دفتر سوم کشکول شیخ بهاییwww.mzare.ir
بنام خدا
دفتر سوم کشکول شیخ بهایی
www.mzare.ir
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
سرور آدميان ، و شفيع روز رستاخيز، كه - درود بر او و خاندانش باد! - گفت : دنيا، خانه بلا و منزلگاه روزى اندك و درد و رنج است . كه دلهاى نيكبختان ، از آن گسسته باد! و از دست بدبختان بركنده . نيكبخت ترين مردم ، آنست كه از دنيا دورى كند و آن كه بدان دل بندد، هلاك شود. خوشا به حال آن ! كه از آن بپرهيزد و به توبه روى آورد. و بر شهوت چيره آيد. پيش از آن كه دنيا او را به آخرت اندازد. و در درون تاريك زمين جاى گيرد. و نتواند به خوبى هايش بيفزايد و از بدى هايش بكاهد. سپس به حشر آيد، و از آنجا يا به بهشت رود، كه نعمت آن جاودانه است يا به دوزخ ، كه عذابى پايان ناپذير دارد.
در حديث از پيامبر(ص ) آمده است كه خدا گفت : چون بنده خداشناسى سركشى كند، خدا ناشناسى را بر او چيره گردانم .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
ابوحمزه ثمالى گفت : امام على بن الحسين (ع ) را در حال نماز ديدم كه ردا از دوشش افتاد. اما، بدان توجه نكرد و نماز به پايان برد. در آن باره به ايشان گفتم . فرمود: واى بر تو! آيا مى دانى كه در حضور چه كسى هستى ؟! نماز بنده اى پذيرفته نخواهد شد، مگر آن كه بدان توجه تمام داشته باشد. گفتم : فدايت شوم ! چنين كه گويى ، ما هلاك خواهيم شد. گفت : چنين نيست . كه پروردگار، نماز شما را با نوافل به كمال رساند.
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
به خط...از (عنوان بصرى ) كه پير نودو چهار ساله اى بود- گفته شده است كه : من ، سالها با مالك بن انس ، رفت و آمد داشتم . و چون جعفربن محمد الصادق (ع ) آمد، به نزد او رفت و آمد مى كردم و دوست داشتم تا از او بياموزم ، چنان كه از مالك مى آموختم . تا روزى گفت : من مردى هستم كه مرا زير نظر دارند. و در لحظات شب و روز، ذكرهايى دارم . مرا از ذكر خويش باز مدار! از مالك بياموز! و به نزد او برو! چنان كه پيش از اين مى رفتى . من از اين رويداد، اندوهگين شدم و از نزد او بيرون آمدم و به خويش گفتم : اگر به فراست ، خيرى در من احساس مى كرد، مرااز درك حضور خويش باز نمى داشت . پس ، به مسجد پيامبر (ص ) رفتم و بر او درود گفتم و فرداى آن روز به مسجد بازگشتم و دو ركعت نماز گزاردم و گفتم : خدايا! خدايا! از تو مى خواهم كه دل ابوجعفر را به من مايل كنى و از علم او روزى من سازى ، تا به راه راست تو هدايت شوم . و از آنجا به خانه ام بازگشتم . و به نزد مالك نرفتم ، زيرا، دلم از مهر ابوجعفر سرشار بود و از خانه بيرون نيامدم مگر براى نمازهاى مقرر، تا بى تابى بر من چيره شد.
چون سينه ام تنگى گرفت . ردا و نعلين پوشيدم و پس از نماز عصر، عازم خانه ابوجعفر شدم . چون به در خانه اش رسيدم و اجازه ورود خواستم ، خادمش بيرون آمد و گفت : چه مى خواهى ؟ گفتم : سلام مرا به آن بزرگوار برسان ! گفت : به نماز ايستاده است . بر در خانه اش نشستم . زمانى نگذشت كه خادم بيرون آمد و گفت : خدا تو را بركت دهاد! درون آى ! داخل شدم و بر او سلام كردم و پاسخ سلام من باز داد. و گفت : خداى بر تو ببخشايد! بنشين ! زمانى سر به زير انداخته بود. سپس سر برداشت و گفت : كنيه ات چيست ؟ گفتم : ابوعبدالله . گفت : خدا كنيه ات را برايت نگه دارد! و به تو توفيق دهد! اى ابوعبدالله : چه مى خواهى ؟ با خود گفتم : اگر در زيارت كردن و سلام بر او و اين دعا كه در حق من كرد، بهره ديگر نبرده بودم ، همين نيز در كمال زيادى بود. سپس ، سر برداشت و گفت : خواست تو چيست ؟ گفتم : از خدا خواسته ام تا بر دل تو اندازد، كه مرا از علم خويش بهره اى برسانى و اميد دارم كه خواهش مرا درباره عنايت تو پذيرفته باشد.
پس گفت : ابوعبدالله ! دانش ، به آموختن نيست . و همانا كه آن ، نوريست كه از اراده خدا بر دل مى تابد و او را هدايت مى كند. اگر خواهى كه دانش بياموزى ، نخست ، در خاطر خويش حقيقت بندگى را طلب كن ! و آموخته خويش را به كار دار! و از خدا بخواه ، تا فراستى در تو ايجاد كند.
گفتم : بزرگوارا! گفت : ابوعبدالله ! بگو! گفتم : حقيقت بندگى چيست ؟ گفت : سه چيزست . (يكى اين كه ): آن چه خداوند به بنده داده است ، از آن خود نداند. چه ، بنده ، مالك چيزى نيست . بندگان ، اموال را از آن خدا مى دانند و به فرمان خدا به كار مى برند. (ديگر اين كه ): بنده ، تدبير كار خويش نسازد، و نيز اين كه بدانچه خدا امر فرموده است بپردازد. و از آن چه نهى كرده است . باز ايستد.
حال ، اگر بنده ، بخشيده خدا را از آن خود نداند، بخشش او در راه هايى كه خدا امر فرموده است ، بر وى آسان مى شود. و چون بنده ، كار خويش به خداى خود باز گذارد، مصيبت هاى دنيا بر وى آسان شود. و چون بنده به آن چه خدا امر فرموده است ، بپردازد، و از نهى شده هاى او باز ايستد، در اين صورت ، در دنيا، خودنمايى و فخر نمى كند. و چون خداوند، بنده اى را به اين سه گرامى دارد، دنيا و شيطان و مردم ، بر او خوار مى آيند. و دنيا را، به فزونى و افتخار نمى خواهد و عزت و شرفى را كه نزد مردم است ، طلب نمى دارد. و روزگار خويش را تباه نمى كند. و اين ، نخستين درجه پرهيزگارى ست . كه خداوند فرموده است : (تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبة للمتقين ).
گفتم : اى ابوعبدالله ! مرا سفارش فرماى ! و او گفت : ترا به نه چيز سفارش مى كنم . و همانا اينست سفارش من ، به مريدان راه خدا. و از خدا مى خواهم كه ترا در به كار بستن آن ، موفق بدارد. (ازين نه گانه ) سه سفارش ، در پرورش نفس است و سه ، در بردبارى و سه ، در علم . آنها را ياد بگير! و از سستى در كار آنها بپرهيز.
گفت : اى (عنوان )! و من به سخن او دل سپردم . اما، آنها كه در رياضت است . زنهار! از خوردن شبهه ناك بپرهيز! كه نادانى و ابلهى بار آورد و جز به هنگام گرسنگى ، مخور! و چون خورى ، از حلال خور! و نام خدا بگوى ! و حديث پيامبر (ص ) كن ! آدمى ، هيچ ظرفى را بدتر از شكم پر نمى كند و چون به خوردن ناگزير شوى ، ثلثى را به خوردن اختصاص ده ! و ثلثى را به نوشيدن و ثلث ديگر را به نفس كشيدن .
اما، آن سه كه در بردبارى اند. اگر كسى ترا گويد: اگر يكى گويى ، ده بشنوى ، او را بگوى : اگر ده گويى ، يكى نشنوى . و آن كه ترا دشنام گويد، او را بگوى : اگر آن چه گويى ، راست گويى ، از خدا بخواه ! تا مرا ببخشايد. و اگر در آن چه گويى ، صادق نيستى ، از خدا بخواه ! تا بر تو ببخشايد. و چون كسى ترا سخن بد گويد، به دعا پاسخش گوى ! و اما آن سه ، كه در علم اند: آن چه ندانى ، از دانشمندان پرس . و از اين كه به قصد آزمون از آنان چيزى بپرسى ، بپرهيز! و از اين كه به راى خود كار كنى ، بپرهيز! و در هر آن چه بر تو پيش آيد، راه احتياط برگزين ! از حكم كردن بين مردم بپرهيز! آن چنان كه از شير گريزى . و گردن خويش را پل مردمان مساز! اى ابوعبدالله ! برخيز! ترا پند دادم و ورد من تباه مساز! كه من مردى هستم بر نفس خويش بخيل و سلام بر آن كس كه راه راست را پيروى كند. همه اين ، از خط (س ) نقل شد.
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
آنان كه زيج روحانى را در اختيار دارند، از زيج نشينان جسمانى ، قدرشان والاتر است . آنان را تصديق كن ! و به آن چه كه اجتهادشان به آن مى رسد، دلبسته باش ! تا، از فوايد روحانى آن برخوردار شوى .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
از كميل بن زياد نقل شده است كه از سرورمان - اميرالمؤمنين - پرسيدم كه اى اميرمؤمنان ! خواهم ، تا نفس را به من بشناسانى ! و او گفت : اى كميل ! خواهى كدام نفس ، ترا بشناسانم ؟ گفتم : اى سرور! مگر جز نفس يگانه ، نفس ديگرى هست ؟ گفت : اى كميل ! نفس ، چهار گونه است : گياهى رشد كننده ، حيوانى حسى ، گوياى قدسى ، كلى الهى . و هر يك از اين ها، پنج نيرو و دو خاصيت دارند.
و اما گياهى رشد كننده (ناميه نباتى ): پنج نيرو دارد: ماسكه (خوددارى كننده )، جاذبه (كشنده )، هاضمه (هضم كننده )، دافعه (دور كننده )، مربيه (پرونده ) و دو خاصيت : فزونى و كمى . و انگيزش آن ها از كبد است .
و حسى حيوانى (حسيه حيوانيه ) و آن ، پنج نيرو دارد: شنوايى ، بينايى ، بويايى ، چشايى و بساوايى و دو خاصيت : خرسندى و خشم . و انگيزش آن ها از دل است .
و گوياى قدسى (ناطقه قدسيه ) كه پنج نيرو دارد: انديشه و ياد و دانش و بردبارى و زيركى (نباهة ) و دو خاصيت آن : پاكدامنى و حكمت است . مركز فعاليتى ندارد، و اين نفس ، شبيه ترين اشياء، به (نفوس ملكيه ) است .
كلى الهى (كليه الهيه ) و آن ، پنج نيرو دارد: بقا، فنا، خوشى در شفا، عزت در لذت و فقر در بى نيازى و صبر در گرفتارى و دو خاصيت آن ، خرسندى و تسليم است . و اين ، مرتبه ايست كه از خدا آغاز مى شود و پايان آن نيز به خدا مى رسد. و پروردگار گفته است : (نفخت فيه من روحى ) و فرموده است : (يا ايها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية ) و عقل ، حد وسط نيروهاى مزبور است .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
در نهج البلاغه آمده است كه از اميرالمومنين (ع ) از (قدر) پرسيدند، گفت : راهى تاريكست ، آن را مسپاريد! بار ديگر پرسيدند. گفت دريايى بزرگست . خويش را به كامش ميفكنيد! سپس پرسيدند. گفت : رازيست خدايى . خود را به رنج گشودنش ميندازيد.
شعر فارسى
حكايت
آن عرابى به شتر قانع و شير
در يكى باديه بد مرحله گير
ناگهان ، جمعى از ارباب قبول
شب در آن مرحله كردند نزول
خاست مردانه به مهمانيشان
شترى برد به قربانيشان
روز ديگر، ره پيشينه سپرد
بهر ايشان شتر ديگر برد
عذر گفتند كه : باقى ست هنوز
چيزى از داده دوشين ، امروز
گفت : حاشا! كه زپس مانده دوش
ديگ جود آورم امروز به جوش !
روز ديگر، به كرم دارى پشت
كرد محكم ، شترى ديگر كشت
بعد از آن ، بر شترى راكب شد
بهر كارى زميان غايب شد
قوم چون خوان نوالش خوردند
عزم رحلت ز ديارش كردند
دست احسان و كرم بگشادند
بدره زر به عيالش دادند
دور ناگشته هنوز از ديده
ميهمانان كرم ورزيده
آمد آن طرقه عرابى از راه
ديد آن بدره در آن منزلگاه
گفت : اين چيست ؟ زبان بگشودند
صورت حال بر او بنمودند
خاست نيزه به كف و بدره به دوش
از پى قوم ، برآورد خروش
كاى سفيهان خطا انديشه !
وى لئيمان خساست پيشه !
بود مهمانيم از محض كرم
نه چو بيع از پى دينار و درم
داده خويش زمن بستانيد!
پس ، رواحل به ره خود رانيد
و رنه ، تا جان بود اندر تنتان
در تن از نيزه كنم روزنتان
داده خويش گرفتند و گذشت
وان عربى ز قفاشان برگشت
شعر فارسى
از مثنوى :
تو، چه دانى قدر آب ديدگان ؟
عاشق نانى تو، چون ناديدگان
گر تو اين انبان زنان خالى كنى
پر زگوهرهاى اجلالى كنى
طفل جان ، از شير شيطان باز كن !
بعد از آنش با ملك همراز كن !
تا تو تاريك و ملول و تيره اى
دان ! كه با تو لعين ، همشيره اى
نكته هاى علمى ، ادبى ... مطالبى از علوم و فنون مختلف
دو مرد شنيدند كه كالايى را جار مى زنند. يكى از آن دو، به ديگرى گفت : اگر از آن چه با خود دارى يك سوم به من دهى و به پولى كه دارم بيفزايم ، آن را مى خرم . و ديگرى گفت : اگر يك چهارم آنچه با تست ، به پولى كه من دارم ، بيفزايم ، پول كالا را دارم .
راه حل اين مساءله و نظاير اين ، آنست كه مخرج يك سوم را در مخرج يك چهارم ، ضرب كنند و از حاصل آن ها، يك كم كنند و مانده ، بهاى كالاست .
هرگاه ، ربع را از حاصل ضرب كم كنيم ، مانده كه 8 است ، پول يكى از آن هاست و اگر از حاصل ضرب ، ثلث را كمك كنيم ، بقيه كه 9 است ، پول آن ديگريست .
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
امام على (ع ) به مردى كه از او خواهش پند دادن داشت ، فرمود: از آنان مباش ! كه بى آن كه نيكى كنند، اميد رستگارى آخرت دارند. و با طول آرزو اميد توبه دارند. در دنيا، همچون وارستگان سخن مى گويند و همچون دلبستگان عمل مى كنند. اگر بدانان بخشيده شود، سيرى ندارد و اگر از آنان باز داشته شود، خرسند نمى شود. نهى مى كنند و نهى نمى پذيرند و ديگران را فرمان مى دهند به آن چه كه خود، عمل نمى كنند. نيكوكاران را دوست دارند. اما همچون آنان عمل نمى كنند. گناهكاران را دشمن مى دارند و خود، يكى از آنانند. مرگ را به سبب بسيارى گناه ، ناخوش دارند. چون بيمار شوند، از كارهاى ناپسند خود، پشيمان مى شوند و چون سلامتى را بازيابند، به كار ناپسند مى پردازند
اگر در آسايش باشند، خودپسند مى شوند. و چون مبتلا شوند، ماءيوس مى گردند. چون آنان را بلايى رسد، دست به دعا بردارند و چون آسايشى يابند، مغرورانه سرپيچى كنند. گمانشان بر آنان چيره است و آن چه يقين است ، بر آنان دسترسى ندارد. بر ديگرى به كوچكترين گناه ، ترسان شوند و خود، به بيش از آن چه كه او دست زده است ، دست يازند. چون بى نياز شوند، سرمستى و فتنه انگيزى كنند. و چون نيازمند شوند ماءيوس و خوار گردند. چون دست به كارى زنند، كوتاهى كنند و چون چيزى خواهند، زياده روى كنند. چون شهوت بدانان روى آورد، گناه را پيش اندازند و توبه را پس . چون درد و رنجى روى آور شود، از چارچوب دين فراتر روند. پند را به توصيف مى نشينند، و خود، پند نمى گيرند. در نصيحتگرى مبالغه مى كنند و خود موعظه نمى شوند. در گفتار، راهنمايند و در كردار، اندك ورزند. به ناپايدار همچشمى دارند و در پايدار، سهل انگارند. غنيمت را غرامت مى شمرند و غرامت را غنيمت مى دانند. بر مرگ ، ترسانند و به چاره اى دست نمى زنند. گناه كوچك ديگران را بزرگ شمرند و بزرگ تر از آن را كه خود ورزيده اند، كوچك . طاعت كوچكتر خويش را بزرگ شمارند و بزرگ تر از آن را كه ديگران داشته اند، كوچك . مردم را طعنه زنند و عيب خويش پوشند. به بيكارگى گذراندن با ثروتمندان را بهتر از همنشينى نيك با نيازمندان دانند. به سود خويش بر ديگران حكم كنند. و به سود ديگرى ، بر خود حكم نكنند. ديگران را راهنمايى كنند، و خود را گمراه . فرمانبرى شان مى كنند و سركش مى شوند. وفادارى مى خواهند. و وفا نمى كنند. بر مردم ، به چيزى جز خداى ترسانند و از خدا بر مردم نترسند. جامع (نهج البلاغه ) گفت : اين سخن ، پندى گوارا و سخنى بليغ است كه بينندگان را بينايى مى دهد و نگرنده انديشمند را به عبرت وا مى دارد.
[ راي به اين مقاله ] |