دفتر چهارم کشکول شیخ بهاییwww.mzare.ir
بنام خدا
دفتر چهارم کشکول شیخ بهایی
www.mzare.ir
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
سرور پيامبران و شريف ترين اولينان و آخرينان ، كه درود خدا بر او و خاندانش باد! - بر ناقه عضبا بر نشسته بود و در يكى از خطبه هاى خويش گفت : اى مردم ! چنان پنداريد، كه مرگ بر ديگران مقدرست و حقى ست كه بر ديگران واجب است . و گويى آن را كه تشييع كرده ايم ، به زودى بسوى ما باز خواهد گشت . آنان را در گور مى گذاريم و ميراثشان را مى خوريم و چنان پنداريم كه ما جاويد زنده خواهيم بود و هر پندى را از ياد برده ايم . و از هر بلا در امانيم .
خوشا به حال آن كس كه از دسترنج نيالوده به گناه خويش ، ديگران را ببخشد! و با اهل دانش و حكمت همنشين شود و از اهل ذلت و خوارى ببرد. خوشا به حال آن كه نفس خويش خوار كند! و خوى و نيت خويش خوش كند! و بدى خويش از مردم دور دارد! خوشا به حال آن كه زيادى مال خويش ببخشد. و زيادى سخن خويش نگه دارد. و سنت را بسنده كند و بدعت او را نفريبد.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
سپاهى يى را از نسبش پرسيدند. گفت : من پسر خواهر فلانى ام . باديه نشينى ، اين بشنيد و گفت : مردم نسب خويش در طول ذكر كنند و اين ، در عرض .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
خليفه (الواثق ) به احمد بن ابى دؤ اد گفت : فلان كس درباره تو چنين و چنان گفت . احمد گفت : خدا را سپاس ! كه او به دروغ گفتن درباره من نيازمند شد و مرا به راستگويى در حق او، پاكيزه داشت .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
كسى پارسايى را ستود. پارسا گفت : اى فلان ! چنان كه خود، خويش را مى شناسم ، اگر تو مرا مى شناختى ، دشمن مى داشتى .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
(حاجب بن زراره ) به دربار انوشيروان آمد و اجازه حضور خواست . دربان را گفتند: او را بپرس كه : كيست ؟ پرسيد و گفت : مردى از عربم ! چون به حضور انوشيروان آمد. خسرو او را گفت : كيستى ؟ گفت از سروران عرب . انوشيروان گفت : نگفته بودى كه يكى از آنانم ؟ مرد گفت آرى ! اما چون پادشاه مرا به سخن خويش گرامى داشت . چنين شدم .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
معاويه ، خطبه اى شگفت انگيز ايراد كرد. آنگاه ، گفت : اى مردم ! در آن خللى بود؟ يكى از حاضران فرياد برداشت كه آرى ! چنان خلل داشت كه گويى همچون آرد بيز سوراخ داشت . معاويه گفت : خرابى آن ، چه بود؟ مرد گفت : خودپسندى تو به آن و ستايشت از آن .
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
از امثال عرب است كه گويند: بزغاله اى بر پشت بامى ، به گرگى كه از پايين مى گذشت دشنام داد. گرگ گفت : تو مرا دشنام نمى دهى ، بل جاى تست كه مرا دشنام مى دهد.
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
از سخنان حكيمان : از آنان مباش ! كه خار را در چشم برادرش مى بيند و تنه خرما بن را در حلق خويش نمى بيند. و نيز: چون ببينى كه كسى ديگرى را غيبت كند، بكوش ! تا نشناسدت . چه ، بدبخت ترين مردم ، آشنايان اويند.
ديگرى گفته است : دنيا گردگرد است و مدار آن بر سه گرد: درهم ، دينار و گرده نان
حكاياتى كوتاه و خواندنى
زنى ، به مردى كه به او نيكويى كرده بود، گفت : خدا همه دشمنانت جز نفست را خوار كناد! و نعمت خويش را بر تو ارزانى داراد! - نه آن كه به عاريه دهد. و ترا از غرور توانگرى و خوارى نيازمندى حفظ كناد! و ترا براى كارى كه خلق كرده است آسوده نگاهداراد! و به آن چه بر عهده تست ، مشغول مداراد!
يهودى يى مسلمانى را ديد كه در ماه رمضان بريان مى خورد. و با او به خوردن نشست . مسلمان او را گفت : اى فلان ! ذبح شده مسلمانان ، يهود را نشايد. يهودى گفت : من در ميان يهوديان ، همچون توام در ميان مسلمانان .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
سالم بن قتيبة از مهدى خليفه اجازه خواست ، تا دست او را ببوسد. مهدى گفت : من دست خويش را از مردمان محفوظ مى دارم ، و ترا از دست خود.
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
مردى ، ديگرى را به خانه خويش خواند گفت : تا نان و نمكى با هم بخوريم . مرد، گمان كرد كه آن كنايه از غذايى لذيذست ، كه صاحب خانه براى او آماده كرده است . و با او رفت : اما، صاحب خانه ، بر نان و نمك چيزى نيفزود. در اين ميان ، خواهنده اى بر در ايستاد و صاحب خانه بارها جوابش كرد و نرفت . و او گفت : برو! و گرنه بيرون مى آيم و سرت را مى شكنم مهمان گفت : به راه خود برو! كه اگر راستى نويدش را در بيم را دادنش نيز مى دانستى . متعرض وى نمى شدى .
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
فرزدق ، سليمان بن عبدالملك را قصيده اى سرود، و در آن ، گفت : آن زنان شب را در كنار من به روز آوردند و من مهر از در بسته برداشتم . خليفه او را گفت : واى بر تو اى فرزدق ! در نزد من به زنا اقرار دادى و ناگزير از اجراى حد بر توام . و او گفت : كتاب خدا حد از من برداشته است . گفت چگونه ؟ گفت : (والشعراء يتبعهم الغاوون الى قوله : و انهم يقولون مالا يفعلون ) سليمان خنديد و او را جايزه داد.
حكايات تاريخى ، پادشاهان
پادشاه هند، نامه اى طولانى به هارن الرشيد نوشت و در آن ، او را تهديد كرد. هارون ، به پاسخ نوشت : پاسخ آنست كه ببينى ، نه بخوانى .
شعر فارسى
از نشناس :
سر بر آور! كه وقت بيگه شد
تو، به خوابى و كاروان بگذشت
از قاسم بيگ حالتى :
دلدار اگر به دام خويشم فكند
وز نو، نمكى بر دل ريشم فكند
ترسم به غلط ربوده باشد دل را
بيند كه همانست ، به پيشم فكند
بر روى دلم فكند يك زمزمه عشق
زان زمزمه ام ز پاى تا سر همه عشق
حقا! كه به عهدها نيايم بيرون
از عهده حق گزارى يكدمه عشق
اى تازه گل به ناز پرورده من
وى آفت جان بر لب آورده من
خواهم كه تو را خداى رحمى بدهد
تا بگذرى از گناه ناكرده من
و نيز از اوست :
در كوى خودت مسكن و ماءوا دادى
در بزم وصال خود، مرا جا دادى
القصه ! به صد كرشمه و ناز، مرا
عاشق كردى و سر به صحرا دادى
از سعدى :
حديث عقل ، در ايام پادشاهى عشق
چنان شده ست كه فرمان حاكم معزول
حكاياتى از عارفان و بزرگان
هشام ، يكى از پارسايان شام را گفت : مرا پند ده ! و او گفت : (ويل للمطففين ) آنگاه گفت : اين ، درباره كسى ست كه پيمانه و ميزان را كم نهد، حال آن كه پيمانه و ميزان ببرد، چگونه خواهد بود؟ هشام از سخن او گريست .
لطيفه ها، سخنان نغز و شيرين
محمد بن شبيب غلام نظام - گفت : به بصره رسيدم و به خانه امير رفتم . و افسار از خر خويش گشودم . كودكى خر را به بازى كردن گرفت . گفتم : رهايش كن ! گفت : براى تو نگاهش مى دارم . گفتم : نمى خواهم نگاهش دارى . گفت : از دستت مى رود. گفتم : باكى نيست كه از دست برود. گفت : حال ، كه چنين است ، آن را به من بخش ! و من در برابر سخن او، بى جواب ماندم .
نكته هاى پندآموز، امثال و حكم
از سخنان بزرگان : بخشنده ، دلى شجاع دارد و بخيل ، چهره اى شجاع گمشده را چندان جستجو مكن ! كه موجود را گم كنى .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
عاشقى را گفتند: اگر مستجاب الدعوه بودى ، به دعا، چه مى خواستى ؟ گفت : برابر شدن عشق ميان من و محبوب ، تا دلهاى ما، به پنهانى و آشكارا يكى شود.
حكاياتى كوتاه و خواندنى
پادشاهى اقليدس را خواست تا به حضور وى رود. نرفت و به او نوشت : آن چه تو را از آمدن نزد ما باز داشته است ، ما را نيز از آمدن به نزد تو منع كرده است .
مردى يوسف را گفت : ترا دوست دارم . و او گفت : من جز به محبت به بلا نيفتادم پدرم مرا دوست داشت و به چاه افتادم و همسر عزيز مرا دوست داشت و چند سال به زندان افتادم .
سخنان مؤلف كتاب (نثر و نظم )
از مؤلف :
در بزم تو اى شمع ! منم زار و اسير
در كشتن من هيچ ندارى تقصير
با غير سخن كنى ، كه : از رشك بسوز!
سويم نكنى نگه ، كه : از غصه بمير!
رويت كه زباده لاله مى رويد ازو
وز تاب شراب ، ژاله مى رويد ازو
دستى كه پياله اى زدست تو گرفت
گر خاك شود، پياله مى رويد ازو
جانى دگر نماند، كه سوزم ز ديدنت
رخساره در نقاب ز بهر چه مى كنى
بى حجابانه درآ از در كاشانه ما
كه كسى نيست بجز درد تو در خانه ما
عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
در كتاب (المدهش ) در رويدادهاى سال 241 گفته شده است ، كه پيش از غروب آفتاب ، تا طلوع فجر، در شرق و غرب ، ستاره باران شد و ستارگان همچون ملخ به پرواز درآمدند. و در سال بعد، در (سويدا) سنگ باران شد و آن ناحيه ايست در مصر، و وزن سنگها هر يك ده رطل بود. و در رى و گرگان و تبرستان و نيشابور و اسفهان و قم و كاشان و دامغان ، در يك زمان ، زلزله روى داد. كه در اثر آن ، در دامغان بيست و پنج هزار تن كشته شدند و كوه ها از هم شكافت و برخى به برخى نزديك شد. و كوهى در يمن به حركت آمد و كشتزارهاى برخى كسان ، در جاى كشتزارهاى ديگرى قرار گرفت . و پرنده سپيدى به حلب پديد آمد و چهل روز بانگ مى كرد كه : (يا ايها الناس اتقو الله ) سپس پريد و فرداى آن ، آمد و همان بانگ كرد. آنگاه رفت و ديگر ديده نشد. و مردى در يكى از روستاهاى اهواز در گذشت و پرنده اى بر جنازه او فرود آمد و به فارسى بانگ كرد كه : خدا بر اين مرده و حاضران بر جنازه اش ببخشايد!
سخن حكيمان و دانشمندان ، مشاهير...
چون جالينوس درگذشت ، در جيب او پاره اى كاغذ يافتند كه بر آن نوشته بود: آن چه را كه در حد ميانه روى بخورى ، به تن تو مى رسد، و آن چه را به صدقه دهى ، به روحت و آن چه را كه از پى بگذارى به ديگرى رسد. و نيكوكار، زنده است ، اگر چه به دنياى ديگر كوچ كند. و بدكار، مرده است ، اگر چه به دنيا ماند. قناعت ، مايه آسايش است . تدبير، اندك را افزونى مى دهد. و آدمى زاد را چيزى سودمندتر از توكل به خدا نيست .
عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
در كتابى به خطى قديمى ديدم كه : عشق ، رازيست روحانى كه از عالم غيب ، به دل فرود مى آيد و از آن رو، آن را (هوى ) گفته اند. و (عشق ) را از آن رو (حب ) ناميده اند كه به (حبه دل ) كه منبع زندگى ست ، فرود مى آيد. و چون به آن پيوندد، به همه اعضا سرايت كند و در هر جزئى ، صورت محبوب را پايدار مى كند چنان كه گفته اند: چون اعضاى بدن حلاج را از هم گسيختند، خونش به هر جا كه چكيد، الله الله نقش مى زد و خود، در اين باره گفت : هيچ عضو و بندى از بدن من نبود كه ذكرى از شما در آن نباشد.
و نزديك به اين مضمون را جامى سروده است :
شنيدستم كه روزى كرد ليلى
به قصد فصد، سوى نيش ميلى
چون زد ليلى به حى نيش از پى خون
به هامون رفت خون از دست مجنون
و نظير اين ، از زليخا حكايت شده است ، كه روزى رگ گشود، و از خون او بر زمين ، نام يوسف نقش بست . و صاحب كشاف گفته است از اين ، شگفت مدار! كه شگفتى هاى درياى محبت ، زيادست .
سخن عارفان و پارسايان
شبلى شنيد كه مؤ ذنى اذان مى گفت . و او گفت : غفلت ، شديدست و دعوت ، مكرر.
سخن عارفان و پارسايان
جنيد بر مردى گذشت كه لب هايش مى جنبيد. او را گفت : به چه كار مشغولى ؟ گفت : خدا را ذكر مى گويم . گفت : ذكر، ترا از مذكور باز داشته است .
حكاياتى كوتاه و خواندنى
زنى عرب در موقف عرفات مى گفت ! پروردگارا! چه قدر راه تنگ است ! بر آن كس كه تو راهنمايش نباشى و وحشت انگيزست بر آن كس كه تو انيسش نباشى .
[ راي به اين مقاله ] |