قسمت دوم :
بی اطلاعی شکار و شکارچی  

    سازمان جاسوسی ایالات متحده آمریکا غالبا بدون آنکه آدمهای هدف از جریان برنامه ریزی روی آنها مطلع باشند دست به اقداماتی میزنند . این افراد یا گروههای هدف غالبا از آنهائیکه از کشورشان بدلائل مختلف فرار کرده و یا حتی مهاجرت نموده اند ؛ انتخاب میشوند. منباب نمونه در ماه مارس 1957 آنها بمنظور توسعه پایگاه اطلاعاتی خود تصمیم گرفتند از گروهی بدون آنکه خود آن گروه اطلاع داشته باشند کمک بگیرند. بهمین منظور آنها با چند تن از جامعه شناسان دانشگاه راجرز ( ریچارد استیفنسون و جی شولمان ) طی قراردادی که منعقد نموده بودند خواستند که درباره جامعه نظام کمونیستی در آستانه انقلاب تحقیق نمایند.این دو نفر بدوا کارشان را با مصاحبه با 70 تن از مجارستانی های مقیم کورنل نیویورک آغاز کردند . شولمان نیز برای گفتگو با کمونیستهای سرخورده که آنها نیز از کشورشان فرار کرده بودند به اروپا رفت از دیدگاه عملیاتی آنها اشخاصی بودند که سازمان سیا واقعا بایشان نیاز داشت اما اکثر آنها بعنوان سوسیالیست احتمالا در صورتی که از موضوع اطلاع می داشتند ، حاضر به همکاری و در میان گذاشتن تجارب و اطلاعات خود نمی شدند. این روش هنوز هم شایع است یعنی برنامه ریزی روی نیروهای سرخورده و مهاجر و غالبا فراری به آمریکا و بویژه آنکه بی آنکه آنها بدانند مورد استفاده قرار میگیرند بطوریکه از تک تک این مهاجرین اگر بپرسند قطعا هر گونه همکاری با سازمان سیا را انکار خواهند کرد.


    نکته مهمتر آنکه خود افرادی که بعنوان محقق طرف قرارداد سازمان سیا قرار میگیرند نیز غالبا از موضوع بی خبرند و نمیدانند که هدف از تحقیق آنها صرفا یک تحقیق علمی نیست و اگر میدانستند که بی اطلاع بعنوان همکار با سازمان سیا و بمنظور اهداف جاسوسی مورد سوء استفاده قرار گرفته اند هرگز حاضر به همکاری نمی شدند. مثلا خود شولمان در رابطه با جریانی که در بالا بدان اشاره کرده ام طی اظهار نظری در چند سال بعد وقتی که از موضوع اطلاع حاصل کرد گفت : در سال 1957 من خود یکشبه مارکسیست بودم و اگر می دانستم تحقیقات تحت نظر سیا صورت میگیرد بهیجوجه ممکن نبود که در آن شرکت کنم ، باعتقاد من دانشمندان جامعه شناس باید در برابر منافع خود که مورد مصاحبه قرار میگیرند شدیدا احساس مسئولیت کنند و این واقعیت که من این کار را در آن موقع نکردم باعتقاد من تنها نشانه سادگی و جهالت سیاسی من علیرغم گرایشات سیاسی ام بود.

شستشوی مغزی

     از دیگر روشهای بسیار شناخته شده و معمول در سیستم جاسوسی شستشوی مغزی می باشد. خود این موضوع نیز بطرق و روشهای مختلفی اعمال میشود. نخستین باری که این لفظ ( شستشوی مغزی ) در مطبوعات مطرح شد برمیگردد به سپتامبر سال 1950 که مقاله ای در میامی نیوز با عنوان روشهای شستشوی مغزی بقلم ادوارد هانتر بچاپ رسیده بود . این نویسنده یعنی ادوارد هانتر مسئول تبلیغات سازمان جهنمی سیا بود. خود هانتر این لفظ را از لفظ چینی " هسی – مائو " گرفته بود که معنی آن پاکسازی فکر است که البته در چین اصلا کاربرد سیاسی نداشت ! معنی و مفهوم این واژه در نزد هانتر بطور خلاصه این بود که افکار یک شخص را طوری میتوان تغییر داد که بین واقعیت و غیرواقعیت فرقی نگذاشته و تفاوت بین درست و نادرست را نداند و آنچه را که واقعا اتفاق نیفتاده ، اتفاق افتاده تلقی کند و البته هانتر در ارتباط با روشهایی را که کمونیستها موفق به آن شدند این معنی را اعتقاد داشت و میگفت که افرادی که شستشوی مغزی شدند بصورت یک آلت دست کمونیستها در آمده بودند!

    در تحقیق بیشتر روی این موضوع و بیان جنبه های واقعی موضوع باید اشاره کرد که مثلا تا پایان جنگ کره هفتاد (70 ) درصد از 719 اسیر آمریکایی که در چین نگهداری می شدند یا اعتراف نموده ؛ یا نامه هایی را امضاء کرده بودند که در آنها پایان تلاشهای جنگی آمریکا در آسیا را میخواستند . از این تعداد 15 درصد هم با چینی ها همکاری کامل کرده و تنها 5 درصد آنها از خود سرسختی و ایستادگی نشان داده بودند. گفته شده که تعداد زیادی از اسیران پس از بازگشت روی اعترافهای خود ایستادند و برخلاف آنچه که انتظار میرفت بمجرد اینکه پا در خاک آمریکا گذاشتند اعترافات خود را تکذیب نکردند . باین ترتیب رهبران افکار عمومی آمریکا که باصطلاح سقوط اخلاقی اسیران جنگی آنها را سخت متحیر و آزرده کرده بود ، برداشت ادوارد هانتر را پذیرفتند که : چینی ها به شکلی اسیران ما را شستشوی مغزی داده بودند !

    آمریکایی ها در این بهت و حیرت در این فکر افتادند که لابد روش یا روشهایی وجود داشته باشد که باین ترتیب عجیب روی فکر و ضمیر افراد تاثیر گذاشته و آنها را بطور خارق العاده ای با چرخش 180 درجه ای در رفتار و بویژه اعتقاد مواجه نموده اند. عده ای این روش را روش مذهبی و حتی شیطانی تصور کرده و عده ای هم از جمله آلن دالس رئیس سازمان جهنمی سیا این کار را ناشی از یک روش علمی میدانستند. بهمین دلیل دالس به دوست دانشمند خود هارولد وولف عصب شناس روی آورد و موضوع را با او در میان گذاشته و استمداد طلبید . وولف هم تحت تاثیر قصه های دالس در سال 1953 پذیرفت که مطالعه و تحقیق روی این موضوع را شروع کند. وولف و همکارش هینکل در نهایت باین نتیجه رسیدند که روش شوروی ها بر مجموعه فشارهای شدید روانی و نقاط ضعف انسانی متکی است و این نظریه باعث شد مقامهای جناح راست سیا مانند ادوارد هانتر با دو پزشک کورنل بدشمنی برخیزند. چند تن از دوستان سابق هانتر بیا می آورند که وی دوست داشت بگوید شوروی ها با روشی که پاولوف روی سگها بکار می برد مردم را شستشوی مغزی میکنند! 

    با وجود برخی مخالفتها از سوی کسانی مانند هانتر ، گزارش وولف و هینکل پس از تغییراتی که بعدا در آن صورت گرفت ، بهترین سند زنده از تشریح اشکال مختلف آموزش سیاسی میباشد. طبق این گزارش ، شوروی ها کار روی یک زندانی تازه را با محبوس کردن وی در زندان انفرادی آغاز میکردند. یک گروه نگهبان همیشه زندانی را زیر نظر داشتند و در هر فرصتی که پیدا میکردند وی را خوار کرده و مورد اهانت قرار میدادند . آنها بوی نشان میدادند تماسش با خارج کاملا قطع شده و به حمایت از خارج نمیتواند امید داشته باشد. نگهبانان بوی دستور میدادندکه برای مدتی طولانی بایستد . بوی اجازه میدادند که بنشیند و دقیقا موقعیتی را که وی باید برای دراز کشیدن انتخاب میکرد مشخص میکردند و در حالی که خواب بود بمجرد دیدن کوچکترین حرکتی از وی او را بیدار میکردند . آنها هر گونه ارتباط وی را با خارج ممنوع میکردند ؛ مطالعه کتاب ،‌صحبت و حتی شنیدن اخبار جهان.

    زندانی چهار تا شش هفته پس از این کار مشقت بار یکنواخت که مغز را از کار می انداخت معمولا فشار وارده را غیر قابل تحمل می یافت و درهم می شکست . بگفته هینکل و وولف او بگریه می افتاد ،‌زیر لب التماس میکرد و با صدای بلند در سلولش بدعا می پرداخت . وقتی زندانی باین مرحله می رسید بازجویی آغاز میشد . شبهای متوالی ، نگهبانان او را به اتاقی مخصوص می آوردند تا با بازجو روبرو شود . بازجو بدون اینکه با زندانی خود که در پیش رویش قرار داشت بدرفتاری کند بوی میگفت : بخوبی میداند که گناهکار است . زندانی بسخت ترین شکل ممکن سعی میکرد بیگناهی خود را ثابت کند و بوی نشان دهد چیزی نمیداند . بعد بازجو و زندانی با هم زندگی زندانی را مرور میکردند . بازجو هر تناقضی را ،‌هر چقدر هم که کوچک بود بعنوان مدرک دیگر ی دال بر مجرم بودن وی قلمداد میکرد و تلاشهای زندانی را برای توجیه خود باستهزاء میگرفت . اما زندانی خوشحال بود که پاسخی می شنود. هفته ها انزوا و بی اطمینانی باعث میشد از هر گونه تماس انسانی شاد شود. حتی از اینکه پرونده اش بالاخره دارد بنتیجه میرسد خوشحال بود. این یک واقعیت بود که او بگونه ای عمل میکرد که گویی خود را میخواست بسرعت گناهکار قلمداد کند . اما بتدریج متوجه میشد او و بازجویش هر دو در یک جهت حرکت میکنند. آنها با هم روح وی را دزدیده بودند . بازجو هر چند گاه یکبار فشار را کم یا زیاد میکرد ،‌سیگاری بوی تعارف میکرد ،‌با وی دوستانه به صحبت می پرداخت  و برای وی شرح می داد کاری دارد که باید انجام دهد. اما بار دیگر وقتی مجبور میشد به زندانی بگوید اعترافش مورد قبول واقع نگرفته است ، باعث ناامیدی بیشتر وی می گردید.

    با شکل گرفتن تدریجی اتهامها زندانی متوجه میشد تنها راه فرار از این امتحان سخت اعتراف کامل است . در غیر اینصورت جلسات مشقت بار بازجویی ادامه خواهد یافت . هینکل و وولف در گزارش خود می نویسند : این فشار تدریجی وضعیت ناخوشایندی خارج از تحمل زندانی ایجاد کرده و وی را وادار می ساخت هر طوری شده راهی برای پایان دادن به این وضعیت پیدا کند.

    بگفته یک افسر کا .گ . ب (‌یکی از چندین زندانی و بازجو که برای گزارش سیا مورد مصاحبه قرار گرفتند ) بیش از 99 درصد از زندانیان در این مرحله اعتراف نامه ای را امضاء میکردند. … از نخستین مراحل ابتدایی مطالعات وولف و هینکل ، جامعه جاسوسی آمریکا باین نتیجه رسید که چینی ها و شوروی ها هیچیک از داروهای مخدر یا هیپنوتیزم استفاده نمیکنند و مطمئنا – آنطور که خیلی ها وحشت داشتند – به سلاحی مشابه بمب اتم برای شستشوی مغزی دست نیافته اند و بخش اعظم روشهای آنها از شیوه های قدیمی نشآت می گیرد. و بهمین دلیل پژوهشگران شستشوی مغزی سیا مانند جان جیتینگر همه به اسناد قدیمی درباره دور تفتیش عقاید در اسپانیا روی آوردند.

    در حال که پژوهشگران سازمان جهنمی سیا بدنبال پاسخ این سؤالات بودند ،‌بخش اعظم مطالعات سیا درباره شستشوی مغزی در جهت دیگری سوق داده شد. منطق این تغییر مسیر در امور جاسوسی همان منطق قدیمی بود . چون شوروی ها و چینی ها ماشینی برای شستشوی مغزی اختراع نکرده اند دلیلی وجود ندارد که ثابت کند این امر غیرممکن است ! بنا براین سیا برنامه شستشوی مغزی خود را بوجود آورد که مانند نمونه های شوروی و چین از خصوصیات ملی ما نشآت میگرفت . این برنامه نسخه بدل پروژه منهتان بود که پایه و اساس آن را این باور که "‌کلید اصلی شستشوی مغزی در تکنولوژی پنهان است " تشکیل میداد.

    در سال 1953 آلن دالس رئیس سیا گفت : ما در غرب در کسب اطلاعات جامع درباره شستشوی مغزی تقریبا ناتوان بوده ایم و دلیل آن روشن است ؛ چون تعداد کسانی که زنده مانده اند معدود است و ما نیز خوکچه آزمایشگاهی برای امتحان این روشهای غیر عادی در اختیار نداریم . اما حتی در آن لحظه که دالس این سخنان را ایراد میکرد مقامات سیا بفرمان وی جستجو برای دانشمندان و خوکچه های آطمایشگاهی را آغاز کرده بودند و قرار بود برخی از این آزمایشها آن قدر از مرزهای اخلاقی فاصله بگیرد که مقامات سازمان را بر آن دارد که توصیه کنند بخش اعظم کار به خارج از آمریکا منتقل شود! یکی از خوکچه های آزمایشگاهی زنی بنام لورن جی بود که بوسیله دکتر دی . ایون کامرون (‌پزشک فاسدی که بگفته نویسنده منبع ما برای فاسد شدن نیازی به سازمان جهنمی سیا نداشت ) در حال تحقیقات دامنه داری بودند که ما از ذکر جزئیات آن صرفنظر میکنیم. و تنها به این نکته اشاره میکنیم که کامرون با روش الگوزدایی که یک نمونه کامل آنرا لورن جی تجربه کرده بود معمولا با 15 تا 20 روز خواب درمانی آغاز میشد و مرتب داروهای مختلفی با ترکیبات متفاوتی بوی خورانده میشد و شوکهای الکتریکی نیز برنامه توامی بود که در راستای این آزمایشات بکار گرفته میشد . فراموشی متغیر ؛ الگو زدایی ؛‌شوک الکتریکی ؛ تحریک روانی ؛‌منزوی کردن ؛ استفاده از گیاهان دارویی سمی مانند کیوری ( عصاره گیاهی که بومیهای آمریکای جنوبی برای زهرآلود کردن نیزه های خود بکار می بردند ) ،‌ال.اس.دی و … کلیدواژه هایی در رابطه با این آزمایشات هستند که اگر لازم شد در جای خود درباره آنها توضیحاتی را حسب مورد خواهیم داد.

    اینکه آیا هیچیک از برنامه های شستشوی مغزی سیا از برنامه کامرون فراتر رفته باشد ،‌مسئله ای است که نمیتوان روشن کرد. از آنجایی که بسیاری از شاهدان اصلی یا مرده اند یا حاضر نیستند درباره اتفاقاتی که افتاده صحبت کنند یا درباره آن دروغ میگویند ،‌جزییات این برنامه ها مشخص نیست. مساله ای که روشن است این است که جامعه جاسوسی از جمله سیا ، در سالهای 1950 و اوایل 1960 با علاقه خود به چنین آزمایشهایی ،‌چهره جامعه علمی را دگرگون کردند. تقریبا هر دانشمندی که در زمینه مغز تحقیق میکرد خود را در محاصره مردان سازمانهای مخفی می دید که سعی داشتند به راز پژوهشهای وی پی ببرند .

    تجربه دکتر لیلی که در موسسه بهداشت ملی آمریکا در نزدیکی واشنگتن کار میکرد نشاندهنده یکی از این فضولی هاست. در سال 1953 لیلی در موسسه بهداشت ملی در نزدیکی واشنگتن کار میکرد . او سرگرم مطالعات تجربی روی نقشه برداری از اعضای بدن بود که از نقاط مختلف مغز کنترل میشوند. او با متصل کردن 600 لوله بسیار ریز زیر پوستی به جمجمه میمونها ،‌روشی ابداع کرده بود که از طریق آن میتوانست الکترودهایی را در داخل مغز ؛ در هر فاصله یا محلی از لایه رویی جمجمه تا بخش تحتانی آن نصب کند . لیلی با تحریک الکتریکی ، مراکز دقیق درد ، ترس ، نگرانی و خشم را در مغز میمونها کشف کرده بود . او همچنین موفق به کشف بخشهای جداگانه مغز که حالات مختلف جنسی را در میمون نر کنترل میکرد ،‌شده بود. لیلی متوجه شد با نصب درست الکترود در داخل مغز یک میمون میتوان انزال مداومی را – حداقل هر سه دقیقه یکبار – برای شانزده ساعت در روز در وی ایجاد کرد.

    در حالیکه لیلی سرگرم پیشبرد برنامه نقشه برداری مغز خود بود، مقامهای سیا و دیگر سازمانهای مخفی با وی تماس گرفتند و از وی خواستند آنها را در جریان جزئیات تحقیقات خود قرار دهد . این برنامه ها تا جایی پیش رفت که از دلفین ها در برنامه های نیروی دریایی برای ماموریتهایی ویژه استفاده کردند.

       قارچهای ضد فرهنگ
( استفاده از گوشت خدا ! برای جاسوسی )
    سازمانهای جاسوسی دنیا و بخصوص در راس آنها سازمان جهنمی سیا ( CIA ) آمریکا از هیچ روشی برای رسیدن باهداف پلید خود فروگذار نکرده  و تمامی تلاش و هم و غم آنها به دستیابی به روشهایی است که با کمترین دردسر بیشترین بهره برداریهای سوء را از متاسفانه انسان ها بنمایند. در راستای رسیدن به هدف این سازمانها ثابت کرده اند که به هیچ یک از اصول اخلاقی و انسانی هیچگونه پایبندی نشان نمی دهند . یکی دیگر از روشهای ناجوانمردانه آنها استفاده از داروهای طبیعی و یا مصنوعی روان گردان و اعتیاد آور برای بدام انداختن انسانهای مورد نظر میباشد.

    در آمریکا همانطور که قبلا در مباحث پیشین یادآور شدم سازمانهای متعددی زیر چتر مستقیم یا غیر مستقیم سازمان سیا در ابعاد مختلف تخصصی مشغول فعالیتهای ضدانسانی خود حتی در پوششهای علمی و تحقیقی نیز هستند. یکی از آن تشکیلات را محقیقین و دانشمندان " ام . ک . اولترا " می چرخاندند. آنها در مسیر تلاشهایشان برای استفاده از ( ال . اس . دی ) بعنوان سلاحی علیه مغزهای مخالفان خود جز فاجعه ، بدبختی و سرخوردگی نتیجه ای نگرفته اند. نیاز سیری ناپذیرشان به امتحان تمام راههای ممکن ، باعث شد آنها صدها ماده دیگر از جمله تمام داروهایی را که بعدها داروهای روانی نام گرفتند مورد آزمایش قرار دهند. این داروها بسیار قوی بودند . آنها همیشه ریشه گیاهی داشتند و مردان " ام . ک . اولترا " از همان ابتدا بر این باور بودند که کمتر ماده شیمیایی ممکن است چنین تاثیر بزرگی بر مغز انسان داشته باشد.

    حیرت انگیزترین داروهای روانی در زوایای ناشناس جهان طبیعت پنهان بودند. آلبرت هافمن ؛ L.S.D را از قارچهایی که بر روی چاودار می روید خلق کرد. "مسکالین" چیزی نبود جز جوهر گل کاکتوس ؛ و "پسیلوسیبن" که تیموثی لیری در آزمایشهای تجربی خود در هاروارد بر " ال.اس.دی" ترجیح داد و بخش ویژه ای از تاریخ تحقیقات سیا را بخود اختصاص داده ، از یک نوع قارچ کمیاب در مکزیک بدست آمد.

    وقتی " ام.ک.اولترا " تحقیقات خود را روی کنترل مغز آغاز کرد ، این  قارچ سحرآمیز ، تنها بشکل یک شایعه یا افسانه در گوشه های پنهان تاریخ جهان غرب وجود داشت. اما دانشمندان سیا با امید به اینکه این افسانه پایه و اساس واقعی داشته باشد ، نقاط دور افتاده مکزیک را برای یافتن این قارچ درنوردیدند و پس از پیدا کردن آن ، با تلاشی خستگی ناپذیر سعی کردند آنرا مورد آزمایش قرار داده ، قدرت آنرا در دگرگون ساختن مغز توسعه دهند. نتیجه کار مانند افسانه " ال.اس.دی " جالب اما بی ثمر بود.

    در بین گیاهانی که بشر برای بدست آوردن سم و زهر همیشه به آن چشم داشته قارچها مکانت خاصی دارند. در برخی از انواع این گیاهان دگمه مانند کوچک ، ماده ای عجیب وجود دارد که میتواند خورنده را بخطر انداخته و یا حتی او را بکشد.     قارچها در تاریخ جنگ افزارهای خطرناک از سابقه ایی طولانی برخوردارند . دو هزار سال قبل از اینکه سازمان جهنمی سیا بفکر استفاده از قدرت مرموز قارچها در عملیات پنهانی بیافتد ، " اگری پینا " امپراطوریس روم ؛ همسر خود "کلودیس" را با یک بشقاب پر از قارچهای سمی از بین برده بود . طبق تاریخ روم " اگری پینا" میخواست همسرش بمیرد تا " نرو" پسرش به سلطنت برسد. او قصد داشت برای این کار از علاقه همسرش به قارچ استفاده کند ، اما میبایستی قارچهایی را انتخاب میکرد که با قارچهای معمولی تفاوتی نداشته باشد.
    "گوردون" و "والینتینا" ویسون در کتاب خود "  قارچها ،‌روسیه و تاریخ " ، می نویسد : " او نمیخواست اثر زهر سریع و ناگهانی باشد تا توطئه اش کشف شود". امپراطوریس بالاخره " قارچ آمانیتا " را انتخاب کرد که باعتقاد واتسون ها برای این جنایت مناسب بود. چون قربانی سر غذا دچار ناراحتیهای غیرعادی نمیشد و ماجرا فاش نمیگردید . بلکه پس از اینکه سم اثرش را میکرد ، ‌او دیگر کنترل اعمال خود را نداشت. " اگری پینا " به قدرت قارچهای خود آگاه بود و " نرو " امپراطور شد.

    این دارو مانند هر داروی مخدر دیگری نظر دانشمندان سیا را بخود جلب کرد . در جلسه ای که در یکی از روزهای اکتبر 1952 کارشناسان مواد مخدر با "موریس آلن" ، رئیس برنامه " آرتی چوک " ، داشتند ،‌یکی از کارشناسان با آلن درباره بوته گیاهی بنام " پیول " که سرخ پوستهای مکزیک از تخمهای آن بعنوان یک ماده تخدیرکننده در مراسم مذهبی خود استفاده میکردند ،‌صحبت کرد. (‌این ماده همانی بود که در کتاب مرشدی از عالم غیب ؛ دون خوان مکزیکی از آن استفاده میکرد تا جادو گری کند –  درباره این کتاب و موضوع آن که متفاوت از این موضوع است مطالبی را در دست تهیه دارم که انشاء الله در آینده ای نزدیک در همین پایگاه منتشر خواهم کرد ) .

    آلن مورس که میخواست از هر چیزی که باعث قلب واقعیت میشود خبردار شود ، فورا یکی از دانشمندان جوان سیا را برای جمع آوری نمونه های " پیول " و همچنین گیاهان دیگری که خاصیت تخدیرکننده آنها برای برنامه " آرتی چوک " مفید بود ، بمکزیک فرستاد.
    این دانشمند جوان در اولین روزهای سال 1953 وارد مکزیکوسیتی شد. او بخاطر سری بودن برنامه آرتی چوک نمیتوانست ماموریت اصلی خود را علنی سازد ؛ از این رو خود را پژوهشگری قلمداد کرد که به پیدا کردن گیاهان بی حس کننده علاقمند بود. او که اسپانیایی را بخوبی صحبت میکرد و با کشور مکزیک آشنا بود ، براحتی توانست به نقاط مختلف سفر کرده ، با کارشناسان برجسته داروهای گیاهی گفتگو کند . او بعدها با تجهیزات آزمایشگاهی خود به کوههای جنوب پایتخت رفت و در آنجا به جمع آوری نمونه ها و آزمایش آنها در محل پرداخت. او تا ماه فوریه چند ساک از نمونه های جمع آوری شده از جمله پنج (5) کیلوگرم " پیول " پر کرد.

    دانشمند جوان قبل از آنکه مکزیک را برای جمع آوری نمونه های بیشتر بسوی منطقه کارائیب ترک کند ، داستانهای جالبی درباره قارچهای که تنها در ماههای بارانی و گرم تابستان می روئیدند،شنیده بود.این داستانها از اوایل قرن شانزدهم که" کورتز " مکزیک را کشف کرد ، بین اروپائیان دهان بدهان می گشت. در افسانه های اسپانیایی بود که " آزتک ها " در مراسم مذهبی خود از قارچهای عجیبی استفاده میکردند که این قوم وحشی آنرا " ‌ارتباط شیطانی مقدس " می خواندند و کاهنان آزتک به آن " گوشت خداوند " نام داده بودند. اما این آیین مذهبی پس از کورتز فراموش شده و تنها افسانه آن بجا مانده بود .

    دانشمند جوان بمحض بازگشت به واشنگتن نمونه های جمع آوری شده را به آزمایشگاهها سپرد و مقامهای سیا برای پی بردن به راز قارچهای عجیب جستجوی عظیمی را در زوایای تاریک تاریخ آغاز کردند. " مورس آلن " با وجود اینکه هر تحقیقی که در " آر تی چوک " صورت میگرفت ،‌ از دستگاه دروغ سنج گرفته تا هیپنوتیزم ، زیر نظر شخص وی بود ،‌ خود شخصا به کنکاش در روایات قدیمی سرخ پوستها دست زد. او نوشت : " روایات بسیار قدیمی که از برخی آیینهای مذهبی قبایل سرخپوست مکزیک در دست است نشان میدهد این قارچها برای ایجاد توهم و تخدیر در رابطه با جشنهای مذهبی مورد استفاده قرار میگرفته است. این روایات همچنین نشان می دهند که پزشکان جادوگر یا " پیشگوها " از برخی از انواع قارچها برای اعتراف گرفتن یا پیدا کردن اشیای گمشده و یا پیش بینی آینده استفاده میکردند. "

    مورس آلن نتیجه گرفت " از آنجائیکه بناست هیچ جنبه ای از دانش بشری در رابطه با آرتی چوک نامکشوف نماند ، لذا لازم است کیفیت خاص این قارچها مورد تحقیق قرار گیرد " او در پایان نوشت یک مامور سیا باید دوباره در طول تابستان به مکزیک فرستاده شود . باین ترتیب تحقیقات سیا درباره " گوشت خدا " آغاز شد! 

    سازمان سیا و بخصوص شخص مورس آلن با توجه به تفاوتهای اقلیمی در کاشت و رویش قارچها ضمن بررسی امکان کشت طبیعی یا گلخانه ای در آمریکا بویژه منطقه تاف کنامون واقع در پنسیلوانیا که در قلب بزرگترین منطقه رویش قارچ جهان قرار داشت ؛ موضوع تولید مصنوعی یا شیمیایی آن را در دستور کار قرار داد.

    همین مواد تخدیری ایی که امروزه در قالب انواع و اقسام قرصهای روان گردان و دیگر مواد شیمیایی کشنده مانند ( بخصوص ) کراک ، جنایت بار ترین محصول لابراتورهای اهریمنان آدم نما که آدمی را به یک موجود کرمو ی گندیده و کثیف تبدیل میکند ، که متاسفانه در ایران نیز طی یکی دو سال اخیر رواج یافته قطعا از محصولات لابراتوارهای تحقیقی سازمانهای جاسوسی سیا برای کشتن جامعه جوان ایران و کشورهای دیگر میباشد که در این باره هیچ شکی را نباید بخود راه داد.

    مورس آلن برای این کار چاره را در آن دید که از " سیدنی گاتلیب " همان کسی که سال بعد تمام برنامه های آرتی چوک را از دست آلن مورس ربود ، استمداد بخواهد. گاتلیب دارای درجه دکترا در رشته شیمی بود و دانشمندانی در اختیار داشت که میدانستند با لوله های آزمایشگاهی چگونه کار کنند. این گروه بسرعت ساختار شیمیایی پیول و گیاهان دیگری را که فرستاده مورس آلن با خود آورده بود آزمایش کردند. اما یافته های خود را به مورس آلن که سخت تحت تاثیر سلسله مراتب دیوانسالاری قرار داشت ؛ اطلاع ندادند ! متخصصی بنام جیمز مور و ... مشغول بکار شدند . این شیمیدانها با پول سازمان جهنمی سیا به کار روی سموم گیاهی ،‌ مانند تولید مصنوعی سمی که سرخپوستان برای مسموم کردن نوک نیزه خود بکار میبردند پرداختند و در همین حال دیگران روی روشهای بکارگیری موثر این زهر ها مانند تفنگ زوبین انداز که دائره شیمیایی ارتش اختراع کرده بود ، ‌سرگرم شدند.

    برگی که دام ها را می کشت ؛ گیاهانی که برای ماهیها مهلک بودند ؛ برگ دیگری که باعث ریزش موی سر می شد ؛ شیره گیاهی که کوری موقت می آورد ؛ و گروهی از فرآورده های طبیعی دیگر که میتوانست در حالات و کردار افراد تاثیر بگذارد ؛ بر اعصاب اثر کند ؛ و بطور کلی اشخاص را از خود بیگانه کند ! 

    در بین گیاهانی که " جیمزمور" روی آنها کار میکرد ؛ گیاهی وجود داشت بنام " ذغال اخته جامائیکایی " که بومیان کارائیب از آن برای گیج کردن ماهیان و بدام انداختن آنها استفاده میکردند. " جیمزمور "‌در جریان تحقیقات خود چند ماده مصنوعی کشف کرد که یکی از آنها را بنام دخترش "  لیزتین " نام نهاد. این آقای مور در نهایت به یک سازنده سلاحهای تهاجمی  سی دبلیو و بی دبلیو (  CW  &   BW  ) تبدیل گردید! و هرگاه لازم بود این سلاحها را با ارزانترین قیمت در اسرع وقت تهیه میکرد. تنها کافی بود که بوتنر ( افسری از سیا که مور تنها باو گزارش میداد ) دستور سفارش را صادر کند تا مور ، مقدار زیادی داروی ریزش مو یا داروی اوهام زا مانند ( DMT  یا BZ ) در اختیارش قرار دهد. مور در یک مورد در سال 1963 مقدار کمی از یک زهر کشنده گیاهی –  همان زهری که " او . اس . اس " بیست سال قبل بوسیله آن سعی کرده بود آدلف هیلتر را بکشد –  تهیه کرد.

آنکه حرص یافتن داشت نیافت و ...
    جیمز مور تنها یکی از چندین دانشمند سیا بود که دنبال " قارچ سحرآمیز"  میگشتند. پس از اینکه فرستاده مورس آلن با قصه هایش از مکزیک بازگشت ، برای سه سال تمام جیمزمور و افراد دیگر در شبکه وسیع سیا تمام روستاهای دورافتاده مکزیک را که پای خود اسپانیایی ها هرگز به آن نرسیده بود ،‌ برای تحقیقات خود درنوردیدند. با این حال به " قارچ سحرآمیز " دست نیافتند.

    با تمام این تلاشهای صورت گرفته ؛ شگفت آور است مردی که قبل از آنها به قارچ سحرآمیز دست یافت ،‌ نه جاسوس بود و نه دانشمند ؛ بلکه تنها یک بانکدار بود . این شخص" آر . گوردون ویسون " نایب رئیس شرکت " جی پی مورگان و شرکاء " نام داشت که یک قارچ شناس آماتور بود که با همسرش " والنتینا " کتاب ( قارچها ،‌روسیه و تاریخ ) را نوشته بود. آنها این قارچ را در کوههای مشرف بر" اوآکزاکا " پیدا کردند.

    تقریبا 30 سال پیش از این ، ویسون و همسرش که در روسیه بدنیا آمده بود ، ‌به نقشهای گوناگونی که قارچها در جوامع گوناگون ایفا کرده بودند ، علاقمند شده و جهان را در جستجوی این گیاه زیر پا گذاشته بودند.  آنها کشف کردند ملتهایی مانند روسها و کاتالان ها ذاتا قارچ خوار هستند ؛‌ در حالیکه ملتهایی دیگر مانند اسپانیایی ها و آنگلوساکسونها نیستند. آنها متوجه شدند که مردم یونان و روم باستان تصور میکردند که برخی از انواع قارچها با رعد و برق می رویند . آنها همچنین دریافتند بسیاری از مردم از جمله اعراب بیابانگرد ، سیبریایی ها ، چینی ها و مردم زلاند نو ، عقیده داشتند قارچها از ارتباطهای ماوراء الطبیعه برخوردارند. کتابشان در تیراژ کم چاپ شده بود و قیمتش در سال 1957 یکصد و بیست و پنج دلار بود.

    بعدها جیمز مور طی یک نقشه جاسوسی ویسون را متقاعد کرده بود که با هم به سفر اکتشافی به مکزیک بروند و بعد از بازگشت او بلافاصله در آزمایشگاه خود رفت تا عنصر فعال قارچها را تجزیه کند؛ بورتنر از وی خواست در کار خود شتاب کند . مردان " ام . ک . اولترا " همه از فکر اینکه ممکن است به خلق یک ماده کاملا تازه شیمیایی موفق شوند به هیجان آمده بودند. آنها میخواستند قارچ سحرآمیز را برای خود تولید کنند . سیدنی گاتلیب نوشت اگر جیمز مور موفق شود به احتمال بسیار قوی داروی جدید جزو داروهای سری سیا درخواهد آمد !

    اما رویای گاتلیب برای چنگ انداختن سیا روی " قارچ شیطانی " بر اثر رقابتهای ناخواسته بسرعت از بین رفت و در واقع سازمان سیا بزودی با یک مشکل بزرگ کنترل مواجه شد. در حالیکه مور در آزمایشگاه خود سخت سرگرم کار بود ، " راجر هیم " در پاریس موفق شد بطور غیرمنتظره ای با کمک تخمهای قارچ که با خود از مکزیک آورده بود ،‌ با روش مصنوعی قارچ تولید کند. "هیم" بعد نمونه های بدست آمده را برای " آلبرت هافمن "  کاشف  ( ال . اس . دی ) فرستاد و او بسرعت عنصر فعال شیمیایی آن را جدا و از نو تولید کرد. هافمن نام این ماده را " پسیلوسیبن " گذاشت .

    شیمیدان برجسته سوئیسی ؛‌سازمان جهنمی سیا را مغلوب کرده بود و اشخاص ام.ک.اولترا متوجه شدند چاره ای ندارند جز اینکه فرمول و ماده را از خارج بدست آورند. اینک آنها مجبور بودند بجای آنکه تمام تولید جهانی این دارو را در یک مکان امن در اختیار داشته باشند مانند مورد ( ال.اس.دی ) مراقب توزیع ان بوسیله ساندوز باشند. این شکست باعث شد جیمزمور کارش را کنار بگذارد و برای خرید پسیلویسیبن به ساندوز مراجعه کند.

    اما علیرغم این شکست سازمان جهنمی سیا با تعریف ماموریتی دیگر برای خود امیدوار شد که روزی احتمالا قارچ به یک سلاح قدرتمند برای عملیات مخفی تبدیل شود و دانشمندان سیا بسرعت آنرا به مرحله تحقیقات تجربی رساندند. 

جنگ سرد مغزها
    متاسفانه از همان اوان تولد این نوزاد شجره خبیثه سیا ( CIA ) در سال 1947 اقدامات شیطانی آنها بموازات روشهای گوناگون بمنظور کار روی کنترل مغز و سیستم عصبی انسانها ؛ کار روی انواع داروهای مخدر و ... بوده است . اما گفته میشود که برنامه کنترل رفتار انسانی را دو سال بعد در سال 1949 و با تمرکز حریصانه بر جریان محاکمه های عجیب و غریب کمونیستها در کشورهای اروپای شرقی ، شروع کردند. فی المثل در این سال دولت مجارستان ، کاردینال "جوزف – میندژنتی "را بمحاکمه کشید . میندژنتی با چشمانی بیروح به خیانتهایی اعتراف کرده بود که ظاهرا هرگز مرتکب آنها نشده بود! رفتار وی تداعی کننده تصفیه های مسکو در سالهای 1937 و 1938 بود که اعضای سرسخت و وفادار حزب در دادگاه در کمال تسلیم و رضا به یک رشته طولانی گناهانی که احتمالا هرگز مرتکب نشده بودند ، اعتراف میکردند. ماموران سیا میخواستند بدانند که چگونه کمونیستها متهمان را به انسانهای این چنین آرام و رام تبدیل کرده اند؟! بعدها سندی را از سازمان سیا نقل کرده اند که آنها نوشته بودند یک نیروی ناشناخته ای کاردینال را کنترل میکرد و حدس آنها این بود که آنها از نیروی هیپنوتیزم روی این کاردینال استفاده میکردند.

    در تابستان 1949 رئیس دائره اطلاعات علمی جاسوسی سیا برای یافتن اطلاعات بیشتر درباره کارهای ماموران شوروی و اعمال روشهای ویژه بازجویی با هدف ارزیابی عملکرد روسها سفر ویژه ای به اروپای غربی کرد. بعبارت دیگر یک مقام بلند پایه سیا از وحشت آنکه کمونیستها ممکن است از داروهای مخدر و هیپنوتیزم روی زندانیان استفاده کرده باشند ، دقیقا همین روشها را در مورد پناهندگان و زندانیان بازگشته از اروپای شرقی بکار گرفت. این مقام کثیف سیا در بازگشت به ایالات متحده دو راه را توصیه کرد : اول ؛ سیا عملیاتی را برای فرار و آزادی میندژنتی سازمان دهد و دوم ؛ سیا یک گروه متخصص روشهای ویژه بازجویی از همان نوع که وی در اروپا امتحان کرده بود را آموزش داده ،‌ به اروپا بفرستد.

کلام آخر
    اقداماتی را که از سوی سازمانها و تشکیلات جاسوسی که ما نمونه ای از این اقدامات را مستندا در سطور بالا آورده و تحلیل کرده ایم ، ما را به این تصور رهنمون میکند که ، آینده ای را نمیتوان پیش بینی کرد که در آن انسانها آرام و بی دغدغه از سیاستهای غالبا جنایتکارانه این سازمانها و مشابه  آنها در آن زندگی کند! بخصوص با توجه به رشد و توسعه تکنولوژی و امکانات و ابزارهایی را که این عامل به این سازمانها خواهد داد دیگر آدمی احساس میکند که حتی در خانه خویش هم نمیتواند با احساس امنیت قابل قبولی به زندگی خویش ادامه دهد!

    اگر بشر که چشم بینا و بصیر خداوند قادر را که از رگ گردن او به او نزدیکتر میباشد ، همواره خویش را در احاطه کامل یک نیروی مطلق دیده و قبول کرده است لااقل این باور را بعنوان پشتوانه این وضعیت ، داشته و دارد که آن وجود مطلق و محیط ؛ تنها برای خیر او و نیز بقصد اجرای عدالت میباشد و لذا خود را در امنیت کاملی حس میکرده و میکند ، اما در شرائطی که دولتها معمولا بقصد تحدید آزادیهای خدادادی بشر با تاسیس و ایجاد چنین سازمانهایی که متاسفانه بطور معمول غالبا خبیث ترین نیروها و نمونه های بشری را در زیر چتر چنین تشکیلاتهایی سازماندهی میکند ؛‌ اولین چیزی که قربانی میشود همان احساس امنیت بشری است!

یادم نمیرود که دو دهه قبل یکی از دوستانم بمن گفته بود که  اگر روزی شنیدی که سازمان جهنمی سیا در فلان روستا یا کوره دهات ایران نماینده و یا جاسوس مستقیم دارد ، بیهوده شک نکن و تا درصدهای بالایی آنرا قبول کن ! و امروزه باید پذیرفت که اگر شایع شود که در اتاق کارت یا در مجتمع آپارتمانی ات و یا در گروه و تیم کوچک ورزشی یک محله کوچکی هم اگر گفتند که سازمانی همچون سیا جاسوس دارد ، پر بیراه نمیباشد که آنرا باور کنیم !

همانطور که قبلا نیز اشاره کردم ، اگر پیشترها کار جاسوسی مشکل بود اما امروزه با ابزار و امکاناتی که از مجرای توسعه لحظه افزون تکنولوژی بویژه فناوری اطلاعات و ارتباطات پیدا کرده است ، این کار بسیار ساده و راحت شده است . شیوه ها نیز تغییر کرده است . البته من قصد آنرا ندارم که ریز وسایل و ابزار و آلاتی را امروزه از آن در این امورات استفاده میشود نام ببرم ولی میخواهم بگویم اگر بشما گفته شود که این ابزارها بدلیل همین توسعه لحظه افزون در هر روزی تغییر می یابد ، بسهولت قبول کرده و باید بکنید .

    از طرفی این مطلب و در واقع پیشنهاد این موضوع مهم است که همگام و متوازن با رشد چنین ابزارهایی آیا اخلاقیات و یا لااقل قوانین و مقررات استفاده از آنها نیز تنظیم و یا توسعه پیدا کرده است ؟!
آیا اصولا پژوهشهای لازم در ارتباط با تاثیراتی را که ورود این امکانات در اخلاقیات و ارتباطات جوامع و اجتماعات انسانی خواهد گذاشت ، صورت میگیرد ؟
آیا خیرخواهان جامعه بشری هیچ اندیشیده اند که ظرفیتهای لازم را بایستی برای در اختیار گرفتن این ابزارهای واقعا تعیین کننده در جوامع بوجود بیاورند؟
مدتی قبل پسرم سروش که این اواخر یک دستگاه تلفن همراه ( موبایل ) خریده است جمله ای بمن گفته بود که مرا سخت بفکر فرو برد و آن این بود که : " بابا الآن دیگر هر کس نمیتواند هر حرفی را براحتی پشت سر دیگری بزند و هر کس نمیتواند هر عملی را آزادانه در گوشه و کنار انجام دهد ؛‌زیرا با این وسیله ( موبایل ) حرفش ضبط میشود و رفتارش براحتی فیلمبرداری میشود و احتمالا او را رسوا خواهد کرد! "
شما فکر میکنید (بقول سروش) که معتقد است موبایل باعث میشود بطور معنی داری جلوی غیبت و تهمت گرفته شود !!!
بایستی این حرف را یک حرف بچگانه ای بحساب آورد؟!!
خلاصه آنکه بایستی از جنبه های مختلفی به ابعاد حضور چنین امکاناتی که امروزه ، همانطوری که عرض کردم ؛ بصورت روزانه و یا لحظه ای با قابلیتهای توسعه یافته تر از قبل ،‌ در متن زندگی بشر پرداخته شود و عمق آثار آن را مورد کنکاش قرار داده و اگر لازم باشد که هست تمهیداتی برای ایجاد ظرفیتهای پذیرش و استفاده درست آن اندیشیده شود !

    توسعه و تعمیم چنین ابزارهایی اگر در روابط محدوتر فردی و اجتماعات کوچکتر انسانی آنهمه اهمیت بررسی دارد ، بطریق اولی توجه و تمرکز بر آن در ارتباط با سازمانهای جاسوسی بسی مهمتر و اساسی تر میباشد. در این باره توجه به این موضوع هم اهمیت دارد که هر چه کشور یا کشورهای قدرتمند و توسعه طلب و انحصارگر که تا حدود زیادی حتی تلاش بر آن دارند که چنین فناوریها را نیز صرفا در انحصار خویش داشته باشند ؛ در استفاده از این امکانات برای اهداف جاسوسی بیشتر جلو بروند بهمان میزان باید گفت که جامعه بشری ، از آزادیهای واقعی دور و دورتر میشود ، هر چند که آنها بدروغ خود را پرچمدار رشد و توسعه آزادیهای فردی و اجتماعی قلمداد نمایند.

    از نکات ظریف و مهم دیگری که من فعلا تنها میخواهم موضوعش را اینجا مطرح نموده و اذهان مخاطبین را به توجه بدان معطوف نمایم این است که آیا فکر نمیکنید که برخلاف تصور بعضی ها ؛ خود این ابزارهای کارآمد و برتر دنیای فن آوری اطلاعات و ارتباطات ، ‌میتواند اهداف و ماموریتهای جدیدی را برای چنین سازمانهایی تعریف نماید؟! یعنی ابزار تبدیل شود به شکل دهنده افکار و جهت دهنده ایده ها و آمال و در نتیجه ماموریتهای جدیدتر و متاسفانه نه لزوما با آرمانهای صحیحتر انسانی و اخلاقی !؟!

    سازمانهایی که با بیرحمی تمام برای اجرای ماموریتهای خویش کمترین ملاحظات انسانی و اخلاقی را ؛ چنانکه میدانید ؛ روا نمیدانند و از قتل و غارت گرفته تا تجاوز به حقوق و آزادیهای انسانی و حریم خصوصی انسانها و تا توسعه و ترویج بی بندوباری و فساد تا رواج انواع و اقسام داروها و قرصهای روان گردان و اعتیاد آور و تهی کننده که قطعا و بدون هیچ شک و شبهه ای ره آورد این سازمانهای مخوف و ضد بشری و جهنمی جاسوسی و بخصوص چند کشور مشخص مثل آمریکا و اسرائیل و انگلیس و روسیه و ... میباشد و اخیرا هم کشورهای جهان سوم با الگو برداری ناشیانه از روشهای آنان خواسته اند ابرو بردارند زده اند چشمها را کور کرده اند ! ؛ از جمله اقدامات و در واقع کارنامه ایجاد و بروز و ظهور آنهاست و از آنطرف موسسات و سازمانهای خیرخواهانه و باصطلاح حقوق بشری نیز اگر رشدی داشته باشند ضمن آنکه بسیار محدود ند و با دهها مسائل و مشکلات مالی و تکنولوژیک ، بدتر آنکه بعضا ردپا و حضور حتی همین سازمانها را نیز در آن بسهولت مشاهده میکنیم و می بینیم که آنها در پروژهای این موسسات چه نقشهایی دارند و حتی بعضی از این موسسات را خود ایجاد کرده اند!

    ضرورت توجه مردم و بخصوص جوانان ما به کارکردها و نیز اهداف و ماموریتهای آنها امروزه بسیار لازم و بلکه حیاتی میباشد . هیچ کس نمیتواند خود را مصون از توطئه های این سازمانها چه در ابعاد شخصی و چه در ابعاد اجتماعی تر آن ببیند و ساده انگارانه هست که تصور کنیم که این سازمانها بخصوص با این ابزارهایی را که در اختیار دارند ، آرام آنجا نشسته اند و برای رشد و توسعه و رفاه مادی و معنوی ما و کشور ما دارند برنامه ریزی میکنند و یا لااقل غصه میخورند و از عقب ماندگی و فقر و فلاکت ما ناراحتند و دارند با انواع و اقسام لطایف الحیل دولت های ما را تحت فشار قرار میدهند تا بوضعیت ما رسیدگی بیشتری بشود و زهی تصور خام و ساده لوحانه ای است که متاسفانه در ابعاد مختلفی دامن تعداد زیادی از مهاجرین خودباخته کشورهای فقیرتر به آنجاها را گرفته است و بدتر آنکه شده اند بوقچی و جارچی همین بیگانگانی که هدفی جز تاراج مادی و معنوی ما و دیگر کشورها را ندارند !       

محمود زارع
( مازندران . سوربن ) 
مهر ماه 1386

http://www.mzare.ir


... قسمت اول این گزارش
.............................................................................
پی نوشت ها :
(1) . سیا و کنترل مغزها ( در جستجوی کاندیدای منچوری ) / جان مارکس / ترجمه دولتشاهی / اطلاعات 1370 .
توجه : سعی شده است که در نقل قولها و نیز برداشت آزاد از منابع صد درصد مراعات امانت بشود !

توجه : این مقاله و مستندات آن هر چند که بروشهای قدیمی تری اشاره دارد اما تنها گویای جدیت سیستمهای جاسوسی کشورهای استکباری بوده و میباشد و واضح هست که با توجه به تحولات سیاسی اجتماعی و همزمان با رشد و توسعه ابزارها و امکانات از روشهای جدید و بالطبع کارآمدتری استفاده میکنند که نمونه اخیر آنرا ادوارد اسنودن لو داده است و قبل از آن فرد دیگر !