از آدمیان پنج روح دارند و اینها کاملاناند، و این پنج روح هر یک غیر یکدیگراند، قالب بمثابه مشکوة است. روح نباتی که در جگر است بمثابه زجاجه است، و روح حیوانی که در دل است بمثابۀ فتیله است و روح نفسانی که در دماغ است بمثابه روغن است؛ و این روغن از غایت لطافت و صفا میخواست که اشیا را و حکمت اشیا را کماهی بداند و به بیند بیش از آنکه نار بوی پیوندد: «یکاد زیتها یضیء و لو لم تَمَسسهُ نارً». پس این روغن نور باشد و چون نار که روح انسانی است بروغن پیوست «نور علی نور» باشد و چون نوراللّه بروح انسانی پیوست نور نور نور شد: «یهدی اللّه لِنوره مَن یَشاء».

ای درویش! بدان که بنزدیک این ضعیف آن است که هر آدمی که هست از کامل و ناقص یک روح بیش ندارد؛ اما آن یک روح مراتب دارد و در هر مرتبه نامی دارد از اسامی بسیار مردم میپندارند که مگر روح هم بسیار است و نه چنین است؛ روح یکی بیش نیست و جسم یکی بیش نیست، امّا جسم و روح مراتب دارد و در هر مرتبه ئی نامی دارد.

ای درویش! جسم و روح هر دو در ترقی و عروجاند و بمراتب برمیآیند تا بحدّ خود رسند، اگر آفتی بایشان نرسد. و چون بحدّ خود رسیدند، باز هر دو روی در نقصان مینهند. هر چیز که در زیر فلک قمر است عروجی دارد، و آن عروج را حدّی و مقداری معلوم است و نزولی دارد و آن نزول را حدّی و مقداری معلوم است و در میان عروج و نزول استوائی دارد و آن استوارا هم حدّی و مقداری معلوم است، گوئیا صراط این است؛ و برین صراط چندین گاه ببالا میباید رفت، و چندین گاه راست میباید رفت، و چندین گاه بزیر میباید رفت. و این صراط بر روی دوزخ کشیده است،و آن بایست است و بایست دوزخی سخت و درهای بسیار دارد. و جملۀ خلق را گذر برین دوزخ است از نبی و ولی و پادشاه و رعیت و توانگر و دوریش و بزرگ و کوچک چیزها که نبود خواهند که بود و چیزها که بود خواهند که نبود و هر دو دوزخ است. و بعضی کس برین صراط خوش و آسان بگذرند از جهت آنکه سخن دانایان قبول کنند و بدنیا مشغول نشوند و حریص و طامع نباشند و ترک بایست کنند و کارهای دنیا را سهل و آسان برگیرند و بعضی کس افتان و خیزان بگذرند و بعضی کس بغایت در زحمت باشند و ناخوش و دشوار بگذرند از جهت آنکه سخن دانایان قبول نکنند و بدنیا مشغول شوند و بآتش حرص و طمع میسوزند و بآتش حسد گدازند. و هر که ازین صراط گذشت از دوزخ گذشت و ببهشت رسید، همان بهشت که اوّل در آن بوده است. هرچند میخواهیم که سخن دراز نشود بی اختیار من دراز میشود، غرض آن بود که روح یکی بیش نیست و جسم یکی بیش نیست. و این سخن وقتی بر تو روشن شود که بدانی که مبداء جسم چیست و از چه پیدا آمد و مبداء روح چیست و از چه پیدا آمد.

در بیان آنکه اجسام و ارواح و موالید چون پیدا آمدند و در بیان آنکه مزاج چیست و چون پیدا آمد
بدان که خاک و آب و هوا و آتش امّهاتاند و هر یکی صورتی دارند و معنی دارند. صورت هر یکی ظلمت است و معنی هر یکی نور است. صورت هر یک را عنصر میگویند و معنی هر یک را طبیعت میخوانند. پس چهار عنصر و چهار طبیعت باشد. هرگاه که این چهار با یک دیگر بیامیزند، چنانکه شرط آن است البته ازین میان چیزی متشابه الاجزا پیدا آید، آن مزاج است و مزاج را از امتزاج گرفته اند.

چون این مقدمات معلوم کردی و معنی مزاج را دانستی، اکنون بدان که چون امّهات بیامیزند البته صورت هر چهار آمیخته شود و معنی هر چهار هم آمیخته شود. از صورت هر چهار چیزی متشابه الاجزا پیدا آید و آن را جسم گویند و از معنی هر چهار چیزی متشابه الاجزا پیدا آید و آن را روح میخوانند. پس مزاج هم در جسم باشد و هم در روح بود، تا مادام که امّهات با همدیگر نیامیخته بودند و مفرد بودند، عناصر و طبایع میگفتند و چون با یکدیگر بیامیختند و مزاج پیدا آمد، جسم و روح میخوانند. چون جسم و روح موالید را دانستی، اکنون بدان که این جسم است که بمراتب برمیآید و در هر مرتبه ئی نامی میگیرد: جسم جماد و جسم نبات و جسم حیوان. و این روح است که بمراتب برمیآید و در هر مرتبه ئی نامی میگیرد: روح جماد و روح نبات و روح حیوان و انسان یک نوع است از انواع حیوان و روح انسان را باضافات و اعتبارات باسامی مختلفه ذکر کرده اند: هر چند داناتر میشود نام دیگر میگیرد. این است حقیقت مزاج و این است حقیقت جسم واین است حقیقت روح که گفته شد. جسم او عالم ملک است و روح از عالم ملکوت، جسم از عالم خلق است و روح از عالم امر. چون معلوم شد که روح یکی بیش نیست، پس تعریف روح آن باشد که روح جوهر است که مکمّل و محرّک جسم است در مرتبۀ نبات بالطبع، و در مرتبۀ حیوان بالاختیار و در مرتبۀ انسان بالاختیار و العقل.

در بیان نصیحت
ای درویش! باید که بر دنیا و نعمت دنیا دل ننهی و بر حیوة و صحّت و مال و جاه اعتماد نکنی، که هر چیز که در زیر فلک قمر است و افلاک بر ایشان میگردد بر یک حال نمیماند، و البته از حال خود میگردند. یعنی حال این عالم سفلی بر یک صورت نمیماند، همیشه در گردش است، هر زمان صورتی میگیرد و هر ساعت نقشی پیدا میآید. صورت اوّل هنوز تمام نشده است و استقامت نیافته است که صورت دیگر آمد و آن صورت اول را محو گردانید؛ بعینه کار عالم بموج دریا میماند یا خود موج دریاست، و عاقل هرگز بر موج دریا عمارت نسازد و نیّت اقامت نکند.

ای درویش! درویشی اختیار کن، که عاقلترین آدمیان درویشانیاند که باختیار خود درویشی اختیار کرده اند و از سر دانش نامرادی برگزیده اند، از جهت آنکه در زیر هر مرادی ده نامرادی نهفته است بلکه صد و عاقل از برای یک مراد صد نامرادی تحمل نکند ترک آن یک مراد کند تا آن صد نامرادی نباید کشید.

ای درویش! بیقین بدان که ما مسافرانیم و البته ساعةً فساعةً درخواهیم گذشت و حال هر یک از ما هم مسافر است و البته ساعةً فساعةً خواهد گذشت و اگر دولت است میگذرد و اگر محنت است هم میگذرد. پس اگر دولت داری اعتماد بر دولت مکن که معلوم نیست که ساعة دیگر چون باشد و اگر محنت داری هم دل خود را تنگ مکن که معلوم نیست که ساعة دیگر چون باشد، در بند آن مباش که آزاری از تو بکسی رسد، بقدر آنکه میتوانی راحت میرسان. والحمدللّه ربّ العالمین.
تمام شد رسالۀ اوّل

ادامه دارد ....

شماره های پیشین :

... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 01
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 02
... انسان کامل / عزیزالله نسفی . شماره 03
...
...




توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.