(در آخر این خطبه حضرت با بن عبّاس فرموده: یا ابن عبّاس تلك شقشقة هدرت ثمَّ قرّت، شقشقه در لغت مانند شش گوسفند است كه شتر در وقت هیجان و نفس زدن آنرا از دهان بیرون مى آورد و در زیر گلو صدا میكند و در اوّلین مرتبه بیننده آنرا با زبان اشتباه مى نماید، امیر المؤمنین در جواب ابن عبّاس فرمود:شكایت كردن از سه خلیفه در اینجا كه از روى ظلم و ستم بر من تقدّم جستند از جهت هیجان و بشوق هدایت خلق بود كه گفته شد، گویا شقشقه شتر صدا كرد و در جاى خود باز ایستاد یعنى هر وقت و همیشه از این قبیل سخنان گفته نمى شود):

ساری , گاهنوشتهای محمود زارع

 (*) آگاه باش سوگند بخدا كه پسر ابى قحافه (1) خلافت را مانند پیراهنى پوشید و حال آنكه مى دانست من براى خلافت مانند قطب وسط آسیا هستم ؛علوم و معارف از سر چشمه فیض من مانند سیل سرازیر میشود، هیچ پرواز كننده در فضاى علم و دانش به اوج رفعت من نمى رسد

(*) پس جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهى نمودم و در كار خود اندیشه مى كردم كه آیا بدون دست (2) حمله كرده یا آنكه بر تاریكى كورى (و گمراهى خلق) صبر كنم كه در آن پیران را فرسوده، جوانان را پژمرده و پیر ساخته، مؤمن رنج مى كشد تا بمیرد،

(*) دیدم صبر كردن خردمندیست، پس صبر كردم در حالتى كه چشمانم را خاشاك و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود (*) میراث خود را تاراج رفته مى دیدم (4).

(*) تا اینكه اوّلى (ابى بكر) راه خود را بانتهاء رسانده (5) خلافت را بعد از خود به آغوش ابن خطّاب (عمر) انداخت


(سیّد رضىّ علیه الرَّحمة مى گوید:) پس از این بیان حضرت بر سبیل مثال شعر اعشى شاعر را (از قصیده اى كه در مدح عامر و هجو علقمه گفته بود) خواند:

شتّان ما یومى على كورها و یوم حیّان أخى جابر

(این شعر را دو جور مى توان معنى نمود، اوّل اینكه) فرقست میان امروز من كه بر كوهان و پالان شتر سوار و برنج و سختى سفر گرفتارم، با روزى كه ندیم حیّان برادر جابر بودم و به ناز و نعمت مى گذرانیدم (دوّم اینكه) چقدر تفاوتست میان روز من در سوارى بر پشت ناقه و روز حیّان برادر جابر كه از مشقّت و سختى سفر راحت است (حیّان برادر جابر در شهر یمامه صاحب قلعه و دولت و ثروت بسیار و بزرگ قوم بوده، همه ساله كسرى صله گرانبهاى براى او مى فرستاد و در عیش و خوشى مى گذرانده هرگز متحمّل رنج سفر نمى گردید، و اعشى شاعر از بنى قیس و ندیم او بود، مقصود امام علیه السّلام از تمثیل بشعر او بنا بر معنى اوّل اظهار تفاوت است میان دو روزى كه بعد از وفات رسول خدا كه حقّش غصب شده و در خانه نشست و بظلم و ستم مبتلى گردید و روز دیگر زمان حیات رسول اكرم كه مردم مانند پروانه به دورش مى گردیدند، و بنا بر معنى دوّم فرق میان حال خود را كه به محنت و غمّ مبتلى است و حال كسانیكه بمقاصد باطله خودشان رسیده خوشحال هستند بیان مى نماید، پس از آن خدعه و شیطنت ابى بكر را یاد آورى نموده مى فرماید:)


 
(*) جاى بسى حیرت و شگفتى است كه در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را در خواست مى نمود (مى گفت أَقِیلوُنِى فَلَسْتُ بِخَیْرِكُمْ وَ عَلِىٌّ فِیكُمْ یعنى اى مردم بیعت خود را از من فسخ كنید و مرا از خلافت عزل نمائید كه من از شما بهتر نیستم و حال اینكه علىّ علیه السّلام در میان شما است) ولى چند روز از عمرش مانده وصیّت كرد خلافت را براى عمر،

این دو نفر غارتگر خلافت را مانند دو پستان شتر میان خود قسمت نمودند (6)

(*) خلافت را در جاى درشت و ناهموار قرار داد (عمر را بعد از خود خلیفه ساخت) در حالتى كه عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج آور بود و اشتباه او (در مسائل دینى) بسیار و عذر خواهیش (در آنچه كه بغلط فتوى داده) بیشمار بود (7)

(*) پس مصاحب با او مانند سوار بر شتر سركش نافرمان بود كه اگر مهارش را سخت نگاه داشته رها نكند بینى شتر پاره و مجروح میشود و اگر رها كرده بحال خود واگذارد برو در پرتگاه هلاكت خواهد افتاد،

(*) پس سوگند بخدا مردم در زمان او گرفتار شده اشتباه كردند و در راه راست قدم ننهاده از حقّ دورى نمودند، پس من هم در این مدَّت طولانى (ده سال و شش ماه) شكیبائى ورزیده با سختى محنت و غمّ همراه بودم.

(*) عمر هم راه خود را پیمود , امر خلافت را در جماعتى قرار داد كه مرا هم یكى از آنها گمان نمود (8)

(*) پس بار خدایا از تو یارى مى طلبم براى شورایى كه تشكیل شد و مشورتى كه نمودند، چگونه مردم مرا با ابو بكر مساوى دانسته در باره من شكّ و تردید نمودند تا جائى كه امروز با این اشخاص (پنج نفر اهل شورى) همردیف شده ام و لیكن (باز هم صبر كرده در شورى حاضر شدم) در فراز و نشیب از آنها پیروى كردم (براى مصلحت در همه جا با آنان مجبور به موافقت بودم)

(*) پس مردى از آنها از حسد و كینه اى كه داشت دست از حقّ شسته براه باطل قدم نهاد (9) و مرد دیگرى براى دامادى و خویشى خود با عثمان از من اعراض كرد (10) و همچنین دو نفر دیگر (طلحه و زبیر كه از رذالت و پستى) موهن و زشت است نام ایشان برده شود. تا اینكه (پس از مرگ عمر، در شورى كه بدستور او تشكیل یافت)

(*) سوّم قوم (عثمان) برخاست (و مقام خلافت را به ناحقّ اشغال نمود) در حالتى كه باد كرد هر دو جانب خود را (مانند شترى كه از بسیارى خوردن و آشامیدن باد كرده) میان موضع بیرون دادن و خوردنش (شغل او مانند بهائم سرگین انداختن و خوردن بود و امور مربوطه بخلافت را مراعات نمى نمود)

(*) و اولاد پدرانش (بنى امیّه كه خویشاوند او بودند) با او همدست شدند، مال خدا (بیت المال مسلمین) را مى خوردند مانند خوردن شتر با میل تمام گیاه بهار را (و فقراء و مستحقّین را محروم و گرسنه مى گذاشت) تا اینكه باز شد ریسمان تابیده او (صحابه نقض عهد كرده از دورش متفرّق شدند) و رفتارش سبب سرعت در قتل او شد، و پرى شكم، او را برو انداخت (بر اثر اسراف و بخشش بیت المال به اقوام و منع آن از فقراء و مستحقّین مردم جمع شده پس از یازده سال و یازده ماه و هیجده روز غصب خلافت او را كشتند).

(*) پس (از كشته شدن عثمان) هیچ چیزى مرا به صدمه نینداخت مگر اینكه مردم مانند موى گردن كفتار به دورم ریخته از هر طرف بسوى من هجوم آوردند، بطوریكه از ازدحام ایشان و بسیارى جمعیّت حسن و حسین زیر دست و پا رفتند و دو طرف جامه و رداى من پاره شد، اطراف مرا گرفتند (براى بیعت كردن) مانند گلّه گوسفند در جاى خود،

(*) پس چون بیعتشان را قبول و بامر خلافت مشغول گشتم جمعى (طلحه و زبیر و دیگران) بیعت مرا شكستند، و گروهى (خوارج نهروان و سائرین) از زیر بار بیعتم خارج شدند، و بعضى (معاویه و دیگر كسان) از اطاعت خداى تعالى بیرون رفتند، گویا مخالفین نشنیده اند كه خداوند سبحان (در قرآن كریم س 28 ى 83) مى فرماید: «سراى جاودانى را قرار دادیم براى كسانى كه مقصودشان سركشى و فساد در روى زمین نمى باشد، و جزاى نیك براى پرهیزكارانست»

(*) آرى سوگند بخدا این آیه را شنیده و حفظ كرده اند، و لیكن دنیا در چشمهاى ایشان آراسته زینت آن آنان را فریفته است (پس دست از حقّ برداشته سركشى نموده در روى زمین فساد و آشوب بر پا كردند).

(*) آگاه باشید سوگند به خدائى كه میان دانه حبّه را شكافت و انسان را خلق نمود اگر حاضر نمى شدند آن جمعیّت بسیار (براى بیعت با من) و یارى نمى دادند كه حجّت تمام شود و نبود عهدى كه خداى تعالى از علماء و دانایان گرفته تا راضى نشوند بر سیرى ظالم (از ظلم) و گرسنه ماندن مظلوم (از ستم او)، هر آینه ریسمان و مهار شتر خلافت را بر كوهان آن مى انداختم (تا ناقه خلافت بهر جا كه خواهد برود و در هر خارزارى كه خواهد بچرد و متحمّل بار ضلالت و گمراهى هر ظالم و فاسقى بشود) و آب مى دادم آخر خلافت را به كاسه اوّل آن و

(*) (چنانكه پیش از این بر این كار اقدام ننمودم، اكنون هم كنار مى رفتم و امر خلافت را رها كرده مردم را به ضلالت و گمراهى وا مى گذاشتم، زیرا) فهمیده اید كه این دنیاى شما نزد من خوارتر است از عطسه بز ماده.

گفته اند: در موقعى كه حضرت این بیان را مى فرمود، مردى از اهل دهات عراق برخاست و نامه اى به آن جناب داد كه آن بزرگوار به مطالعه آن مشغول شد،

(*) چون از خواندن فارغ گردید، ابن عبّاس گفت: یا امیر المؤمنین كاش از آنجائى كه سخن كوتاه كردى گفتار خود را ادامه مى دادى،

(*) فرمود: اى ابن عبّاس هیهات (از اینكه مانند آن سخنان دیگر گفته شود، گویا) شقشقه شترى بود كه صدا كرد و باز در جاى خود قرار گرفت،

(*) ابن عبّاس گفت: سوگند بخدا از قطع هیچ سخنى آنقدر اندوهگین نشدم كه از قطع كلام آن حضرت كه نشد به آنجائى كه اراده كرده بود برسد اندوهگین شدم.

(سیّد رضىّ علیه الرّحمة گفته:) منظور حضرت از كراكب الصّعبة إن أشنق لها خرم، و إن أسلس لها تقحّم كه در این خطبه (در باره خلیفه دوّم عمر) فرمود آنست كه هرگاه سوار مهار ناقه سركش را سخت گیرد و آن ناقه سركشى كند پاره میكند بینیش را، و اگر سست كند مهار ناقه سركش را بسختى تمام او را برو مى اندازد و از ملكیّت او بیرون مى رود، گفته میشود أشنق النَّاقة موقعى كه سوار بر ناقه سر آنرا با مهار بطرف بالا بكشد و شنقها نیز گفته میشود، چنانكه ابن السّكّیت در كتاب إصلاح المنطق بیان كرده است، و اینكه حضرت فرموده أشنق لها و أشنقها نفرموده در صورتیكه هر دو بیك معنى آمده براى آنست كه آنرا در برابر جمله أسلس لها قرار داده كه هم وزن باشند، گویا آن حضرت چنین فرموده اگر سوار ناقه سر آنرا به مهار بسمت بالا بكشد یعنى مهار را بسختى روى ناقه نگاه دارد بینى آن پاره شود، و در حدیث وارد شده كه حضرت رسول براى مردم خطبه مى خواند در حالتى كه بر شترى سوار بود كه قد شنق لها و هى تقصع بجرّتها یعنى باز كشیده بود مهار آنرا و آن ناقه نشخوار میكرد چیزى را كه از حلق بیرون آورده بود (پس از این حدیث معلوم میشود كه أشنق و شنق دو لفظ مترادفند) و نیز شاهد
دیگر بر اینكه أشنق بمعنى شنق است گفته عدىّ ابن زید عبادى است در این بیت:
سائها ما تبیّن فى الأیدى و إشناقها إلى الأعناق
یعنى شترهاى سركشى كه زمامشان در دست ما نبوده رام نیستند بد شترهایى هستند.


 

پاورقی :

--------------------------------------------------------------------------

(1) ابى بكر كه اسم او در جاهلیّت عبد العزّى بود، حضرت رسول اكرم آنرا تغییر داده عبد اللّه نامید

(2) نداشتن سپاه و یار و  یاور

(3) بسیار اندوهگین شدم، زیرا در خلافت ابى بكر و دیگران جز ضلالت و گمراهى چیزى نمى دیدم و چون تنها بوده یارى نداشتم نمى توانستم سخنى بگویم

(4) منصب خلافت را غصب كردند و فساد آن در روى زمین تا قیام قائم آل محمّد علیهم السّلام باقى است . (پس از وفات رسول خدا صلَّى اللّه علیه و آله كه خلافت را بنا حقّ غصب كرده مردم را به ضلالت و گمراهى انداختند، براى حفظ اسلام و اینكه مبادا انقلاب داخلى بر پا شده دشمن سوء استفاده نماید، مصلحت در چشم پوشى از خلافت و شكیبائى دانستم)

(5) پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز در گذشت، و پیش از مردنش

(6) پستانى را ابى بكر و پستان دیگر را عمر بدست گرفته دوشیده صاحب شتر را از آن محروم كردند

(7) از جمله امر كرد زن آبستنى را سنگسار كنند، امیر المؤمنین فرمود: اگر این زن تقصیر كرده بچّه او را گناهى نیست و نباید سنگسار شود، عمر گفت: لولا عَلِىٌ لَّهَلَكَ عُمَرٌ یعنى اگر على نبود هر آینه عمر در فتوى دادن هلاك مى شد، و این جمله را همواره تكرار مى نمود

(8)چون ابو لؤلؤة شش ضربه كارد باو زد و دانست كه بر اثر آن زخمها خواهد مرد، براى تعیین خلیفه مجلس شورایى معیّن كرد و آن زمانى بود كه رؤساى قوم نزد او جمع شده گفتند سزاوار است هر كه را تو باو راضى هستى خلیفه و جانشین خود قرار دهى، در پاسخ گفت دوست نمى دارم مرده و زنده هیچیك از شما كه دور من گرد آمده اید متحمّل امر خلافت شود، گفتند ما با تو مشورت مى كنیم آنچه صلاح میدانى بگو، گفت هفت نفر را شایسته این كار مى دانم و از رسول خدا شنیده ام كه آنان اهل بهشت هستند: اوّل سعد ابن زید است، او با من خویشى دارد خارجش میكنم و شش نفر دیگر سعد ابن ابى وقّاص و عبد الرّحمن ابن عوف و طلحة و زبیر و عثمان و علىّ است، سعد بن ابى وقّاص براى خلافت مانعى ندارد مگر آنكه مردى است درشت طبع و بد خو، و عبد الرّحمن ابن عوف چون قارون این امَّت است لایق نیست، و طلحة براى تكبّر و نخوتى كه دارد، و زبیر براى بخل و خسّت، و عثمان براى اینكه دوست دارد خویشان و اقوام خود را، و علىّ علیه السّلام براى اینكه حریص در امر خلافت است سزاوار نیستند، پس از آن گفت صهیب سه روز با مردم نمازگزارد و شما این شش نفر را در آن سه روز در خانه اى جمع كنید تا یكى از خودشان را براى خلافت اختیار كنند، هر گاه پنج نفر متّفق شدند و یكى مخالفت كرد او را بكشید، و اگر سه نفر اتّفاق كردند و سه نفر دیگر آنان را مخالفت نمودند آن سه نفرى كه عبد الرّحمن در میان ایشان است اختیار كنید و آن سه نفر را بكشید

بعد از مرگ و دفن او براى تعیین خلیفه جمع شدند، عبد الرّحمن گفت براى من و پسر عمویم سعد ابن ابى وقّاص ثلث این امر است ما دو نفر خلافت را نمى خواهیم و مردى را كه بهترین شما باشد براى آن اختیار مى كنیم، پس رو كرد بسعد و گفت بیا ما مردى را تعیین كرده با او بیعت نماییم مردم هم باو بیعت خواهند نمود، سعد گفت اگر عثمان تو را متابعت كند من سوّم شما میشوم و اگر مى خواهى عثمان را تعیین كنى من علىّ را دوست دارم، پس چون عبد الرّحمن از موافقت سعد مأیوس شد ابو طلحه را با پنجاه نفر از انصار برداشت و ایشان را وادار نمود بر تعیین خلیفه و رو كرد بسوى علىّ علیه السّلام دست او را گرفته گفت با تو بیعت میكنم باین نحو كه بكتاب خدا و سنّت رسول اكرم و طریقه دو خلیفه سابق ابو بكر و عمر عمل كنى، حضرت فرمود قبول میكنم باین نحو كه بكتاب خدا و سنّت رسول اللّه و باجتهاد و رأى خود رفتار نمایم، پس دست آن جناب را رها كرد و بعثمان رو آورد و دست او را گرفته آنچه را بعلىّ علیه السّلام گفته بود باو گفت، عثمان قبول كرد، پس عبد الرّحمن سه بار این را بعلىّ و عثمان تكرار كرد و در هر مرتبه از هر یك همان جواب اوّل را شنید، پس گفت اى عثمان خلافت براى تو است و با او بیعت نموده مردم هم بیعت كردند

(9) مراد سعد ابن ابى وقّاص است كه حتّى پس از قتل عثمان هم به آن حضرت بیعت ننمود

(10) مراد عبد الرّحمن ابن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود



توجه: استفاده از تصویر برای سایتها و وبلاگها بدون انجام تغییر آزاد است؛ کپی برداری از متن با ذکر نام و درج لینک بلامانع میباشد. برای تبادل لینک بعد از برقرای لینک تارنمای ما؛اطلاع دهند تا بررسی شود.