دفتر پنجم کشکول شیخ بهاییwww.mzare.ir
بنام خدا
دفتر پنجم کشکول شیخ بهایی
www.mzare.ir
سخن پيامبر اكرم (ص ) و ائمه اطهار (ع )، پيامبران الهى
سرور پيامبران مرسل و گرامى ترين اولينان و آخرينان ، كه درود خدا بر او و دودمان گراميش باد! گفت : هر گاه ، دل مؤمن ، از بيم خدا به لرزه در آيد، گناهان از او فرو ريزد، چنان كه برگ از درخت فرو ريزد.
و نيز فرمود: بنده ، تا آنگاه كه بلا را نعمت نشمرد، و آسايش را رنج خويش نداند، در شمار مؤمنان نيايد. چه سختى هاى دنيا، نعمت هاى آخرتند و آسودگى هاى دنيا، رنج آن .
و نيز از اوست كه : - برترين درودها و كامل ترين سلام ها نثار او باد! - كه : خداى تعالى گفت : چون بنده اى از بندگان خويش را به رنجى در بدن يا مال ، يا فرزند، دچار سازم ، و آن را به بردبارى پذيرا شود، از آن ، شرم دارم كه وى را ميزان نهم و يا او را نامه عمل بگذارم .
عوالم كلى ، به دو عالم منحصر مى شود: يكى ، (عالم خلق )، كه با يكى از حواس پنجگانه ظاهرى حس مى شود و ديگرى ، (عالم امر) است ، كه به حس در نمى آيد. همچون (روح ) و (عقل ) و پروردگار فرموده است : (الا له الخق و الامر تبارك الله رب العالمين )
و بسا! كه از اين دو (عالم ) به (عالم ملك و ملكوت ) و (عالم شهادت و غيب ) و (ظاهر و باطن ) و (بر و بحر) و عباراتى جز اين ها تعبير شود. و آدمى ، موجودى ست جامع ، ميان اين دو عالم . چه ، تن او، نمومه اى از عالم خلق است و روحش از عالم امر. خداى تعالى فرموده است : (يسئلونك عن الروح قل : الروح من امر ربى )
و روح آدمى ، پيش از هستى ديگر آفريدگان ، در درياى حقيقت پروردگارى شناور بود، و از عنايت ازلى كه حامل آن بود، برخوردارى داشت . خداى تعالى مى فرمايد: (و لقد كرمنابنى آدم و حملناهم فى البر والبحر)
سپس ، اين روح ، در تن ، به امانت سپرده شد، تا كسب كمال كند و برخى آمادگى ها تدارك بيند كه بى آن ، ممكن نبود، تا بدان برسد. آنگاه به اصل خود باز مى آيد و در منشاء خويش شناور مى شود، و به درياى حقيقت مى رسد. در حالى كه آماده پذيرش فيض هاى جلال و جمال الهى و اشراق سر مدى شده باشد.
تفسير آياتى از قرآن كريم
در (كشاف ) در تفسير اين گفته خداى تعالى كه مى فرمايد: (لا ينال عهدى الظالمين ) آمده است كه : گفته اند كه اين ، دليل بر آنست كه بدكار، شايسته پيروى نيست و كسى كه فرمان و گواهى و پيروى و خبرش پذيرفته نيست ، چگونه به پيشوايى و امامت برگزيده شود؟
ابوحنيفه ، پنهانى ، به وجوب يارى دادن زيدبن على (بن الحسين )(ع ) و پرداخت مال به وى و خروج بر دزدى كه به عنوان (امام ) غلبه يافته بود - همانند دوانيقى و نظاير او - فتوا داد. و چون زنى او را گفت : فرزند مرا به خروج با ابراهين و محمد - فرزندان عبدالله بن حسن - اشاره كردى و كشته شد. ابوحنيفه گفت : كاش به جاى فرزند تو بودم ! و همو، در اشاره به (منصور) (خليفه ) و يارانش مى گفت : اينان ، اگر آهنگ بناى مسجدى كنند، و مرا بخوانند، تا آجرهاى آن را بشمارم ، چنين نخواهم كرد.
و از (ابن عباس روايت شده است كه گفت : ستمگر، هيچگاه پيشوايى را نشايد. و چگونه پيشوا تواند شد؟ كه امام ، آنست كه ستم را باز دارد. و اگر ستمگرى به پيشوايى گمارده شود، همانند اين مثل است كه گويد: آن كه از گرگ چوپانى خواهد، ستم كرده است . پايان سخن جارالله .
حكايات تاريخى ، پادشاهان
ابوجعفر منصور، ابوحنيفه را به كوفه آورد، و خواست ، تا او را منصب (قضا) دهد. و او خوددارى كرد و خليفه ، او را سوگند داد كه بپذيرد. و بوحنيفه گفت : من ، هرگز شايسته قضا نيستم . و (ربيع بن يونس ) حاجب گفت : نمى بينى كه خليفه سوگند مى خورد؟ و ابوحنيفه گفت : خليفه به دادن كفاره سوگند، از من تواناترست . و آنگاه ، منصور فرمان داد، تا او را به زندان افكندند.
فرازهايى از كتب آسمانى
در (احيا)(العلوم ) روايت شده است كه زاهدى ، روزگارى دراز، خداى را عبادت كرد. و بارى ، پرنده اى ديد، كه بر درختى لانه كرده بود. و آنجا مى نشست و مى خواند. زاهد با خويش گفت : نمازگاه خويش ، به نزديك آن درخت برم تا با نواى اين پرنده انس گيرم . و چنين كرد. و پروردگار، پيامبر آن روزگار را وحى فرستاد كه آن زاهد را بگو!: به آفريده اى انس گرفتى .
چنان ترا فرود آورم كه از كردار نيك بهره اى نبرى .
و نيز در احياء آمده است كه ابراهيم ادهم ، از كوه فرود مى آمد و پرسيدندش : از كجا مى آيى ؟ و او گفت از انس با خداى تعالى .
و گفته اند: موسى پس از آن كه سخن خداى تعالى شنيد، چون ، سخن ديگرى مى شنيد، دلش به هم مى خورد.
شعر فارسى
از نشناس :
از ذوق صداى نايت ، اى رهزن هوش !
و زبهر نظاره تو، اى مايه هوش !
چون منتظران به هر زمانى ، صد بار
جان ، بر در چشم آيد و دل ، بر گوش
عجائب و طرائف ، آداب و رسوم اقوام و ملل و...
در (شرح علامه )، از (ابوسهل ) مسيحى نقل كرده است كه در دمشق ، خصيه هاى مردى بزرگ شد. چنان كه آن ها را در كيسه اى به اندازه يك بالش جاى داده بود. و جنبيدن بر او دشوا آمد. مرد به بيمارستان رفت و از جراح خواست ، تا او را درمان كند. اما جراحان ترسيدند كه در حين عمل بميرد. مرد، به عدالتخانه رفت و از نايب السطنه خواست تا دستور دهد كه او را درمان كنند و او چنين كرد و بيضه هايش بريدند و مرد چند روزى ماند و مرد و بيضه هايش را پس از بريدن وزن كردند و هفده رطل بود و هر رطل ششصد درهم است .
شعر فارسى
از نشناس :
نكويى با بدان كردن ، وبالست
ندانند اين سخن ، جز هوشمندان
ز بهر آن ، كه با گرگان نكويى
ستمكارى بود بر گوسفندان
شعر فارسى
از مخزن الاسرار - در نصيحت -:
در سر كارى كه در آيى نخست
رخنه بيرون شدنش كن درست
تا نكنى جاى قدم استوار
پاى منه ! در طلب هيچ كار
چاره دين ساز! كه دنيات هست
تا مگر آن نيز بيارى به دست !
اى كه زامروز، نيى شرمسار
آخر از آن روز يكى شرم دار!
قلب مشو! تا نشوى وقت كار
هم زخود و هم زخدا شرمسار
مست چه خسبى ؟ كه كمين كرده اند
كارشناسان ، نه چنين كرده اند
چون تو، خجل وار برآرى نفس
فضل كند رحمت فريادرس
خويشتن آراى مشو! چون بهار
تا نكند در تو طمع روزگار
شعر فارسى
و از اين قبيل است كه در (هفت پيكر) به نظم آورده است :
عيب جوانى نپذيرفته اند
پيرى و صد عيب ، چنين گفته اند
فارغى از قدر جوانى كه چيست
رو! كه بر اين غفلت ، بايد گريست
شاهد باغست درخت جوان
پير شود، بشكندش باغبان
شاخ تر از بهر گل نو برست
هيزم خشك ، از پى خاكسترست
عهد جوانى به سرآمد، مخسب !
روز شد، اينك ! سحر آمد، مخسب !
و از سخنان اوست در (خسرو و شيرين ):
ترا حرفى به صد تزوير در مشت
منه بر حرف كس بيهوده انگشت !
سخن ، در تندرستى تندرست است
كه در سستى ، همه تدبير، سست است
چو خواهى صد قبا، در شادكامى
بدر پيراهنى در نيكنامى
بدين قالب كه بادش در كلاهست
مشو غره ! كه اين ، يك مشت كاهست
رها كن غم ! كه دنيا، غم نيرزد
مكش سختى ! كه سختى هم نيرزد
چنان راغب مشو در جستن كام !
كه از نايافتن ، رنجى سرانجام
از عارف بلند پايه (نظامى ) - درباره پيرى -:
حديث كودكى و خودپرستى
رها كن ! كان خمارى بود و مستى
چو عمر از سى گذشت و يا خود از بيست
نمى شايد دگر چون غافلان زيست
نشاط عمر، باشد تا چهل سال
چهل رفته ، فرو ريزد پروبال
پس از پنجه ، نباشد تندرستى
بصر كندى پذيرد، پاى ، سستى
چو شست آمد، نشست آمد پديدار
چو هفتاد آمد، افتاد آلت از كار
به هشتاد و نود، چون در رسيدى
بسا سختى كه از گيتى كشيدى !
از آنجا گر، به صد منزل رسانى
بود مرگى ، به صورت زندگانى
سگ صياد، كاهو گير گردد
بگيرد آهويش ، چون پير گردد
چو در موى سياه ، آمد سپيدى
پديد آيد نشان نااميدى
زپنبه شد بنا گوشت كفن پوش
هنوز اين پنبه بيرون نارى از گوش
جوانى ، گفت پيرى را: چه تدبير؟
كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پير نغز گفتار
كه در پيرى ، تو خود، بگريزى از يار
شعر فارسى
و نيز از سخنان اوست در (ليلى و مجنون ):
غافل منشين ! نه وقت بازى ست
وقت هنرست و سرفرازى ست
امروز، كه روز عمر، برجاست
مى بايد كرد كار خود راست
فردا كه اجل عنان بگيرد
عذر تو به جان كجا پذيرد؟
از پنجه مرگ ، جان كسى برد
كاو پيش ز مرگ خويشتن مرد
يك دسته گل دماغ پرور
از صد خرمن گياه خوش تر
هر نقد كه آن بود بهايى
بفروش ! چو آيدش روايى .
شعر فارسى
از نشناس :
گر، خرابم كنى از عشق ، چنان كن بارى
كه نبايد دگرم منت تعمير كشيد
معارف اسلامى
گفته اند: جمعه را از آن روى ، (جمعه ) ناميده اند، كه پروردگار، در آن روز از آفرينش چيزها آسود و آفريدگان ، در پيشگاه او جمع آمدند.
و نيز گفته اند: از آن روى (جمعه ) گفته اند، كه در آن روز، مردم ، براى اداى نماز، جمع آيند.
و گفته شده است : نخستين بار، (انصار)، اين روز را (جمعه ) ناميدند. و آن ، پيش از آمدن پيامبر (ص ) به مدينه بود. و نيز پيش از فرود آمدن سوره جمعه ، انصار، گرد آمدند، و گفتند: يهود را در هفته ، روزيست ، كه بدان گرد آيند. و آن ، (شنبه ) است و مسيحيان نيز به يكشنبه جمع شوند. ما نيز بايد روزى را قرار دهيم كه در آن ، جمع شويم و خدا را ياد كنيم و سپاس بگزاريم . و آن را بر (جمعه ) قرار دادند و آنان ، پيش از آن ، جمعه را روز (عروبة ) مى ناميدند. آنگاه ، بر (سعد بن زرارة ) گرد آمدند و با او نماز گزاردند و او، آنان را پند داد و آن روز را (جمعه ) ناميدند.
و نيز گفته اند: نخستين كسى كه اين روز را (جمعه )، (كعب بن لوى ) بود و همو او بود كه تركيب ، (اما بعد) را به كار برد.
[ راي به اين مقاله ] |