گزارشی مستند از روشــهای جاسوسی سازمان CIA آمـــــــــریکا بمنظور کنترل مغزها
www.mzare.ir
webmaster@mzare.ir
mahmood.zare@gmail.com
مقدمه :
محتوا و رمز اصلی جاسوسی این است که چگونه میتوان شخص را وادار کرد به خواستهای شما عمل کند. پول ، لذت جنسی ، ترس و تمایل به انتقام همه موثر است اما نه به خودی خود و بطور کامل.
حسن کار اعتقاد ایدئولوژیکی شاید از همه بهتر باشد ، اما آن هم نادرست است و بعلاوه دشواریهای دیگری بباور میآورد .
ماموران مخفی و جاسوسی یک هنر باستانی است . سان تسو ، نویسنده نظامی چینی در قرن پنجم قبل از میلاد ، فصلی از کتاب بزرگ خود ؛ هنر جنگ ؛ را به ماموران مخفی اختصاص داد.
ولی تحت کنترل قرار دادن مامور جاسوس یک هنر است نه یک علم. اما سیا ( CIA) از سال 1947 که عملیات خود را آغاز کرد ، تنها رویای " گلوله سحرآمیز " را در سر پرورانده است. میلیونها دلار برای یک برنامه مهم تحقیقاتی خواسته یا ناخواسته خرج کرده است تا به داروی مخدر یا روشهای سری دیگری برای به انقیاد درآوردن کامل افراد عادی – عملشان ، صحبت شان و افشای اسرار با ارزش ، حتی فراموش کردن الزامی – دست یابد. برجسته ترین پزشکات و دانشمندان برای حصول چنین هدفی بکار گرفته شدند. همانگونه که رمز خوانان سازمان امنیت ملی در توسعه کامپیوتر نقش داشتند ؛ سیا نیز احتمالا در تحقیقات و تولید داروهای مخصوص بیمارهای روانی نقش مهمی را ایفاء کرده است.
داروی سحرآمیز با تمام این تلاشها حاصل نشد و داروهای مخدر هم میتواند افراد گیج کند ، بوحشت اندازد و آرام کند ، یا تحریک کند ، بکشد یا فقط بخواباند ؛ اما هیچ دارویی ظاهرا وجود ندارد که انسان را بطور کامل تحت انقیاد درآورد یا به یک برده تبدیل کند .
زمانهای بسیاری مسئولان امور جاسوسی در جستجوی داروی مخدری بودند که تمام کلمات رمز ،دستورات ، هویت افسرانی را که روی یک پرونده مشابه کار میکردند و حتی کل عملیات را از خاطر محو کند.
اما خلاصه روشهای کنترل مغز که سازمان جاسوسی سیا ( CIA ) از آن استفاده میکرده است معمولا عبارت بودند از :
هیپنوتیــــزم : N
روشهای کنترل مغز نتوانسته است همانند هیپنوتیزم ، نظرها را بخود جلب کند و حتی وحشت آنها را برانگیزاند! رویای استفاده از هیپنوتیزم برای وادار کردن دیگران به اجرای دستورات آرزو و هدف اصلی بود. و وقتی مقامات سیا در روزهای اولیه جنگ سرد به این رویاء جامه عمل پوشاندند سعی کردند از هیپنوتیزم برای تحمیل خواسته های خود به قربانیان بی خبر استفاده نمایند.
عملیات هیپنوتیزمی که مورس آلن سلطان نخستین بار، تحت تاثیر قدرت آن قرار گرفت ، وی در سال 1951 برای گذراندن یکدوره چهار روزه بوسیله یک هیپنوتیست صحنه به نیویورک رفت . این فرد هیپنوتیست ؛ داستانهای زیادی را برای آلن تعریف کرد و برای وی شرح داد که چگونه زنان جوان را با هیپنوتیزم اغوا کرده بود . او به رئیس " آرتی چوک " گفت زنی را که در خواب مغناطیسی قرار داشت متقاعد کرده بود همسر وی میباشد. یک چنین فریبکاری جای خاصی در در عملیات مخفی دارد و مورس آلن بسیار تحت تاثیر قرار گرفت که در اثر همین تاثیر برؤسای خود گزارش داد این هیپنوتیست مذکور ادعا میکند تقریبا پنج شب از هفته را در خارج از خانه اش در حال عملیات جنسی میگذراند.
آلن اجازه گرفت تعلیمات فراگرفته خود از آن هیپنوتیست را روی منشی های اداری سازمان سیا آزمایش کند. در همین جهت وی از منش های سیا خواست پس از پایان کار در اداره باقی بمانند و آنها را بخواب هیپنوتیزم فرو برد و ثابت کرد که میتواند با کمک هیپنوتیزم آنها را بهر کاری که مایل باشد وادار کند. او حتی منشی ها را وادار کرد که پرونده های محرمانه را دزدیده و به افراد کاملا غریبه تحویل دهند . او همچنین آنها را وادار کرد که از همدیگر سرقت کرده و آتش سوزی عمدی براه بیاندازند.
در 19 فوریه 1954 مورس آلن به شکل صوری به بالاترین تجربه در هیپنوتیزم یعنی تلاش برای خلق " کاندیدای منچوری " یا جانی برنامه ریزی شده اقدام کرد. قربانی آلن یک منشی بود که وی او را بخواب مغناطیسی فرو برد و به وی گفت : تا دستور نداده در خواب باقی بماند . او بعدا یک منشی دیگر را هیپنوتیزم کرد و باو گفت اگر نتواند دوستش را از خواب بیدار کند خشم وی آنقدر بالا خواهد گرفت که در کشتن وی تعلل نخواهد کرد. آلن هفت تیری را در محلی نزدیک وی قرار داد . این هفت تیر بدون آنکه منشی خبردار باشد خالی بود. او اگرچه قبلا گفته بود که از سلاحهای گرم وحشت دارد ، هفت تیر را برداشت و بسوی دوستش که در خواب بود شلیک کرد. وقتی آلن او را از خواب مغناطیسی بیدار کرد وی تمام حادثه را فراموش کرده و انکار میکرد که بسوی کسی تیراندازی کرده است.
مورس آلن با این تجربه تا آنجا که قادر بود آزمایش را بر پایه " به باور واداشتن دیگران " ادامه داد ، در حالی که مطمئن نبود که هیپنوتیزم در صحنه عملیات یک چنین کارآیی را داشته باشد.
سیستم ارزیابی جیتینـــــگر ã
بجز یک مورد استثنایی بنظر میرسد پژوهش رفتاری سیاه – چه در زمینه ال.اس.دی و چه در زمینه شوک الکتریکی – بر جهان خارج بیش از عملیات سیا تاثیر گذاشته است . این مورد استثنایی از کار روانشناس نابغه برنامه " ام . ک . اولترا " ؛ " جان جیتینگر " ناشی میشود.
جیتینگر در حالی که با خرج سیا تلاش میکرد راههایی برای تحت کنترل درآوردن افراد پیدا کند، سیستم منحصر بفردی را برای ارزیابی شخصیت افراد بمنظور پیش بینی رفتار آتی آنها ابداع کرد.
او روش خود را " سیستم ارزیابی نسبی شخصیت " (پاس) نام نهاد. مقامات بلندپایه سازمان بحدی تحت تاثیر این سیستم قرار گرفته بودند که سیستم جیتینگر را در اکثر فعالیتهای ماموران خود وارد کرده بودند. بقول یکی از مشاوران جیتینگر ( پاس ) کلید تمامی حرفه های جاسوسی بود. جیتینگر تا جایی پیش رفت که در جریان بحران موشکی کوبا به کاخ سفید احضار شد تا نظر خود را درباره واکنش خروشچف نسبت به فشار آمریکا اعلام دارد.
جیتینگر در اوکلاهما متولد شده بود. وی که در آخر عمرش شباهت زیادی به والتر شلزاک هنرپیشه پیدا کرده بود ، بیشتر به پدر بزرگهای مهربان می مانست تا یک نظریه پرداز حسابگر. او تقریبا از یک کنجکاوی مخرب درباره شخصیت برخوردار بود و در اکثر ساعات کار خود باین مساله فکر میکرد و سعی میداشت که سیستم خود را تکمیل کند. او آنقدر در کار خود غرق شده بود که حتی پس از آنکه پژوهشگران دیگر بخش بزرگی از پاس را تایید کردند و سیا آنرا در عملیات خود بکار گرفت احساس میکرد تمام ماجرا جز یک اوهام جنون آمیز چیز دیگری نبوده است.
جیتینگر کار روی سیستم خود را قبل از آنکه در سال 1950 به سازمان سیا بپیوندد آغاز کرده بود. او قبل از پیوستن به سیا ریاست خدمات روانپزشکی بیمارستان دولتی در نورمن اوکلاهما را بعهده داشت.
جیتینگر در حالی که روش وچسلر را روی افراد سرگردان امتحان میکرد از روی تصادف به نکته ای دست یافت که به گفته وی سنگ بنای سیستم او را تشکیل داد. او متوجه شد که این آشپزهای دکه های کوچک همبرگرقروشی سر چهار راههای بین راهها که سعی دارند آزمایشهای فرعی را با موفقیت پشت سر بگذارند از توانایی زیادی برای بخاطر داشتن شماره ها برخوردارند و برعکس ظرف شوها حافظه بدی دارند . از آنجاییکه آشپزها باید سفارشهای پیچیده زیادی را بخاطر بسپارند قوه حافظه آنها خدمت زیادی به آنها میکرد.
جیتینگر همچنین متوجه شد خصوصیت شخصیت آشپزها با ظرف شوها فرق میکند. بنظر میرسید که اشپزها قادرند در یک محیط بیگانه در حالی که مشتریان مرتب سفارش تازه ای به آنها می دهند کارآیی خود را حفظ کنند . آنها در اینگونه مواقع با سرگرم کردن خود بکار ،آرامش خویش را حفظ میکردند، و بطور کلی نمیگذاشتند تحت تاثیر شلوغی اطرافشان قرار بگیرند. جیتینگر این نوع شخصیت را که بطور کلی از درون شخص هدایت میشد " درون گرا " خواند. از سوی دیگر ظرف شوها توانایی آنرا نداشتند که از جهان خارج ببرند آنها برای اینکه کار خود را درست انجام دهند باید در یک گوشه دنج اشپزخانه با ظرفهای کثیف تنها می ماندند در غیر اینصورت ؛ شلوغی محل باعث میشد آنها نتوانند به کارشان برسند. جیتینگر نوع شخصیت این ظرفشوها را " برون گرا " نام نهاد. او باین نتیجه رسید که اگر بتواند شخصیت هر فردی را به این طریق ارزیابی کند ، میتواند درباره " شخصیت " به یک داوری جدی دست یابد.
جیتینگر در نتیجه مطالعات خود دریافت که کودکان با شخصیتهای متمایز به دنیا می آیند و شخصیت آنها بعدا بوسیله عوامل محیطی تغییر می یابد. کودک درونگرا در خود فرو میرود و میخواهد که در نزد دیگرا ن به یک کودک انفعالی جلوه کند. جهان هم معمولا او را یک " کودک خوب " می خواند. کودک برون گرا به تحریکات و توجهات خارجی بیشتر علاقمند است و به این ترتیب ممکن است که با تقاضاهای خود برای والدین خود مشکلاتی ایجاد کند. جیتینگر معتقد بود که رفتار والدین و دیگر افرادی که با کودک سروکار دارند به شکل گیری شخصیت وی کمک میکند. بزرگسالان اغلب کودک درون گرا را تحت فشار قرار میدهند یا راهنمایی میکنند تا با دیگران صمیمی شود، در حالیکه کودک برونگرا هر روز بیشتر به خودکفایی نزدیک میشود. جیتینگر همچنین دریافت میتواند تغییراتی را در شخصیت کودک در یک آزمایش فرعی دیگر وچسلر – که به توانایی ریاضی وی مربوط میشد – پدید می آید اندازه گیری کند. او متوجه شد در سالهای دورتر زندگی ، وقتی شخصی تحت فشار و تنگنا قرار میگیرد این تغییرات از بین میرود و شخص دوباره شخصیت اولیه خود را باز می یابد. جیتینگر نوشت سیستم وی ارزیابی اختلافهای اساسی بین شخصیت ظاهری و ساختار درونی شخصیت افراد – اختلافهایی که موجب بحران بحران ستیز و نگرانی میشوند – را ممکن سازد.
سوای جنبه های درونگرایی و برونگرایی جیتینگر دو نوع اساسی دیگر ویژگیهای شخصیت را که میتوانست از طریق یکی دیگر از آزمایشهای فرعی وچسلر اندازه گیری کند ، کشف کرد. او با تکیه روی این آزمایشها میتوانست بگوید ؛یک شخصیت " مقرراتی " یا " انعطاف پذیر " است . شخص مقرراتی در بادگیری از روی عادت مشکلی نداشت ، اما معمولا چیزی را که یاد گرفته بود درک نمیکرد. از سوی دیگر شخص انعطاف پذیر باید قبل از یادگیری چیزی ، معنی آنرا درک میکرد. جیتینگر متوجه شد کودکان مقرراتی میتوانند با اندکی زحمت نواختن پیانو را یاد بگیرند در حالیکه کودکان انعطاف پذیر اغلب از سختی درس پیانو متنفرند؛ ولی پیانوئیست های بزرگ اغلب از بین انعطاف پذیرها برخاسته اند که میخواهند استادانه این وسیله را بکار بگیرند.
نظریه جیتینگر ظاهرا چیز تازه ای را جدای از آنچه که دیگر روانشناسان گفته یا می گفتند نمیگفت اما ، مهمترین کشف جیتینگر ، یک بعد سوم شخصیت است که نشان می دهد مردم بخوبی میتوانند خود را با خواستهای فرهنگی که با آن زندگی میکنند تطبیق دهند. جیتینگر دریافت میتواند این بعد را با آزمایش فرعی تصویری وچسلر اندازه گیری کند و آن را " نقش انطباق " یا " نقش همساز " خواند.
این بعد از مواهب الهی است چون طبیعتا مردم بسوی شخصی که خود را با محیط تطبیق می دهد جلب میشوند؛ در حالیکه سعی میکنند از شخصی که با محیط غریبه است بگریزند.
علیرغم مخالفت تعداد قابل ملاحظه ای از دانشمندان با جیتینگر اما از دیدگاه عملگرایان سازمان جهنمی سیا افکار عجیب و غریب او کارایی ویژه ای داشت. او با صحت عمل زیاد میتوانست به شخصی که تحت آزمایشهای فرعی وچسلر قرار داشت نگاه کرده ، ضعفهای وی را یافته و نشان دهد که چگونه میتوان او را به یک جاسوس سازمان سیا تبدیل کرد. وقتی " سیدنی گاتلیب " رئیس جیتینگر و دیگر مقامات بلندپایه سیا دریافتند که چگونه میتوان از روش پاس جیتینگر برای کمک به افسران مسئول در بازجویی ها استفاده کرد ، وقت و پول کافی در اختیار وی قرار دادند تا سیستم خود را تحت نظارت انجمن بوم شناسی انسانی توسعه دهد.
بقیه را بترتیب با کلیک بر روی شماره صفحات زیر ببینید .....
|